تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity


شنیده بودیم که آمریکائی ها چون تاریخ و تمدن زیادی ندارند همیشه به دنبال قهرمان سازی و تاریخ نگاری قوم و ملتشان هستند.. اما به تازگی موردی رو میبینم که زده رو دست همه...!

       مردم شهرستان کاشمر و خصوصا" مدیران حکومتی همیشه برای شروع کلامشان در سخنرانی ها از اسم "آیت الله شهید مدرس" یا " آقای شهید" و... استفاده میکنند و برای تاریخ کاشمر و فرهنگ مردمانمشان از اعتبار آن بنده خدا خرج میکنند..  اما وقتی یه چند ورق تاریخ بخونیم و چندتائی سوال تازه میفهمیم که این آیت الله اصفهانی و قهرمان ضد رضاخانی در اواخر عمر به خراسان و شهر خواف تبعید میشه.. رضا خان درصدد قتل ایشون بر میآد و حکم به قتل .. اما رئیس نظمیه خواف تلگراف میده که " اینجا نمیشه ، مردم خیلی هوای ایشون رو دارند..." قرار میشه ایشون رو به شهری  ببرند که مردمش خیلی مشکل ساز نشند.. و شهر "کاشمر" بهترین گزینه میشه..!  بعد از یکی دو سال تبعید ایشون رو از خواف به کاشمر میبرند و در عرض یک دو ماه ، پیرمرد بنده خدا رو با عمامه اش خفه میکنند و خیال رضا خان راحت. و صدای هیچکی هم در نمیآد.

        حالا همون مردم "کاشمر" افتخارشون شده ، قرار گرفتن ارامگاه "آقای شهید" در شهرشان.. . و بیا و ببین که چه افتخاری میکنند. به این علامه و فضل و کمالاتش.. و انگار که در همون یکی دو ماهه حضور بنده خدا در شهر کاشمر ، چه ها که نشده در تغییر اجتماع و ساختار فرهنگ و دین و دنیای کاشمریها..!!

.

نوشتم در شنبه 21 آذر1388 با قلبی ماندگار...| |
 

عصری رفته بودم دیدن نمایشگاهی از آثار خوشنویسی یک "دوست"

میگم: طرح و گرافیک کارهات که قشنگه ، اما خوندنشون خيلي سخته..!

ميگه: يعني تو نميتوني بخونيشون؟؟

ميگم: راستشو بگم ؟؟ خدا وكيلي الان يه ربع ساعته كه دارم چشه و چار خودمو در ميارم تا بلكه بتونم يه چند كلمه اي از نوشته هاتو بخونم.. اما نتونستم.. ! حالا نمي شد يه خورده واضح تر و درست و حسابي تر مينوشتي.!؟؟

( با احساس تاسف عمیق از داشتن دوست بي سوادي مثل من ) ميگه : خوب اونوقت اسمش هنر "سياه مشق" نميشد كه..

با خودم ميگم " اين همه نقطه و خط و طرح و گرافيك زيباست.. اما چه فايده كه اصل كلام و جوهر نوشته نا پيداست.."

ــ حقيقتش نميدونم چرا يه موقع هائي اين اصطلاح "هنر براي هنر" بد جوري منو اذيت ميكنه.. هم اين اتفاق نمايشگاه امروز ، هم اون موقع هائي كه واسه خوندن بعضي آثار مكتوب نويسنده هاي "وزين"..! ميبايست يه فرهنگ لغت قطور بذارم بغل دستم تا بتونم با كلي نبوغ ادبي و استعانت از هزار و يك صنعت ادبي ، بفهمم دو كلمه "حرف حساب" نويسنده چي بوده..

يادش سبز شاعر نقاش "سهراب".. خيلي از آثارش در عين زيبائي هنري/ادبي ، سرشار از سادگي و فهم همگاني بود..

      "... ساده باشيم چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت.../

              ".... آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب..../

.

نوشتم در چهارشنبه 8 مهر1388 با قلبی ماندگار...| |
 

ميگن : " پر حرفي از پر درديه"   و لابد  " كم حرفي از بي درديه "...!

      اما كم نويسي ما از "بدبختي و گرفتاريه"  به هزار رو يك دليل اين مدت نميتونستم بنويسم كه تنها يك دليلش اين بود كه توي اين شهري كه ما در حال تهيه فیلم هستيم كافي نت درست و درمون و ۲۴ ساعته نيست و از اون طرف هم به جهت اين كه دوست ندارم در پايان كار مجبور به پرداخت هزينه ميليوني تلفن ثابت  ۳۵ نفر عوامل كار باشم ، تلفن اپارتمان اجاره ايمان را از همون اول كار قطع كرديم و خلاص..

اجالتا" خلاصه مطالبي كه دوست داشتم توي اين مدت بنويسم و نتونستم ، اين بوده كه :

     ـ تفاوت شهرها ميتونه اين باشه كه بعد از ۲۶ روز متوجه بشي ، مدتهاست صداي هيچ هواپيمائي رو در آسمان شهري كه ميزبان توست ، نشنيده اي..

    ـ اولين بار كه اينجا تاكسي دربست گرفتم با كمال تعجب مبلغي رو پرداختم كه تا ديروز براي يك كورس مسير كوتاه ميدادم و اين ميشه كه آدم وسوسه ميشه بي خيال شعار "اصلاح الگوي مصرف" بشه و هي فرت و فرت تاكسي دربست كنه ( حتي موقعي كه راننده اداره بيكار هست و ماشينش آماده.. - راننده تاكسي يه حسن ديگه هم داره كه توي مسير مثل اين جماعت رانندگان اداره محترممان يه ريز غر نميزنند ..) 

    ـ مثلا" ضد آفتاب ميزديم كه نسوزيم  فرمودند بايستي هر ۲-۳ ساعت يك بار كرم را تجديد كرد.. از خيرش گذشتيم و نيت كرديم براي برنزه شدن / البته همراه با كمي سوختگي سطحي ..!!

    ـ همه جور سرقت از ادبي گرفته تا مالي و ناموسي ديده بوديم الا اين نوع سرقت جديد كه " ما بريم يكي از داوران مشهور و بين الملي كشور را براي ايفاي نقشي در كارمان به شهرستان بياريم و روز بعدش سر درب دو تا اداره محترم پرده هاي رو ببينم با اين عنوان كه " تشريف فرمائي جناب اقاي.... داور برجسته و بين الملي را به اداره ..... خير مقدم عرض مينمائيم / روابط عمومي اداره ... " و هي تلفن پشت تلفن كه ميشه ايشون يه تك پا تشريف بيارن فلان اداره.؟؟!  ( حالا خدا رحم كرده كه اين داور محترم بسيار حرفه اي هستند و بدون اجازه از تيم توليد و كارگرداني به هيچ جا نميرند وگر نه معلوم نبود سكانسهاي ۴ روزه ايشون ، چند روزه ضبط ميشد...)

    ـ عصر روز ۱۹ تير،  از محل لوكيشن ضبط تشريف برديم خوابگاه تا كمي استراحت كنيم و دوستان فرمودند شما لازم نيست ديگه تشريف بياري سر ضبط..  حسابي خوشحال شديم كه لابد چون ميدونند روز تولدمان است قراره اخر شب مراسمي و جشني كوچك برگذار كنند به ميمنت اين زادروز فرخنده مان..  يك ساعت از نيمه شب گذشته بود كه دوستان تشريف فرما شدند و ظاهرا" چون هيچ شريني فروشي ۲۴ ساعته اي در شهر نيافته بودند عذر خواهي كردند و با همان سر و روي خسته و عرق كرده " ماچ بارانمان" كردند به مناسبت تولدمان.. اين اولين جشن تولد دور از خانواده عجيب گونه هاي ما را قرمز كرد..

     ـ يه موقع هاي ميشه كه آدم مرگ رو نزديك تر لمس ميكنه ... / چهارشنبه ۷ خرداد سوار بر پروازي شده بوديم كه در چهارشنبه ۲۴ تير ماه در همان مسير ما ، سقوط كرد و امروز خانودهاي زيادي را عزادار.. (درگذشت هموطنانمان را تسليت عرض ميكنم)

   ـ واسه آپلود عكسهايم خيلي تلاش كردم اما ظاهرا" همه مسيرهاي رايگان را فيلتر كرده اند.. ( فوت و فني اگه بلديد بفرمائيد تا ما هم بهرمند بشيم..)

  ـ برنامه ريز كار فرموده اند كه ۱۰ روز ديگه كار تمومه.. ما هم اميدواريم ، 

 بعدا" نوشدوستان شمالي،  آماده باشيد تا بعد از پايان كار خدمت برسيم براي رفع خستگي ها...

.

نوشتم در جمعه 26 تیر1388 با قلبی ماندگار...| |

 

    بلاخره امروز فتيله تنبلي رو كشيديم پائين و نشستيم تا بنويسيم... از انتخابات و مسائل پيراموني اون چيزي نمينويسم ، چون دوباره سردرد ميشم و ....!

   در نظر داشتم در چند پست شرحي از مردمان ارامنه و حال و روزشان بنويسم اما چون مطمئن هستم درگيري كار و كم حوصلگي خودم اين مجال را هرگز نخواهد داد، در همين يك پست و تيتر وار شرحي مينويسم از ريز و درشت "سفر به ارمنستان":

_ كوه "آرارات" ملي ترين داشته مردمان ارمني است كه از بد روزگار در محدوده جغرافيائي تركيه قرار دارد..! و اگر روزي هوس ديدن چهره به شدت عصباني يك ارمني وطن پرست را داشتيد ، كافيست به او بگوئيد : آرارات كه جزو كشور تركيه است "

_ ارمنستان هم مانند بيشتر كشورهاي مشترك المنافع شوروي سابق امروزه درگير رفع مشكلات اقتصادي خودش است و شكاف بين طبقه برخوردار و متوسط ، كار را به جائي كشانده كه برخي از دختران و زنان ارمني ترجيح ميدهند به جاي كار در يك فروشگاه و دريافت حقوق ماهانه 20 هزار "درام" ، در يك نوبت ت ن فروشي 20 هزار "درام" بدست اورند تا عقده ماشين "مرسدس بنز " داشتن را - كه خيلي هم در ارمنستان ملموس است - نداشته باشند.

_ شايد در ايروان هرگز نتوانيد چهره فردي "الكليك " را ببينيد اما مطمئن باشيد كه امكان دارد در هر بار رد شدن از خيابان در اين پايتخت نه چندان تميز و مرتب ، راننده "مستي" قصد ساق پاي شما را كرده باشد.

_ پررنگ ترين تفريح عامه مردم پايتخت ارمنستان ، حضور عصرگاهي در ميدان "جمهوري" و حلقه زدن در كنار حوض بزرگ وسط ميدان و نظاره كردن رقص "نور و فواره آب" همراه با شنيدن نواي موسيقي پخش شده از بلندگوهاي اطراف ميدان است..

_ روزهاي شنبه و يكشنبه " بازار دستفروشي" در پشت ساختمان شهرداري بر پاست و اگر كمي با حوصله باشيد و اهل ذوق ، حتما خواهيد توانست اجناس ناب و عتيقه اي از اين بازار به قيمتهاي مناسب خريداري كنيد.

_اگر تصور ميكنيد با دانستن زبان انگليسي ميتوانيد در هر كشوري حداقل نيازهاي روزمره خودتان را بيان كنيد، در مورد ارمنستان اين تصور را كنار بگذاريد و حتما" يا با كسي كه كمي فارسي بداند دوست بشيد يا زحمت كشيده و يه خورده ارمني بياموزيد.. و گر نه ممكنه راننده تاكسي شما رو در جائي پياده كنه كه هرگز تصورش را هم نداشته باشيد..!

_ گوشت و لبنيات با وفورترين محصول اين كشور است -البته بعد از محصولات كشاورزي و سر گل آنها " انگور " - پس بدك نيست اگر از انواع گوشتهاي حلال و حرام مصرف كنيد و 20-30 نوع پنير متفاوت اين مردمان را هم بچشيد..

_ اگر در روي شيشه فروشگاه مارك داري ، مثلا" " لاگوست يا نايك " عبارت تخفيف 60-70 درصد را ملاحظه كرديد ، اصلا" لازم نيست هول كنيد و از تعجب چشمهايتان چهارتا بشه چون اين عبارت ها ظاهرا" در طول همه سال روي ويترين اين نوع فروشگاه ها وجود دارد تا امثال من و شما را به داخل بكشند و ابدا" تخفيف/مخفيفي در كار نيست.

_ سيگار ، سيگار ، سيگار... اين كلمه بيشترين حضور را در همه كافه ها و بارهاي ايروان دارد. به حدي كه شما هرگز پياده رو يا باغچه اي را نخوايد يافت كه فاقد "ته سيگار" باشد..

_ اگر به سرتان زد و هوس كرديد از تانكرهاي سر چهارراه ها ، زبانم لال " آب ج و " بگيريد و بزنيد توي رگ، هرگز هوستان را عملي نكنيد چون بعد از اولين جرعه تمام محتويات ليوانتان را در جوي كنار خيابان خالي خواهيد كرد.. (من كه نه ، اما اين كاره ها پيشنهاد ميكنند حتما" نوشيدني پلمپ و ماركدار مصرف كنيد..! )

_ هر وقت هم احساس بيكاري كرديد و بي حوصلگي ، ميتونيد برين و يكي از چند صد كليساي دور و اطراف رو مشاهد كنيد و ببينيد زناني را كه با چه احساس زيبائي ، شمع روشن ميكنند براي نذر و حاجتشان..

_ اگه يه وقت ديديد چند مرد در حال بلند بلند صحبت كردن هستند و سرو صدا بالا گرفته ، از كسي نخواهيد واستون ترجمه كنه.. ( از خجالت سرخ خواهيد شد..) فرهنگ الفاظ ركيك در نزد برخي از مردهاي " نامحترم " به شدت غير قابل پخش است...

  و.... کلی عکس که در فرصت مناسب با تحلیل های مناسب..! خواهم گذاشت..

 ( فعلا" سخت مشغول امور تولید هستیم.. تا بعد..  )

 

نوشتم در شنبه 30 خرداد1388 با قلبی ماندگار...| |

 

 

.....هر چند كه هرگز از روزمرگي نوشتن حس خوبي نداشته ام.. اما پست قبلي و چند سوال پيدا و ناپيدا برآنم داشت تا چند خطي از كار و كسب - اگر چه تكراري.! - بنويسم.

" يك پروژه ساخت فيلم در سيما ، زماني آغاز ميشود كه با توجه به طرحها و قصه هاي موجود و نيز چشم انداز سياستهاي سازمان موضوعي براي كار انتخاب شده و پس از مشخص شدن "تهيه كننده كار"،  تيم "كارگرداني " و " توليد " بسته ميشود.. خوب كارگردان را كه همه كم و بيش ميشناسند و كارش را ميدانند.. اما "مدير توليد "..!؟؟ money eyes

اين "مدير توليد " يك بنده خدائي است كه ميبايست از اولين روزهائي شروع يك پروژه مقدمات مالي و تداركاتي كار را فراهم  و هميشه با تحمل تمام "غر غر ها " و " نق زدنها " همراه با تيم كاري خود ، از شير مرغ تا جون آدميزاد را براي كار مهيا نمايد.. و ضمنا" ناز عوامل قهر كرده كار را بكشد../ خراب كاري گروه صحنه را در هر جائي با پول يا ابرو ماست مالي كند / مراقب سلامت غذائي و خصوصا" " اخلاقي" .! عوامل باشد..مشغول تلفن/ و...و...

و اما اخرين خبر از پروژه " داور قاطع ".. به علت حال و هوائي انتخاباتي با نظر مسئولين محترم شهرستان ، قرار شد كار در مورخ 25خرداد كليد بخورد..!

در مورد خلاصه داستان و عكس ها هم ، قرارمون باشه براي روزهاي اخر كار.

و خبر آخر اينكه ما با يه توفيق نه چندان اجباري پنج شنبه مسافر "ايروان " خواهيم شد براي لمس محبتي كه ميگن در نزد " ارمنه عزيز " زبان زد مردم كشورهاي منطقه است.. drinks.gifسفارشي ..!؟ پيغامي !؟؟ كاري !؟؟ خلاصه ما در خدمتيم بي تعارف..

 

نوشتم در چهارشنبه 6 خرداد1388 با قلبی ماندگار...| |

 

مثل همه شروع ها ، باز هم دلم داره ميلرزه..

    فردا صبح اولين روز تولد تله فيلم "داور قاطع" است.. و من و تيم كارگرداني راهي شهرستان تربت حيدريه هستيم براي انتخاب "لوكيشن" و نيز تست بازيگران محلي..

       به عنوان "مدير توليد" پروژه ، هميشه در شروع هر كاري دلهره مبهم پايان كار رو در دل دارم و اگر چه تا به حال تجربه چندين سريال تلويزيوني را پشت سر گذاشته ام ، اما فيلم  بلند 90 دقيقه اي  - آن هم در یک شهرستان كوچك - كمي بدنم را "مور مور " ميدهد..

اميدوارم در روز پايان كار ، خاطره خوبي براي نوشتن داشته باشم..

.

واسه کلاس کار : اون دارو کچله بود که صداش میزدن " کولینا"..! بخشی از فیلم به اون اختصاص داره که باید محله زندگیشو بازسازی کنیم ..

.

نوشتم در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 با قلبی ماندگار...| |

   

      باز دوباره رگ "طنازيمون" گل كرده و تصميم دارم يكي از خاطرات خاك گرفته اما جالب رو واستون نوشتاري كنم... اما  پيشآپيش به  جهت  وجود يه  قطعه  كالاي "بي ناموسي" در اين مطلب از همه شما عذر خواهم و خواندن مطلب را براي افراد "زير تاهل" به هيچ عنوان توصيه نميكنم..

  ( تابستان 1380 در شهرستان "نيشابور"  بوديم براي  ضبط  قسمتهائي از يك فيلم جنگي  كه قرار بود صحنه هاي انفجار و شهادت رو داخل پادگاني در حومه شهر ضبط كنيم.. رفته بودم داروخانه براي خريد وسايل كمكهاي اوليه و همچنين تهيه "شربت كرم بچه" كه سفارش مسئول جلوهاي ويژه كار بود براي استفاد از آن به جاي خون مصنوعي..

      داروخانه چي محترم آقائي بودند 40-50 ساله با چهره اي كم و بيش مذهبي، به ايشان عرض كردم لطفا" براي ليست خريدهايم يه فاكتور هم بدهيد به نام صدا و سيما.. ايشان كه ظاهرا" كمتر براشون اتفاق افتاده بود براي دارو فاكتور هم بنويسند با اكراه و تعجب مشغول نوشتن فاكتور شدند.. واسه اينكه از شدت تعجب شان كمتر كنم ، خدمتشان عرض كردم كه ما بايد براي همه هزينه هاي كارمان فاكتور ارائه كنيم... در حال توضيح دادن بودم كه مسئول "جلوهاي ويژه فيلم" كه همراهمان بودند، عرض كردند : لطفا" چند تا ك.ا.ن.دم هم بديد..! همينطور كه داشتند فاكتور رو مينوشتند پرسيدندكه : چه مدلي ميخواي؟ دوست ما عرض كرد: رنگ و مدلش زياد مهم نيست ، فقط محكم و جون دار باشه..!! داروخانه چي عزيز نگاهي از روي بي حيائي به دوست ما كرد و از قفسه مربوطه چند تائي ك.ا.ن.دم آورد.. و من فوري گفتم پس لطفا" قبل از بستن ته فاكتور، اينها رو هم به ليست اضافه كنيد.. بنده خدا متعجبانه پرسيد: عجب !!! صدا و سيما پول "ك.ن.م"  شما رو هم ميده..!؟؟

 

پی نوشت: جهت رفع سوتفاهم شما عزيزان اين توضيح رو اضافه ميكنم كه : " براي نمايش صحنه هاي تير خوردن و زخمي شدن ابتدا يك عدد پليت فلزي در روي بدن بازيگر نصب ميكنند و روي ان يه عدد چاشني انفجاري ضعيف قرار داده و در كنار آن هم كمي خون مصنوعي _ يا مثل همكار ما شربت كرم بچه_ را داخل پلاستيك قابل ارتجاعي _ مثلا" ك...ندم _ قرار ميدهند، تا پس از عمل كردن چاشني و پاره شدن لباس بازيگر خون به بيرون فووران بزند..)

البته در ممالك كفر و صنعت پيشرفته سينمایشان، روشهاي به روز تري دارند كه ما هنوز مثل همه چيزمان از آنها عقب تريم...!

.

نوشتم در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 با قلبی ماندگار...| |
 

 

... مثلا" قرار بوده تا برنامه های ۱۵ دقیقه ای ساخته شود اندر باب معرفی و شناساندن ۲۵ سال تلاش..!؟ در مجموعه دانشگاه ازاد اسلامی   و ما که عازم میشویم به شهرستانهای استان برای به تصویر کشیدن این همه تلاش در ربع قرن..!؟ ( نوشته زیر تنها گوشه های از دیده ها و مشاهداتمان در این ۱۲ روز دانشگاه گردی است)

ـ مدیران دانشگاه آزاد درست مثل یک مغازه دار سر نبش، از اینکه یک نفر دیگر در همسايگي آنها، مغازه "پیام نور" ایجاد کرده ناراحت و دلخور هستند..

ـ در واحد تربت جام "چادر " اجباری بود،  اما استادان حق داشتند با مانتوهای مدل دار و البته کمی هم چسبان در سر کلاس حاضر شوند و حرص دختر دانشجوی بیچاره را در آورند.!

ـ سلف سرويس واحد "مشهد" بيشتر شبيه غذاخوري يه پادگان تصرف شده به دست دشمن بود..

ـ همكاري داشتم كه گه گاه پكي به سيگار ميزد و مدير روابط عمومي واحد - نام محفوظ - براي ايجاد ارتباط با ما در عرض يك روزي كه ما در خدمتشان بوديم پاكت سيگار گران بهاي همكارمان را خالي ميكنه و هر بار هم ميفرمايند: عجب سيگار خوبيه.."

ـ در نماز خانه اكثر واحدها وقتي ما درحال ضبط نماز در قسمت برادران هستيم، كمي آنطرفتر -آنسوي پرده- خواهران گرامي در حال صفا كردن هستند و  تا دوربين ما به داخل حوزه استحفاظي شان سرك ميكشه همه جمع و جور ميشند و رو به قبله و...!

ـ ظاهرا" دانشگاه آزاد " دانشگاه بدون نفت" است و اين يعني اينكه هيچ پولي از دولت دريافت نميکنه و صرفا" از محل شهريه ها همه هزینه ها پرداخت میشه، و كسي هم نفع شخصي از اين پولها نداره..!؟  اما آخرش ما نفهميديم پس اين همه ملك و املاك و تجهيزات متعلق به چه كسي است و مثلا" در پايان كار اين دانشگاه محترم تكليف دارائي ها چيست..؟؟ ( دوستم گفت خوب معلومه مال دولت ميشه)..!

ـ در واحد نيشابور دكتر متولي زاده تنها رئيس دانشگاهي بود كه انصافا" كاري كرده بود ستودني در ارتقائ كمي و كيفي واحد زير مجموعه اش..( پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد در واحدهاي خراسان رضوي " آزاد " بخوانيد حتما" گزينه نيشابور را اول بزنيد)..

ـ در واحد كاشمر يكي از كلاسها را نمايشي برگزار ميكنيم براي تصويربرداري.. و عده اي دانشجو را همينجوري از داخل سالن به توي كلاس ميچپانيم و استاد مشغول تدريس.. و خنده بازاري ميشه وقتي دانشجويان ترم يك ادبيات حرفهاي استاد شيمي را نميفهمند..

ـ در "استاد سراي" واحد قوچان دو نفر استاد پاي جعبه جادو نشسته و مشغول ديدن و تفسير "يوزارسيو" هستند و ما كه پاي pc نشسته و نگاه نميكنيم تعجبشان را دو چندان ميكند و ما متعجبتر از آنها و تفسير هايشان كه آيا واقعا" اينها استاد هستند..!؟؟

ـ در واحد سبزوار براي ديدن و تصوير برداري مجموعه ورزشي دانتشگاه، ميفرمايند كه از سالن شطرنج هم تصوير بگيريد..  و "سالن شطرنج".!  اطاقي است ۲ در ۳ با دو ميز و ۳ صندلي كه يك ميز خالي است و روي آن يكي ميز هم يك دست شطرنج موجود..!!

ـ چند منظره و خاطره قابل تكثير در سيستم "بلوتوثي" هم ديديم كه اجالتا" از ذكر و تشريح آن اجتناب ميورزيم.!

( اما از حق نگذريم ، همه كم و كاستي ها يك طرف و مهمانوازي هايشان هم يك طرف..  جا دارد همين جا از اين همه پذيرائي خوبي كه از ما داشتند تشكر نمايم و اميدوارم دانشجويان عزيز هم از اينكه بخشي از شهريه هايشان براي "نمك گير" كردن ما صرف شده راضي باشند و انشالله در زمان مونتاژ برنامه سعي خواهيم نمود "حق نمك" را بجا اورده و قلم عفو بكشيم بر خطاي دوستان "آزادمان"..!)

.

نوشتم در پنجشنبه 22 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |
..

.

دستور "آقا" بود که برنامه هائی ساخته بشه مناسبتی برای "دهه فجر"   و این یعنی حرکت واحد سیار و رفتن به ۱۰ شهرستان در سطح استان..

 و امروز سفر 10روزه "شهرستان گردي" ما هم به اخر رسيد.. و آنقدر جشن "نسيم انقلاب" ضبط كرديم كه حالا از همه جايمان "ايام الله" بيرون ميزند..

ميخواستم خاطرات "پشت صحنه..!" اين روزها را بنويسم اما .........نشد.!    آنهم به هزار و يك دليل كه تنها همان يك دليل آخري آن كافي بود براي پاك كردن همه آنچه كه ميتوانم بنويسم..

و آن اينكه "من هنوز هم ميخواهم بنويسم.."

 من اين مطالب را كه: مردم در شهرستانها از برنامه هاي ما راضي نبودن/

 مسئولين شهرستانها فقط براي ارائه آمار بي سند و مدرك و عوام فريبانه آمده بودند/

 اهالي موسيقي از نشان ندادن چهره خودشان همرا با سازهايشان دلخور بودند/

خانمهاي مانتوئي را به بالاي صحنه راه نميدادند/

 جايزه هاي فرمانداران محترم داخل سالن فرمايشي و بدون پشستوانه اجرائي بود /

 در خيلي از شهرستانها براي تقبل هزينه هائي در حد  200-300 هزار تومان بين مديران اجرائي دعوا ميشد /

 اخلاقيات  در بين جامعه نوپاي هنري  -خصوصا اهالي نمايش..! - به پائين ترين حد خود رسيده بود /

 در شهرستان محرومي پسربچه اي 10-12 ساله تنها آرزويش بازي روي زمين چمن بود / جواني كه بعنوان نخبه قرار بود مورد تقدير قرار گيرد به خاطر بيش از حد مجاز "ژل زدن " از مراسم حذف شد / و.... / و..../....

 همه و همه اينها را تكذيب ميكنم و اين دهه مبارك فجر را به همه "فجر آفرينان محترم" تبريك عرض مينمايم...

.

نوشتم در شنبه 19 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |
.

 

    در جمع همكاران بودم و بحث داغي بر سر حضور شبكه تازه تاسيس " BBC فارسي" در گرفته بود.. و اينكه چه همه خبرنگار زبده و عموما" ايراني الاصل داره و برنامه هائي كه به روز هستند و گزارشها و ..و.. و صحبت به اينجا كشيد كه حالا وظيفه "رسانه ملي چه خواهد بود؟ " و ما که مثلا" نیروهای "صف" در این رسانه هستیم،  چه کنیم..!!؟؟

دوستي از جمع خاطره اي گفت از يكي از آشناهايشان..:( نقل قول از راوی..)

   " يك روز بنده خدائي در حال تماشاي شبكه اي لس آنجلسي بوده که ناگهان به دلايلي نامعلوم هوس ميكنه زنگي بزنه و درد دلي بكنه..!  شماره رو ميگيره و ميره روي خط و گله ميكنه كه: بعله آقا.. مغازه من رو از من مفت خريدند و حق زن و بچه من رو خوردند و بیچاره ام کردند و...._ يه خورده بعد كه جو گيرتر ميشه.! _ خدا از سر گناهشون نگذره كه من رو اين" فلان فلان شده ها" بدبخت كردندو..."    و خلاصه خوب كه دلش رو خالي ميكنه ( منظورم دل فيزيكيش نبود..) گوشي رو ميذاره و  راوي ميگه كه يه چائي دارچين دار هم ميخوره تا آروم تر بشه و بره واسه چرت بعد از ظهري روزانه اش... در نقل قول اومده كه تماس ساعت يك و نيم بوده و  راس ساعت سه زنگ ميرنند به خونه همشهري ما كه لطفا" فردا صبح " اول وقت..!" تشريف بياريد به فلان آدرس..( اين فلان آدرس در شهر ما حوالي سناباد و سه راه ادبيات است..)

    فردا صبح مرد "مغازه از دست داده" ميره به آدرسي كه ختم ميشه به دري با تابلوي نصب شده در بالا كه "وزارت اط ل اع ات - شرق كشور" .. (پناه بر خدا.. من كه ناراحتي قلبي دارم ، خدا خودش نصيب گرگ بيابون هم نكنه..)  بنده خدا، ميره بالا و ميگه من رو دعوت كردين كجا برم..؟!  اطاقي رو نشونش ميدن كه بفرمائيد اونجا تا حاج آقا بيان..!  مرد ميفرمايد اونجا..  اونجا يه اطاق خالي خالي با يه صندلي و يه ميز كوچك و باز هم خالي خالي..   يه ساعتي ميگذره و از حاجي خبري نميشه.. بنده خدا كه حالا يه خورده هم عرق كرده و همچين بگي نگي هول ورش داشته..! ميره ميگه: ببخشيد، كسي نيومد!!؟ ميگن تشريف ببريد اون اطاق ديگه، ميان اونجا..  اطاق ديگه هم مثل اطاق قبلي خالي خالي خالي.. يه ساعت بعد باز سوال ميكنه و ميگن: شما بايد بريد بشينيد تا حاج اقا كارشون تموم شه، عجله نكنيد.. راحت باشيد.!!!  راوي خلاصه ميكنه و ميگه چهار پنج ساعتي ميگذره تا بالاخره دست آخر يكي مياد كه بگه " بنده خدا خرت به چند.؟؟

_ پدر جان شما با شبكه هاي خارجي تماس گرفته بودين؟

- نه..!  كي؟ من !!؟؟

_ بله شما.. ( صدائي رو براش پخش ميكنند.. جل الخالق.. چه قدر شبيه صداي خودش بوده..)

- آهان.. شما اين رو ميفرمائيد..؟ خوب بعله.. ميخواستم..

_ چرا حرفهاي زشت زدين؟؟ از شما بعيده پدر جان!!

- حاج آقا باور بفرمائيد دلم پر درد بود..! عصباني شدم و يه چيزائي گفتم.. دست خودم نبود.. آخه مغازه من رو ازم گرفتن و..

_ يه دقيقه اجازه بدين.. اين حرفها به ما مربوط نيست.. بريد دادگستري عارض بشيد.. اما عجالتا" اين برگه رو پر كنيد و تعهد بديد كه ديگه از اين جور درد دلها با اجنبي ها نداشته باشيد.. اون ديش و ماهواره رو هم ببريد به آدرس...

-.....!!؟

_....

راوي ميگه تا دو سه روز پيش منزل بنده خدا هر چه گل گاوزبون بوده و گلاب و چه و  چه .. دم كردند دادن به خوردش اما هنوز هم بدنش سرده و يك ريز ذكر " پناه بر خدا..  لعنت بر شيطون..." ميگه!

(بنده صراحتا" اعلام ميدارم كه هر گونه ارتباط نسبي و حتي سببي رو با "بنده خدا" و ايضا" راوي مطلب را رد كرده و اصولا" اين گونه شايعات رو تكذيب و تحريم مينمايم.-شديد..!-  چرا كه فردا  قرار است ما را در يك وجب جا بخوابانند و ديگر اينكه دروغ گو دشمن خداست و جايش هم ته ته جهنم..)

.

 

نوشتم در چهارشنبه 2 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
Hosted by ImageCage Free Image Hosting

سال "پيامبر اعظم" بود و طرح كليپي كه بايد ميساختيم..
چرخش روزگار ما را به تربت جام كشاند براي كار ، كه از قضا برفي باريد
به ياد ماندني.!!

و استاد " فاروق كياني" كه بر اساس ملودي و محتواي كليپ، رقصي كرد
 "به ياد ماندني تر" در برف..
و تا آن روز هيچ كس "حركات موزون" و نواي ساز "دو تار " را در دشت پر برف
 نه ديده و نه شنيده بود..


كاش ميتونستم "كليپ سپيد" رو واستون بذارم تا ببينيد..
اما متاسفانه اين اثر جزو آرشيو سازمان صدا سيما ست و غير ممكن..
اميدوارم در مناسبتي اين اثر دوباره پخش بشه و ببينيد...

نوشتم در شنبه 4 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |



...............،


.دنياي آدم بزرگها، هميشه هم  زنگ زده نيست..

اما شايد از نگاه كودكي، دنياي ما  وارونه !! و كمي عجيب باشه.

و مشكلي كه هست، چگونگي استفاده از دنياهاي ما و كودكان است.

ميگن فرق بچه ها با بزرگترها " تفاوت در قيمت اسباب بازيها " است.

( اگه ميدونستيم كه اين كوچولو ميخواد درب رو ببنده يا باز كنه،!؟

حتما"كمكش ميكرديم...! )
.
.
نوشتم در سه شنبه 19 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |