تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity


.

       این عکس رو گذاشتم تا هم یادی کرده باشم از سفرم به سرزمین "مردمان تائی" و هم به بهانه نئون نوشته روی این عکس کمی "گپ" بزنم ..

وقتی خسته ام از کار و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم ، چه کنم ؟؟ کنج خلوتی / گوشه دلی / جائی که بشه درد دل کرد و کمی تسکین یافت /  یافت میشه آیا ؟؟؟  حریم خصوصی آدمها رو کجا تدریس میکنند ؟ مرز بین حریم خصوصی و میل به کنجکاوی ادمها رو چطور مشخص میکنند؟؟

میگم: تو چطور تونستی به خودت جرات بدی و سرک بکشی به خصوصی ترین درد نوشته های مردم!!؟

میگه: یادم رفت دیگه...، حالا مگه بد کردم خوندم تا شاید بتونم مشکلی کوچکی ازشون حل کنم.؟؟

( توی این سفر دکتر .! "احمدی نژاد" به مشهد ، درگیر ضبط و پخش مستقیم ملاقاتها و جلسات . دیدارها بودیم.  مثل همیشه خیلی از دوستان و غیر دوستان خواهش و تمنا که نامه هاشون رو برسونیم به دست خود خود دکتر..  و ما که همیشه "چشم" هستیم قبول میکنیم.. یکسری نامه رو هم در جلسه هیات دولت میدن به دیگر همکارمان تا او هم - شاید- پستچی خوبی باشد.. اما این بنده خدا ظاهرا" نامه ها رو فراموش میکنه  و بعدا" هم از سر کنجکاوی باز کرده تا شاید خودش بتونه مشکل گشا بندگان گرفتار باشه..! و حالا چند روزیه که خبر گرفتاریها و عمق مشکلات بندگان خدا نقل محافل همه شده و ... افسوس و آه از این امانتداریها..)

.

_ دلم میخواد یه جاهای باشه مثل همین " جاهای بد در ممالک کفر" که اصلا" معلوم نمیشه کی رفته اونجا / کی نرفته / چی گفته / چی نگفته / چی کرده / چی نکرده...

( راستی این آخرین پستها قبلی رو فراموش کنید.. - همون طور که من حذفشون کردم- ..)

نوشتم در دوشنبه 18 آبان1388 با قلبی ماندگار...| |
.

       اولين بار ۱۰ ساله بودم كه فهميدم يه ادمهائي پيدا ميشند كه ميتونن خودشون ، خودشون رو بكشن و از مرگ نترسن..! ( توی ساختمون نیمه کاره سر کوچه مون ُ یه بنده خدائی خودش رو "دار" زده بود ..  و من تا مدتها هرگز شبها از دور و بر اون ساختمون رد نمیشدم.. شده بود " کلبه وحشت"..)

           بعدها كه بزرگتر شدم انواعي از اين خودكشي ها رو ميديدم و  ميشنيدم.. خودكشي هائي از روي " جنون / شكست عشقي / ترس از مجازات / انتقام از ديگري / جلب ترحم و خودنمائي /  و يه مدتي هم يه نوع خودكشي  " ارزشي" رواج داشت كه اسمش بود  " روي مين رفتن"...   ( البته  اين نوع  آخري رو با احساس  "ميهن پرستي " حسابش رو از بقيه انواع جدا ميكردم..)

      اما هنوز نتونستم بفهمم اين " كمربند انتحاري" بستن و كشتن آدمهاي بي گناه رو چه جوري ميشه تفسير كرد..!؟؟

 ـ اين پست رو با ديدن عكسي مينويسم كه عجيب برام تكان دهنده بود.. عكس رو اينجا ميذارم كه اگه  دل و دماغ اين جور صحنه ها رو ندارين، خداي نكرده با ديدنش حالتون بد نشه..

.

نوشتم در پنجشنبه 2 مهر1388 با قلبی ماندگار...| |
 

. . مطلبی خوندم در http://everlife.blogfa.com/post-446.aspx 

    ضمن تشکر از زری عزیز ، بد ندیدم من هم مطلبي را كه مناسبتي با اين موضوع داره بنويسم.  مطلب ترجمه شعر فرانسوي است كه چون نتونستم منبع اصلي اون رو پيدا كنم صرفا" به حافظه ضعيف خودم رجوع ميكنم. شعر از زبان سربازي است كه در جنگ جهاني دوم مجروح شده و اسير ، اما دوستانش خبر مرگ او را به خانواده اش داده اند و حالا او بعد از چندين سال ،بي خبر و بدون اطلاع قبلي وارد روستاي خود شده . در حالي كه پير و ضعيف شده و يك پايش را از دست داده..

      " روستا فرقي نكرده / كمي كم سبز تر از گذشته / كوچه هاي روستا خلوت .. / آه يادم آمد امروز يكشنبه است و همه در كليسا / كليسا هنوز هم بالاي تپه است / با يك پا و يك عصا به سوي كليسا ميروم / بگذار تا خودم را به اولين نفري كه مرا شناخت معرفي كنم / زنگ ناقوس كليسا را چه غمگين مينوازند / پدر مقدس اولين نفر از كليسا خارج شده تا همه را بدرقه كند / نشناخت مرا / خو ب، او حق دارد من خيلي هم به كليسا نمي رفتم / آقاي مارتين چه چاقتر شده / او هم حق دارد مرا نشناسد / خيلي با او رفت و آمدي نداشتم / آه آنجا را ببين.. همسرم با آن لباس هميشگي كليسائيش.. نشناخت مرا..!؟ خوب او هم حق دارد ، من خيلي پير شده ام / برادرم را ببين از جلو من رد شد و هنوز هم بوي توتونش برايم اشناست / اوه خداي من او حق دارد مرا نشناسد آخه حالا من يك پا كمتر از آن موقع ها دارم / .. و اين پير زن را ببين كه به سوي من مي ايد و مهربان نگاهم ميكند / چه اغوش گرمي دارد .. / بگذار ببينم..! / درست است او حق ندارد مرا نشناسد / او مادر من است..

.

ـ راستي اين روزها همه "افطاري" ميدهند.. شما چطور..!!؟

  و چقدر سخته فهموندن اين مطلب را كه خدا شخصا" خودش طلبكار اين "روزه "هاست  و نه آدمهاي زميني كه وقتي از روزه نداشتنت با خبر ميشوند انگار كه از آدم " طلب" دارند..!!

.

 

نوشتم در شنبه 21 شهریور1388 با قلبی ماندگار...| |
..

   

     امروز یه هو دلم هوائی شد واسه "حسن" مطلب بنویسم..

       کدوم حسن؟؟!!  خوب معلومه،  همون حسنی که را به راه واسش حرف در میآریم و هر جا كه کم میاریم از اون خرج میکنیم..

    نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لغ "حسن نویسی" رو انداخت تو دهن ملت..  که حالا هر جائي میخونیم " حسنک کجائی؟؟ "  / حسن کچل  / حسنی نگو بلا بگو  / حسنی به مکتب نمیرفت  / .... "

      نه به اون بردارش "حسين"!! كه كلي حرمت و احترام داره ،  نه به اين طفل مظلوم كه شده سمبل "آدم بده داستانها " واسه تربت بچه ها..

 

 ـ  ميگن چند روز ديگه "تولدشه".. بنده خدا تولدش هم افتاده تو ماه رمضون كه اصلا" نميبشه كاري كرد واسش..

.

نوشتم در یکشنبه 8 شهریور1388 با قلبی ماندگار...| |

        توی این روزگاری که هر چیزی واسه خودش "سلطانی" داره (سلطان فوتبال / سلطان شکر / سلطان چادر مشکی / سلطان سیگار / سلطان خاویار / و... ) جا داره که یه همایش  و سمیناری بابت تشکر ویژه از برادر -شايد هم خواهر- "سلطان موز" برگزار بشه.. ميپرسيد چرا ؟؟ عرض ميكنم...:

خدا وكيلي شما كدام ميوه و جنسي رو سراغ داريد كه مثل اين " موز" عزيز ، این همه سال به مهمانی هایمان خدمت کرده باشه..!؟؟

کوچکتر که بودیم موز یکی از سوغاتی های جذاب مسافران فرنگ و حاجیان خوش ذوق برگشته از عربستان بود.. و حالا در جای جای کشور موجود است اون هم به وفور..

      يادمه 7-8 سال پيش موز ميخريديم 1000 تومان و حالا هم ميخريم 1000-13000 تومان  و اين مقدور نبوده الا به مدد مديريت هوشمندانه و بسيار عالي جناب  " سلطان موز".. تازه عيد و غير عيد هم نداره و همه سال _ لااقل در شهر ما_ بي اعتنا به اين همه تورم و گراني ، همچنان تنها ميوه " فرنگي مسلك" سفره هاي خالي از " ميوه وطني" هموطنان عزيز است.. 

         جا داره مسئولين دلسوز.! اين " نظام ولائي" و اين دولتمردان " دولت كريمه" ضمن تقدير و تشكر از اين مديريت " موزي"  به ديگر "سلاطين" هم بفرمايند كمي  ياد بگيرند..  و همين جا آرزو ميكنم در سالهاي آتي مقام محترم رئيس جمهوري مردمي..! به جاي  جستجو و معرفي "هيئت وزيران" به معرفي " سلطانها" به پردازد..

 

نوشتم در یکشنبه 1 شهریور1388 با قلبی ماندگار...| |
 

ميگن : " پر حرفي از پر درديه"   و لابد  " كم حرفي از بي درديه "...!

      اما كم نويسي ما از "بدبختي و گرفتاريه"  به هزار رو يك دليل اين مدت نميتونستم بنويسم كه تنها يك دليلش اين بود كه توي اين شهري كه ما در حال تهيه فیلم هستيم كافي نت درست و درمون و ۲۴ ساعته نيست و از اون طرف هم به جهت اين كه دوست ندارم در پايان كار مجبور به پرداخت هزينه ميليوني تلفن ثابت  ۳۵ نفر عوامل كار باشم ، تلفن اپارتمان اجاره ايمان را از همون اول كار قطع كرديم و خلاص..

اجالتا" خلاصه مطالبي كه دوست داشتم توي اين مدت بنويسم و نتونستم ، اين بوده كه :

     ـ تفاوت شهرها ميتونه اين باشه كه بعد از ۲۶ روز متوجه بشي ، مدتهاست صداي هيچ هواپيمائي رو در آسمان شهري كه ميزبان توست ، نشنيده اي..

    ـ اولين بار كه اينجا تاكسي دربست گرفتم با كمال تعجب مبلغي رو پرداختم كه تا ديروز براي يك كورس مسير كوتاه ميدادم و اين ميشه كه آدم وسوسه ميشه بي خيال شعار "اصلاح الگوي مصرف" بشه و هي فرت و فرت تاكسي دربست كنه ( حتي موقعي كه راننده اداره بيكار هست و ماشينش آماده.. - راننده تاكسي يه حسن ديگه هم داره كه توي مسير مثل اين جماعت رانندگان اداره محترممان يه ريز غر نميزنند ..) 

    ـ مثلا" ضد آفتاب ميزديم كه نسوزيم  فرمودند بايستي هر ۲-۳ ساعت يك بار كرم را تجديد كرد.. از خيرش گذشتيم و نيت كرديم براي برنزه شدن / البته همراه با كمي سوختگي سطحي ..!!

    ـ همه جور سرقت از ادبي گرفته تا مالي و ناموسي ديده بوديم الا اين نوع سرقت جديد كه " ما بريم يكي از داوران مشهور و بين الملي كشور را براي ايفاي نقشي در كارمان به شهرستان بياريم و روز بعدش سر درب دو تا اداره محترم پرده هاي رو ببينم با اين عنوان كه " تشريف فرمائي جناب اقاي.... داور برجسته و بين الملي را به اداره ..... خير مقدم عرض مينمائيم / روابط عمومي اداره ... " و هي تلفن پشت تلفن كه ميشه ايشون يه تك پا تشريف بيارن فلان اداره.؟؟!  ( حالا خدا رحم كرده كه اين داور محترم بسيار حرفه اي هستند و بدون اجازه از تيم توليد و كارگرداني به هيچ جا نميرند وگر نه معلوم نبود سكانسهاي ۴ روزه ايشون ، چند روزه ضبط ميشد...)

    ـ عصر روز ۱۹ تير،  از محل لوكيشن ضبط تشريف برديم خوابگاه تا كمي استراحت كنيم و دوستان فرمودند شما لازم نيست ديگه تشريف بياري سر ضبط..  حسابي خوشحال شديم كه لابد چون ميدونند روز تولدمان است قراره اخر شب مراسمي و جشني كوچك برگذار كنند به ميمنت اين زادروز فرخنده مان..  يك ساعت از نيمه شب گذشته بود كه دوستان تشريف فرما شدند و ظاهرا" چون هيچ شريني فروشي ۲۴ ساعته اي در شهر نيافته بودند عذر خواهي كردند و با همان سر و روي خسته و عرق كرده " ماچ بارانمان" كردند به مناسبت تولدمان.. اين اولين جشن تولد دور از خانواده عجيب گونه هاي ما را قرمز كرد..

     ـ يه موقع هاي ميشه كه آدم مرگ رو نزديك تر لمس ميكنه ... / چهارشنبه ۷ خرداد سوار بر پروازي شده بوديم كه در چهارشنبه ۲۴ تير ماه در همان مسير ما ، سقوط كرد و امروز خانودهاي زيادي را عزادار.. (درگذشت هموطنانمان را تسليت عرض ميكنم)

   ـ واسه آپلود عكسهايم خيلي تلاش كردم اما ظاهرا" همه مسيرهاي رايگان را فيلتر كرده اند.. ( فوت و فني اگه بلديد بفرمائيد تا ما هم بهرمند بشيم..)

  ـ برنامه ريز كار فرموده اند كه ۱۰ روز ديگه كار تمومه.. ما هم اميدواريم ، 

 بعدا" نوشدوستان شمالي،  آماده باشيد تا بعد از پايان كار خدمت برسيم براي رفع خستگي ها...

.

نوشتم در جمعه 26 تیر1388 با قلبی ماندگار...| |

       هر نسلی نسبت به نسل قبلی تفاوتهائی داره که از هر نظر قابل بررسی است.. اما تفاوت فهم و درک مسائل روزمره و اجتماعی در هر نسل شاید پررنگ ترین وجه تمایز باشه.. چرا !؟؟ عرض میکنم که :

    ـ اون موقع ها که "بچه تر " بودم چیز زیادی از چگونگی تولید مثل و راه و روش بارداری نمیدونستم..  ( آخه این جور اطلاعات خیلی مخفی بوده و میگفتن حتی قدیم ترها شرح ماجرا و چگونگی کارهای شب زفاف رو هم درست روز قبل از زمان موعود توسط آدم مطلع و صاحب نظری به دختر و پسر آموزش میدادند..!! )  و من کودک هم در جواب این که :بابا ، مامان من چه جوری بچه شما شدم !؟ میشنیدم که : تو رو خدا به ما داده..  نمیدونم چرا خدا من رو به کسی دیگه ای نداد  قرعه کشی بوده یا بر مبنای امتیاز والدین..!!؟  بعد از مدتی مادرم دچار چاقی مفرط در ناحیه شکم شد و یک روز که خونه نبود و بیمارستان بود گفتن مامان رفته برات یه خواهر کوچولو بیاره  از کجا ؟ فرمودند از بیمارستان ، از توی شکمش..!  و  تازه اینجا بود که کشف کردیم از کجا اومدیم..  اتفاقا" عموی ما هم کمی شکم داشتند و من متوجه شدم تورم ناحیه شکم عموی ما هم در حال افزایش است و عنقریب است که او هم بیمارستان رفته و...   تازه در همان ذهن کودکانه ام تصور میکردم حتما" مردها پسر میزایند و زنها دختر.. یه روز که عموی مهربان و شکم گنده ما ، من رو توی بغلش گرفته بود، شهامت کردم و پرسیدم: عمو پس کی شما میرید بیمارستان و از شکمتون بچه میآرید..؟  اون روز همه خندیدند ( احتمالا" به سطح اطلاعات جنسی من..)  و حالا دیروز بچه شش ساله میگه: من نمیخوام ازدواج کنم.. چون میخوام راحت باشم تا درس بخونم و فضانورد بشم.. اگه هم بچه خواستم میرم از پرورشگاه یکی رو میآرم و بزرگش میکنم.. 

- جالبه که تازه فهمیدم همون ذهنیت کودکی من دور از واقعیت نبوده و یک مرد آمریکائی "باردار" شده.. کاش همون موقع این نظریه و تئوری خودم رو به ثبت میرسوندم ..

.

نوشتم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 با قلبی ماندگار...| |
 

. مملکت "گل و بلبلی" داریم..ها !

   یهو خبر میدن که فلان قانون عوض شده و فلان کار غیر قانونیه و ال و بل و..

   - یا مثلا" کلی قرار مدار گذاشتی برای امروزت اما با کمال تعجب ملاحظه میفرمائید که " آقای مخابرات" _ بدون اطلاع قبلی _ شیر فلکه ارتباطات سیار رو بسته که مثلا" تعمیرات کنه یا شاید هم "کنترل امنیت"..! و تو تمام اعصاب و روانت را پریشان میبینی در این مدیریتهای "ایرانی"..

      بلیط پرواز داری برای سفر اما یهو " آقا " هوس میکنن تشریف بیارند " مشهدشان"..! و خوب قاعدتا" در مسیر پروازها و ساعت پروازها کمی تغییرات _ فقط کمی ، آن هم در حد کنسلی _ رخ میدهد..! .

 و تو چه کاره هستی که اعتراض کنی و حقوق شهروندی و اجتماعی خودت را بخواهی..!!؟

 .....

 ......!

( و جالبه که نمیدونم چرا سیستم کامت و اینترنت و بلاگ نویسی هم متاثر از همین تشعشعات مملکت گشته و ما هم مستفیذ از این "تغییرات"..! )

.

نوشتم در شنبه 5 اردیبهشت1388 با قلبی ماندگار...| |

.

  دم دماي عيد كه ميشه - خصوصا" يكي دو دو روز آخر باقي مانده به عيد- خلق الله تازه يادشون ميافته كه :   اي واي،  ما سبزه نداريم كه..!؟

   .. و خوب،  غصه و ماتم هم نميخورند.! چون خيلي راحت يه تك پا ميرن تا سر كوچه و از يه مغازه گل فروشي يا سوپر خوش ذوق و صد البته منفعت طلب سر كوچه يه سبزه تر و تازه و "آماده" ابتياع ميفرمايند و با "سري بلند" برميگردنند منزل و اونجاست كه تازه متوجه ميشند عيال محترم هم مابقي "سين هاي" هفت سين رو با خريد "پكيج" پرس شده و آماده مصرف خريداري نموده اند و فقط مونده اومدن بهار و باقي ماجرا..

راست و حقيقتش من وسواس عجيبي دارم به اين سبزه انداختن..  همه ذوق و شوق انتظار رسيدن بهار با همين سبزه انداختن و هر روز شاهد رشد و نمو اون بودن مزه ميده.. حالا چرا يه عده خودشون رو از چشيدن مزه همين يك كار هم محروم ميكنند..!؟؟ - من كه نميفهمم.! -

همين روزها موقع مناسبی واسه این کاره .. تنبلي نكنيم و واسه "سيزده بدر" چيزي دست و پا كنيم...

.

(راستی این روزها مشغول تهیه برنامه هائی برای معرفی واحدهای دانشگاه آزاد در سطح استان هستیم. منتظر یه پست توپ از پشت صحنه های این کار باشید..!

نوشتم در پنجشنبه 15 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |
.

   كم كم نگران شده بودم كه نكنه اين سال تموم شه و جماعت گوشه گير و مظلوم "معاتيد" در اين سال      " نوآوري و شكوفائي" كاري نكرده باشند... و امروز خيالمان از اين بابت هم راحت شد..

(روزنامه خراسان به نقل از روزنامه "گاردين" ) امروز نوشته بود:

"معتادان ايراني به استفاده از پوست خشك شده قورباغه در سيگار روي آورده اند..!"

   واين يعني :  شكوفائي در نوآوري ..!

                        استقلال در "مواد مصرفي"..!

                                        و مهمتر اينكه "ما ميتوانيم"..!

 

بعدا"نوشته:  دوستانی که با ادبیات "خاص خودشان"...! به این نوشته خرده میگیرند،  لطفا"  در همان "جبهه وبلاگ نویسي" شان بمانند و با همدیگر "حال" کنند..!

!

 

نوشتم در پنجشنبه 1 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |

کار یش نمیشه کرد...!  میگن "کاریزما "دارند..!!

خودشون هم "رهبر و پیشوا" نمیشن..، خلق الله همچین میریزند دور و برشون که بنده خدا "جوگیر" میشه که : نکنه خبرای هست..!

 این روزها مردان کاریزمائی کمتر شدن ، اما دیگرانی هستند که دائم تلاش میکنند تا نیروهای مافوق بشری را ، در وجود مردان بی کاریزمای روزگار جا دهند.

التفات فرمودید که..!   پس مراقب باشید...

.

نوشتم در یکشنبه 27 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |

.

...دعوت به شام بودم و ميزبان كه: ما تعارفي نيستيم..ها، تو رو خدا اينجا راحت باشين..! "

و اوج راحتي در زمان صرف شام:

    ... قيمه پلو با قورمه سبزي و  ته چين مرغ  بعلاوه مخلفات جور وا جور / ميزبان برايم پلو ميكشه                ميگم: كافيه..  و او باز دو سه كفگير ديگر به رسم مهمان نوازي.!  طبق عادت كودكيم، اولين قاشق را برنج خالي ميخورم   و ميزبان كه: ا واه.. چرا خورش نمي ريزين!!؟  - لذت عادت كودكيم ميميرد.!-  خورش ميريزم و مشغول به خوردن   "قورمه سبزي دوست نداريد؟  چشم، اطاعت.!   كمي هم قورمه سبزي   و دوباره رفتم سر خط، براي حظ بردن از شام   چند لحظه بعد به ترشي نگاه ميكنم         ميزبان: ترشي رو خودم انداختم، ترشي ميوه است دوست نداريد؟؟    چشم،اطاعت.!     كمي هم ترشي..   ا واه حسين آقا، چرا واسه شون ته چين نميكشين؟؟   حسين آقا ميكشه   و من با دهان پر نميتونم تشكر كنم، پس به زور لقمه را ميبلعم تا از ريزش زياد ته چين در بشقابم جلو گيري كنم..! ( خداي من  دو جفت چشم تمام  مدت با نگاه های مثلا" مخفی خودشان ، مرا كنترل ميكنند ) دست به هر طرف كه ميبرم بشقابي، ديسي، ظرف و كاسه اي به سمتم هول ميدهند.!  با احتياط به ظرف زيتون نگاه ميكنم تا در يك فرصت مناسب _قبل از تعارف ميزبان_ چند تائي بردارم اما زهي خيال باطل..  فكرم را ميخوانند : زيتون رودباره، از شمال واسمون آوردند،/  سالاد واستون بكشم؟ / دسر كرم كارامل دوست نداريد؟ /  ا واه.. شما كه هنوز  بشقابتون دست نخوردست، چرا ميل نكرديد.!؟؟                          دائم "مرسي، متشكرم" ميگم..  تمام ذهنم در به در  دنبال كلمات تشكرآميز _غير تكراري_ ميگردد و ابدا" فرصتي دست نميدهد تا به مزاج و مزه و معده و هضم و ... فكر كنم.  عاقبت صرف " عذاب شام" به اخر ميرسد..

 دلم ميخواد بگم: سرم درد گرفته / از شما و شامتون متنفر شدم /  شامتون زهر مارم شد..."  اما به چشمان "منتظر نظر" خانم خانه كه نگاه ميكنم، باز اين دل شرقي ما واسطه ميشه كه، نه.. رحم كن.!

و من بي اختيار مثل خيلي از وقتها :

                 "دست و پنجه شما درد نكنه.. عالي بود.. حسابي لذت برديم از شامتون.."

.

 

نوشتم در شنبه 12 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |

سياسي نيستم.. اما اين روزها مناسبترين زمان براي نوشتن از حسي است كه همواره در من بوده و حالا چند خطي ميشود برايش نوشت..

حال كه خبر "فاجعه غزه" سوار بر موج رسانه هاي داخلي ، مهمترين خوراك خبريمان شده، بد نيست كمي تامل كنيم به اين جنس از ابراز همدردي.. اين كه عده اي معدود از عربهاي عزيز در جائي فرسنگها دورتر از من و شما در جنگ قدرتي نابرابر براي حاكميت بر قطعه اي از خاك اورشليم چند روزيست كه در زير اماج موشكهاي مرگبار ملتي ديگر _صهيونيست ها_ هر روز كشته و زخمي ميشوند، مطمئنا" دردآور است و وجدان هر انسان ازاده اي را به درد ميآورد.. و اصلا" هم مهم نيست كه كدام طرف راست ميگويند.. لابد حماس راست ميگويد كه موشكهايش را از مناطق نظامي شليك ميكند و اسرائيل هم به عمد مراكز غير نظامي را هدف گرفته است.. و لابد اسرائيل هم دروغ ميگويد كه محل پرتاب موشكهاي حماس، مدارس و مراكز درماني و مساجد بوده اند.. و شايد آن خبر كه وقتي صدام را اعدام كردند همين مردمان غزه عزاي عمومي اعلام كردن، يك دروغ رسانه اي بوده.. و اين همدردي سراسري در كشورمان يا جاهاي ديگر ، كاملا" مردمي و خودجوش است..!! و ابدا" مسئولان كشورمان پديد آورنده اين موج نبوده اند.. و اينكه دانشجوياني داريم كه درس ها را فوت آب شده اند و فقط گوش به زنگ مانده اند براي حمايت از اين مظلوم يا محكوميت آن جنايتكار در جهان..

اما نميدانم چرا در ميان اين يك ميليارد و اندي مسلمان ، 30 سال است كه اولين و داغترين خبر رسانه هاي "حكومت زده" آوارگي و مظلموميت همين 2-3 ميليون عرب عزيز بوده است و بس..!؟؟ و عجيب آنكه دل نازك بچه هايمان را هم در دبستان با داغ اين آوارگي آشنا ميكنيم..

    از قضا من در شهري زندگي ميكنم كه آوارگان زيادي از يك كشور همسايه در آن با ترس و دلهره گذران عمر ميكنند.. آواره افغاني.! و لابد شما هم قبول داريد كه زياد خبرهاي آنها به دل نمينشيند..!     چرا؟؟    لابد چون مسلمان نيستند..! همزبان ما نيستند..! روزگاري جزئي از مام وطن ايران نبوده اند..! زن و كودك كم دارند..! همه جايش منطقه نظامي است و آوارگيشان صحنه سازي..! گه گاه كه آواره اي بدبخت از سر ناداني مرتكب جنايتي ميشود، دستگاه خبري ما جرمش را به مليتش دوخته و بر ذهنيتهاي ما شلاق ميزنند.. با داشتن صنايع پويا و كشاورزي پيشرفته..!؟ به كشت خشخاش روي اورده اند و افيون قاچاق ميكنند.. آن هم بدون حمايت سازمانهاي بزرگ مافيائي بين المللي...! آنها را به زور ميرانيم اما بازميگردند... و اگر روزگاري مردمانش از اتش جنگ تلف ميشدند ، امروزه از درد نداري و بيچارگي ميميرند و.. ...

در شهر من لازم نيست فيلمي يا كه عكسي ببينم از زنان و كودكان آواره افغان تا به احساس          بشر دوستانه ام برسم.. ارتباط زنده اي دارم با رنج و عذاب اين زندگي دردآلودشان..

شعري خوانده ام از شاعر معروف افغان-استاد كاظمي-كه خود گوياي همه درديست به وسعت افغانستان..:

غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده  آمده  بودم  پیاده  خواهم  رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد

ودرحوالی    شبهای عید ، همسایه!

صدای  گریه  نخواهی شنید،  همسایه!

همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت

وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت

منم  تمام افق  را به  رنج  گردیده

منم که  هرکه  مرا دیده  درگذر دیده

منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود

وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود..!!!!

.

 

نوشتم در یکشنبه 15 دی1387 با قلبی ماندگار...| |

 

اين روزها بازار "جشن عروسي" حسابي داغ شده.. اون هم به دو دليل كاملا" مذهبي..! اولا" كه در تقويم مذهبي روزهاي مبارك و اعياد خوبي قرار گرفته.. و دوما"، چون در ماههاي (قمري.!! ) كه در پيش است، برگزاري جشن كاريست حرام و صد البته "بي شگون" .! اما از همه اين حرفها گذشته، يه مورد كم و بيش پيدا و گاهي هم ناپيدا ، مسئله "كراوات" است كه رسم شده در عروسي ها كم كم زده بشه و بعضي از بندگان "خجالتي" خدا هم با كلي شرمساري اين تكه پارچه ها رو ميندازند گردنشون كه : "بعله، ما هم...!؟؟ " خيلي موقع ها ميشه كه ميبينم چند تا جوؤن گوشه و كنار سالن يا تالاري در حال ور رفتن به گردن هم ديگه براي بستن كراواتهاي هستند كه تمام مسير در جيبشان بوده و حالا براي وارد شدن به سالن بايد ببندن و پز بدن..! و طفلكي ها كه تجربه چنداني از فوت و فن "گره " ندارند يا ميبايست گره "فابريك"..! را همچنان حفظ ميكردند تا حالا فقط حلقه را به گردن بياويزند و خلاص شن ، و يا اگر-بدبختانه.!- گره باز شده ، از كسي كه سن و سالش يا قيافه اش به "كراوات زن ها " ميخوره بخواهند كه : ببخشيد..! ميشه يه لطفي بكنيد..؟ " خلاصه اينكه بنده فوت و فن گره رو گذاشتم تا هم كمكي بشه به "نسل تشنه تشخّص..! " و هم مهمتر اينكه بهانه اي باشه براي يادآوري يه مطلب كوتاه تاريخي از "كراوات" براي دوستان تاريخ دوست.. (سند تاريخچه هم يادم نيست اما يادمه كه يه جائي خونده بودم.! )

ظاهرا" در زمان جنگهاي صليبي ، و آن همه كشتار عجيب و غريب براي هيچ و پوچ..!    بزرگ مردان "كليسا نشين" زرنگي به خرج داده و براي بهبود روحيه خراب بازماندگان كشته هاي جنگ و نيز تشويق ديگران براي رفتن به قتلگاه جنگ، دستور ميدهند بر گردن فرزندان كشته شدگان، صليب آويزان كنند تا مردم ضمن تشخيص بهتر آنان ، حرمتشان را نگه داشته و صد البته به آنان كمك هم بنمايند... صليبها آويخته شد و احترام ها هم به دنبالش آمد.. اما كمي كه گذشت فرزندان آن مرحومان ، از درد گردن و شانه ها شاكي شدند و صليبهاي كوچكتر و چوبي بر گردن آويختند و يك نسل بعد، آن را تبديل كرد به صليبهاي پارچه اي..! و از طرفي هم به جهت طولاني شدن اين جنگها _افزايش روز افزون بازماندگان_ و نيز مطرح شدن ارزش اجتماعي اين "وجه تمايز صليبي" ،كم كم همه مسيحيان اين نماد "صليب پارچه اي" را بر گردن مي آويختند تا در آن قحطي بازار، بتواننداز سفره كليسا لقمه اي بردارند.. و امروزه "كراوات" يادگار همان ارزش جنگهايست كه در طول دويست سال، هزاران هزارنفر از مردمان نگون بخت و "دين زده" را به كام مرگ كشاند.. و لابد جوانان هموطن ما هم با دانستن همين علت است كه "كروات" ميبندند.!! و از آن جنگها "ارزش" ميگيرند و ياد بود ميدارند..!!!؟؟

.

نوشتم در دوشنبه 25 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

ـ .. آره دختر گلم.. جونم برات بگه كه اين عكس هم مال همون موقع هاست..

ـ مامان بزرگ ، يعني همون سفري كه با بابا بزرگ رفته بودين،!؟

ـ آره عزيز دلم..

ـكدوم يكي شما هستين.!!؟؟

ـ ا  وا  نوه گلم چطور نفهميدي..!؟ خوب معلومه ديگه.. هموني كه يك بند كيف آبي رو سر شونه داره..!

ـ اونا ديگه كين!؟؟؟

ـ درست نميدونم..! آخه آخرين لحظه جاهامون رو عوض كرديم..! درست يادم نيست كه سمت چپم كي وايستاد يا اوني كه سمت راستم كيه.! ولي فكر كنم اون قد بلنده كه كيف دستش داره "خواهر شوهرم " بود.... حالا مهم نيست كه كي بوده و كي نبوده.. مهم اينه كه ما تونستيم يه عكس "يادگاري" بگيريم..!!!

(اين عكس را يادم نيست از كجا برداشتم..، اما اميدوارم صاحبش راضي باشه.)

 

نوشتم در چهارشنبه 29 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |



توي " مدرسه ايراني" غير از ورزش يه درس ديگه هم بود كه " نخودي " حساب ميشد.. " هنر " !!!

نه معلمي، نه درسي ، نه امتحاني، ....
آخرش هم كسي نفهميد كه كشيدگي " ب " به اندازه چند تا " نقطه "  بايد باشه.؟!!!
................
........................
و حالا بعد اين همه " بي هنري " ،  يه  " دوست عزيز" همت كرد كه تا اين نقيصه ما رو با " هنر طراحي " بپوشونه..

كلي ذوق كرديم ..

سكانس اول
-خارجي/ روز/ جاده كنا ر چند درخت توت..

استاد: ..................

..................! ..........؟؟......،،،
............... فهميدي ؟/
حالا بكش.!!

هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!
استاد: بيشتر دقت كن..!
هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!
استاد: من تو رو درست ميكنم.!!. چرا حواست پرته؟؟  اينجا نيستي.؟؟
هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
( استا و هنرجو از كادر خارج ميشوند)

همون جلسه برگزار شد و ديگر هيچ..!!
( قسمت نشد.!!!)

و من هنوز در " بي هنري " مانده ام

...و قلمها و كاغذها را چه كسي خواهد برد؟؟
خاطره طراحي را ؟؟؟

نوشتم در جمعه 29 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |

.
.
.
احتمالا" قال الصادق كه نيست...،






راست ميگن كه "هنر نزد ايرانيان است و بس.."

حديث بايد به روز باشه..!،

كار بردي و عامه پسند هم باشه..!

ما رو با نعمتهاي خدا آشنا كنه ..،

و مهمتر از همه در و ديوار رو كثيف نكنه.!!!!


( راستي زير اون رنگ پاشي  سفيد ، چي بوده كه حالا نيست؟؟
 لابد حديث قديمي و كاربردي نبوده.!!

نوشتم در سه شنبه 19 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



ميگن اگه ميخواي ملك بخري، سر نبش بخر كه " كار و كاسبي به چرخه "

اما مرغوبيت سر نبش تنها به كسب و كار هم خلاصه نميشه.. قبر سر نبش هم گرون تره.!!!!

شما اگه يه قطعه مربع شكل از قطعات بهشت رضا رو تصور كنيد ، اونوقت هر قبري كه در محيط كناري اظلاع اين مربع باشه ، گرون تر از بقيه قبرهاست..
چرا؟ واسه اينكه ادرس قبر سر راست تره ، و تازه هر وقت زحمت بكشيد و واسه زيارت اهل قبور تشريف ببريد بهشت رضا، خيلي توي زحمت نمي افتيد.، كافيه كه خودرو مبارك را كنار بلوك پارك كنيد و يك قدم اونورتر قبر را پيدا كنيد..

( اين هم از مزاياي پولداري..!!)

 
نوشتم در یکشنبه 10 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |