To write... For tranquillity
ميگن دنيا بزرگه و زير اين آسمون ابي رنگ واسه همه "جا" هست.. و واسه من هم يه جاهائي هست كه اگر چه " مال " من نيست اما لذت نگاه كردنش نصيب منه. لذتي كه اگه يك روز اون تكه از زمين "مال " من بشه از بين خواهد رفت.. دوستم مهماني داشته از اون ور آب.. يه روز ميرن بيرون و در حين گشت و گذار چشم خانم مهمان ميفته به ويتريني كه چند ظرف مسي و برنجي با نقش و طرح قديمي داخل اون بوده . مهمانه محترمه دقايقي چند محو تماشاي ان همه زيبائي ظرفها ميشه و با شوق زيادي اونها رو تماشا ميكنه و رد ميشه.. دوست ما واسه نشون دادن اوج مهمانوازي و دست و دلبازيش ميره و به قيمت خون باباش هم كه شده اون ها رو ميخره و دم رفتن هديه ميده به مهمان عزيزش.. مهمان هم برميگرده ميگه : چرا اين كار رو كردين!؟؟ ( اين تپه ها و درختان خلوتكده ايست كه همواره در دلتنگيها و تنهائي ها برايم حرف ميزنند...) بعدا" نوشت: البته یه زمان هائی هم یه نفرهائی شریک این "خلوت " ما میشن..! دزدکی هم عکس میگیرند.. .
دوست جون ما ميگه: ديدم شما از اينها خيلي خوشتون اومده بود گفتم واسه هميشه داشته باشين...ميهمان: نه لازم نبود، من همون روز لذت كافي رو از ديدنشون بردم...![]()
نوشتم در شنبه 22 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |


