To write... For tranquillity
. خبر اين بود كه : طبق نظر كارشناسان بهداشت روان برخي بيماريها را ميتوان از روي "قبض آب و تلفن" شناسائي كرد"..! و بعد تصویر يه آقاي دكتر به نام "حسن زاده" ظاهر میشه و ميگه كه بيماري "شيدايي"..! با افزايش مبلغ قبض تلفن و بيماري "وسواس" به قبض آب ارتباط دارند.. (دكتر به بیمار رواني : ببين جانم، اين داروها رو كه مصرف كردي ميري قبض جديد آب و تلفنت رو هم ميگيري ميائي ، واسه ادامه درمان..!!!) شمارو به خدا اين دفعه يه خورده در مقدار " تلورانس" اين قبوض محترم دقيق تر بشيد.. نكنه خداي نكرده گلاب به روتون" شيدا " شده باشيد و يا زبانم لال "وسواس" دار..! تصورش را بكنيد كه روزي براتون پيغامي بياد و خبري كه شما در فلان روز با "عزرائيل " ملاقات داريد..! و شما هم درست مثل هر آدم منطقي و وقت شناسي ، قرار ملاقات رو در دفترچه كوچكتان _ و البته مايه دارها در حافظه هاي الكترونيكي وسايل همراه.._ ثبت ميكنيد و در روز قرار هم شيك و پيك كرده و با سر و وضع مرتب _ و صد البته خوشبو..! _ در سر قرار حاضر ميشويد.. و لابد گپ و گفتي دلپذير خواهيد داشت با اين مضمون كه: شما: به.. به! مشتاق ديدار..! ببخشيد كه يه خورده دير كردم. او : خواهش ميكنم، شما ببخشيد كه اين همه سال خدمت نرسيديم..! شما: نفرمائيد تو رو خدا.. اسباب زحمت شديم ها.. حالا چرا اينجا؟ تشريف ميآورديد بنده منزل..! او : نه ديگه گفتم يه وقت مزاحم خانم بچه ها ميشيم.. بندگان خدا گناه دارند.. نبينند بهتره..! همون خبرش هم به اندازه كافي ناراحتشون ميكنه. شما: بهر حال خوشحال ميشديم.. حالا بفرمائيد امرتون رو تا در خدمت باشم.. او: استدعا دارم.. عرض شود كه طبق اين دفتر من _ دفتر بزرگ و قطوري رو از يه جائيش ! در ميآره_ امروز بايد تشريف بيآريد بريم.. شما: عجب.. او : والله چه عرض كنم.. خودتون كه با مقررات آشنا هستين.. اين فرم بر اساس اطلاعات خود شما تنظيم شده... از دست من كاري بر نمياد. شما: اي بابا چه سخت ميگيريد شما هم... من اون روز كه داشتم فرم رو پر ميكردم يه بخشهائي رو كه نميدونستم چيه ، همين جوري زدم و پر كردم.. فكر كنم بشه تصحيحش كرد..! او: نه ديگه.. نميشه.. بايد همون موقع تشريف ميبرديد بخش " رفع اشكال" تا همكاران رفع عيب كنند..حالا هم زودتر بفرمائيد ، بفرمائيد كه خيلي كار دارم.. شما: ( نفستون ديگه در نميآد..) (بر حسب اتفاق در يه جائي به آدرس http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html فرمي پیدا کردم كه میشد با پر كردنش، حدس زد زمان قرار ملاقات با عزرائيل رو.. شما هم - دور از جون - تشريف ببريد و با دقت! پر كنيد.. بدك نيست..) پي نوشت- راستي يادم رفت كه بگم من تا 16 جولاي 2042 فرصت دارم باورتون ميشه.!!؟ . منزل يكي از فاميل بوديم و از قرار پسرشان هم به تازگي "سنّت" ..! (ختنه) شده بود.. طفلكي ۲-۳ سال بيشتر نداشت و دائما" هم دوست داشت محل " اوفه شدن" رو ببينه..! وقتي برگشتيم خونه تصميم گرفتم كمي وارد "معقولات" ..! بشم و از "او " و "ذهنياتش" بنويسم... عكس بالا رو هم صرفا" براي تزئين مطلب انتخاب كردم، از يه جاي "خصوصي..! " اون هم واسه اضافه كردن بار طنز... ( پس لطفا" اعتراض، بي اعتراض..! ) واگويه هاي پسرك با "اوف شده" ..! خودش.:.. ــ إ إ .. واسه چي اينجوري شدي !؟ تو كه داشتي "درست" كار ميكردي... چه بلائي سرت آوردند..؟ باور كن تقصير من نبود.. بابام الكي ميگه چون من " شّر" بودم تو رو اينجوري كردن..، حالا من چطوري برم "جيش" كنم.؟ آخييي.. تو رو خدا ببين چيكار كردن..! مگه خود خدا بلد نبوده درست بيآفرينه كه حالا آدم بزرگها ميآن و توي كار خدا دست ميبرند..؟ اگه "اضافه" بوده پس چرا خود خدا توي خط توليدش تغييرات لازم رو نميده كه ديگه لازم نباشه دكترها با اين عذاب و اذيت "اشتباهات" رو پاك كنند.!!؟ من كه مطمئنم خدا چيزي رو اشتباه خلق نكرده ، اما اين "آدم بزرگها" واسه خاطر "دل خودشون"..! اينجوريت كردن.. حالا درد خودم يه طرف ، اين فك و فاميل هم هي يه ريز ميآن و تبريك ميگن..! تبريك واسه چيه ديگه.!!؟ نميدونم اگه يكي بره " انگشت" خودشون رو ببره و بهشون تبريك هم بگه ، خوبه.؟؟ ببين! ميخواي هي تند تند فوت كنم تا كمتر بسوزه.؟ اصلا" يه كار ديگه ميكنم ، اين كش تنبونم رو ميكشم تا اذيت نشي..! از دست من فقط همين ها بر ميآد.. البته يه كار ديگه هم ميتونم بكنم.. آب نميخورم تا "كار" تو هم كمتر بشه، ايشالله خوب خوب كه شدي حسابي واسم جبران كن.!! راستي يه خبر هم واست دارم.. امروز صبح كه "اقا بزرگ" اومده بود ديدنم داشت با همه صحبت ميكرد ميگفت : هر كاري توي دنيا ميشه يه جورائي زير سر همين " وامونده صاحب" است.. فكر كنم وامونده صاحب رو به تو داشت ميگفت..! لابد واسه همين هم اينجوري اول كاري زدن "ناكارت" كردن تا نتوني زياد آتيش بسوزوني..! ... نميدونم، شايد هم تقدير من و تو اينجوري بوده..! اما اي كاش قبل از اين جور كارها نظر خود ما رو هم ميپرسيدند.. شايد دوست نداشته باشيم "اينجوري" !! باشيم./. . كارشناسان اجتماعي توصيه میکنند که هميشه عكسي از همسرتان در كيف تان باشد.. تا اگر به مشكل بزرگي برخورديد.. با نگاه كردن به عكس يادتان بيايد كه مشكلات بزرگتري هم در زندگي دارید..!! من اين عكس را در ساحل جزيره "پوكت" گرفتم.. اين زن خوشبخت.! نکته آخر..: اینکه با دیدن این عکس از زندگی با همسرانتان لذت ببرید و روزی دست کم ۷-۸ بار خدا را شاکر باشید و قدر دان وجود نازنین همسر...! . "..واسه چي اين همه خاص مينويسي و اتفاقات "رئال"!! چرا طنز نمينويسي ؟؟ با اين همه نمكت..!! " جمله بالا خلاصه همه حرفهاي يه "دوست" بود در قالب انتقاد از "همه آنچه كه ميتوانم بنويسم "... فكر كردم بد هم نيست..( بزار يه خورده هم طنازي كنيم....!) اما از كجا بگم و به كي و به چي بخنديم، خيلي مهم بود..! صندوقچه خنده دار مغزم رو تكوني دادم و از لابلاي خاطرات خاك خورده سالهاي نه چندان دور رسيدم به ايرانشهر.. جائي كه مي بايست "طرح علوم آزمايشگاهي" خودم رو ميگذروندم..( آخه از شما چه پنهون من بر خلاف كاري كه اينروزها به آن مشغولم، علوم آزمايشگاهي خوندم و آخر كاري هم "جوگير" شدم و رفتم كه به مردم محروم سيستان و بلوچستان خدمت كنم..! سال 75 ، ايرانشهر منطقه "آشار".. يه درمونگاه قديمي كه از اول انقلاب آزمايشگاهش تعطيل بوده تا اون موقع كه بنده قدم رنجه فرموده و رفتم واسه "افتتاح و ارائه خدمات." به مردمان بلوچ. لوازم به جا مانده از دوران "پيشاهنگي" دانش آموختگان پزشكي و يه سري آمارهاي مالاريا كه دود از كله آدم بيرون ميزد.. (اين همه فلاكت.!!؟) القصه.. مردمي كه تا اون روز واسه انجام آزمايشهاي معمولي خودشون ميبايست 150كيلومتر راه رو گز كنند و بروند ايرانشهر و نوبت بگيرند و فرداش نمونه بدند و پس فرداش -شايد.!- جواب.. (كاري كه خيلي ها از خير انجامش ميگذشتند و شفاي مريض رو حواله به قسمت ميكردند.!) .. حالا ميرسيدند خدمت ما و ضمن اينكه يك شكم سير حقير را سياحت ميكردند!!، آزمايش ميدادند و بعد از چند ساعت جواب رو از "كيمياگر مشهدي" ! گرفته و زير بغل ميزدند و روانه اطاق بغلي و دكتر و دارو .. خدا نگهدار.../. يه روز يكي از همون آدمهاي كه هيچ وقت آزمايشگاه نرفته بوده ، هماي بخت بر سرش نشست و روانه شد به نزد ما.. "آزمايش گراويندكس" يا همون تشخيص "حاملگي".. نمونه و هزينه آزمايش را گرفتيم و وعده كه تا يك ساعت ديگه جواب مهياست.. يك ساعت بعد.... جواب "منفي" رو براش نوشتم و دادم دستش كه پرسيد "جواب چيه؟؟!! گفتم: منفي و چون از قيافه اش خوندم كه نگرفته ادامه دادم كه: بچه نيست.. حامله نبوده.. مرد همراه (كه ظاهرا" خيلي هم مرد" بود.!!) رو كرد به من و گفت: پس پول ما رو پس بده.!! مثل برق گرفته ها گفتم: بله؟؟ چي فرمودين؟ پس بدم.!؟ "خيلي مرد" گفت: بله.. بچه كه نبوده.، آزمايش نميخواست.. پول برا چي گرفتي..؟ ياد اون موقع هاي افتادم كه ميرفتيم عكاسي تا فيلم هاي چاپ شدمون رو بگيريم و يه موقع هاي كه فيلم در حين ظهور "ميسوخت" عكاس محترم يه حلقه فيلم رايگان ميداد و عذر خواهي و حالا انگار كه من مقصر در "نا حاملگي" زن آقاي "خيلي مرد" شده بودم..!! نيم ساعت تلاش من و مدير داخلي "محلي" درمانگاه نتيجه داد و "خيلي مرد" قبول كرد كه براي "مثبت" شدن جواب ، بايد خودشان قبول زحمت بفرمايند و دست از سر ما بردارند..! . (اميدوارم دوست من هم دست از سر ما برداره و واسه خنديدن بره سراغ يكي ديگه..! من اين كاره نيستم.. ملاحظه فرموديد كه..)

؟![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
چه زود گذشت..! انگار همين ديروز بود كه با اون همه بدبختي اومديم بيرون.. حالا باز بايد برگرديم.. باشه حرفي نيست فقط يه كم خورده كاري مونده كه بايد سر و سامونش بدم.. ميشه يه قرار ديگه واسه آخر هفته با هم بذاريم .؟؟ ميگن آخر هفته ثواب هم داره..!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
همسر دائمي و واقعي "مرد كوچك"
نبود.. و فقط براي چند روزي برای این "مسافر کوچولو" نقش راهنماي محلي را بازی میکرد.
( البته اگر خدمات دیگه ای هم میداده ُُ ما که ندیدیم..
پس گردن اونهائی که پشت سر بندگان خدا حرف در میآرند..
)![]()
![]()
![]()
![]()

نوشتم در پنجشنبه 8 اسفند1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 30 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 21 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 12 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 27 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |


