To write... For tranquillity
آدم هر چقدر هم که بخواد سرش تو لاک خودش باشه و کار به کار دیگران نداشته باشه ، اما يه موقع هاي اتفاقاتي پيش ميآد كه انگار همه چيز دست به دست هم ميدن تا تو رو از يه اتفاق با خبر كنند.. لابد شما هم در مسيرهاي تكراري رفت و آمدتان به محل كار يا منزل، هميشه شاهد صحنه هائي ثابت از نماها يا مناظري هستيد كه انگار هر روز بايد اينها را ببينيد تا به مقصد برسيد.. مثلا" درختي كه تازه كاشته شده / ماشين قديمي و از كار افتاده پارك شده كنار يك خيابان / دوربيني كه هر روز وردتان را به محل كار ثبت ميكند..! / و..و.. ديروز دوستي ميگفت كه : شنيدي "فلاني" داره از زنش جدا ميشه..!؟؟ و من كه اتفاقا" همسايه طبقه پائيني آقاي "فلاني" هستم ،اصلا" باورم نميشه. آخه چطور ممكنه!! چرا من چيزي نشنيدم.؟؟ و در تمام مسير برگشت به خانه ، به "فلاني" و همسرش فكر ميكنم. نزديكهاي خانه چشم ميچرخانم به تصوير هميشگي و ثابت پنجره اطاقشان و گلدان شادابي كه هميشه آنجا ميديدم.. آه و افسوس كه چه اندازه من كم توجه بوده ام.. گلدان لب پنجره انگار كه مدتهاست ابي نخورده.. پژمرده و شكسته .. و اين خود يعني يكي از " مستندات طلاق" ... .
.
نوشتم در جمعه 13 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |


