تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity

.

.این پست شاید مخاطبان خاص و محدودی داشته باشه..

پس ضمن پوزش از سایر دوستان عرض میکنم که :

  " یک سال پیش یخ کلام به گرمای "گپی" و "درد دلی" باز شد.. و امروز به یاد روزش برای نوشتن اینجا آمدم.. اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم..."

 

پی نوشت: فقط یک دیالوگ یادم مونده " این یک اتفاق بود یا پروژه..!؟ "

.

نوشتم در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 با قلبی ماندگار...| |
.

.

   ..روزي كه تصميم به تولد اين وب داشتم _زمان فارغ شدن..! _ براي اسمش ، خودسرانه "ياد" كس ديگري را هم چسبونديم به آخرش.. و از قضا در بخش تنظيمات بلاگفا جناب "عليرضا شيرازي" كاري كرده اند كه نتوان اسم را تقيير داد..!  و اين شد كه هنوز هم پسوندمان مانده و هست.. و همان موقع ها نيت كردم هر از گاهي از او هم بنويسم و حالا اين پست به ياد "ني ني" ..

..جونم براتون بگه كه "ني ني" آخر ماندگار، اين روزها رفته سفر.. يا به قول خودمان "پريده" و من چشم به راه تا برگرده.. خودش گفت شايد كارش درست شه و واسه هميشه به سرزمين سبز " اسكيپي ها" بره.. آرزو ميكنم اگر رفت بتونه غم اين دل كندن از خاك رو هم طاقت بياره.. افلاطون ميگه : "دو چيز جايگزين نداره مهر مادر ، عشق وطن"

      بچه كه بودم هر وقت هواپيمائي رو ميدیدم در جهت حركتش ميدويدم و در حالي كه داد ميزدم دستم رو جلو دهان ميبردم و صداي "هوو هوو " را تكرار ميكردم به خيال اينكه آن بالائي ها بشنوند و ببينند..( چه خيال كودكانه اي ) و حالا هم كه بزرگ شده ام، همان نگاه را از بالا به پائين دارم اما بي صدا و بي حركت تا شايد نگاه و صداي كودكانه اي -از جنس خودم- ببينم ( چه خيال ساده اي)..

 و من چه كودكانه هنوز هم در پيچش اين روي ابرها ، تصوير همبازيهاي بچگي ام را، در تخيل ميبينم..

.

.

نوشتم در جمعه 20 دی1387 با قلبی ماندگار...| |
.

. .سالها پيش ، _منظورم همون عنفوان جوانيست..! _ دوستي برام يه تست مثلا" روانشناختي آورد و ما رو در "بوته آزمايش" گذاشت.. اون موقع ابدا" تصور نميكردم كه دارم چه تست استانداردي رو پاسخ ميدم..اما بعدها متوجه شدم كه "عجب..! پس كه اينطور..!"

و امشب به ذهنم رسيد همون تست رو بزارم و حالا من ديگران رو در "بوته" قرار بدم..! درست نميدونم شايد اينروزها اين نوع تست ها رواج زيادي پيدا كرده باشه، اما من شخصا" تا حالا چيزي شبيه به اين تست نديدم..

و اما تست.. داستاني را در زير ميخونيد ، دقت كنيد كه مفهوم و معناي كلمات درست همان معنائي را دارند كه ميخوانيد و نه هيچ تفسير و برداشتي ديگر.... ما چهار شخصيت داريم يك خانم A و سه آقا B -C -D ..(.فقط پيشنهاد ميكنم براي پاسخ با كسي مشورت نكنيد و درمدت يك دقيقه با توجه به كل داستان امتيازها را بدهيد)

"خانم A صادقانه عاشق آقاي B ميباشد و ارزو ميكند رسيدن به او را.. اما بدلايلي اين امكان مقدرو نيست.. آقاي C به خانم A پيشنهاد ميدهد اگر A يك شب را با او بگذراند C حاضر است مشكل را حل كرده و A را به B برساند.. خانم A ميداند كه تنها C ميتواند او را به عشقش برساند. پس به همين خاطر و صرفا" به جهت رسيدن به آقاي B تن به آن كار ميدهد.. آقاي C به قولش عمل كرده و خانم A را به آقاي B ميرساند.. اما B با دانستن جريان ، ديگر حاضر نيست با خانم A باشد و او را ترد ميكند.. در اين ميان اقاي D كه از كل ماجرا با خبر هم هست.. حاضر ميشود با خانم A ازدواج كند.. پايان./.

 شما ميبايست 100 امتيازي را كه در اختيار داريد بين خانم A ، آقاي B، آقاي C و آقاي D تقسيم كنيد.. (در پست بعدي تفسير تست را خواهم گذاشت..) .

نوشتم در دوشنبه 4 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

.

امشب براي تو مينويسم.. فقط براي تو..

توئي كه از خستگي خودت گفتي برايم.. از 12سال غريبي گفتي..

از آن همه تلاشت براي دوباره جاري شدن..

از زخمهاي "دوستي" گفتي و اينكه چه دردناك تر، بوده اند از زخمهاي "پوستي"..!

تو از آغاز نگفتي كه چه ها بوده به دل.. ؟؟

نگران بودي تو.. نگران دوستي.. دل به شك در ره يك "دل بستن"..

و چه سخت بود برايم كه بگويم " اي دوست..

گاه اگر اين دل من، در پي پاسخ يك پرسش تو.. اشك بغضش تمناي سكوتش ميكرد..

غار تنهايي من مرهم اين دل "بيمار" من است..

من هنوزم هستم.. که به گه گاه دلم ميلرزد .. و دلم ميگريد..

واي از آن روزي كه نشود اشك ببارم در ذوق..  نشوداشك ببارم در شوق..

اشك ببارم در مهر.. "

ني ني امشب براي تو فقط ميگويم.. مينويسم از تو .. و فقط هم از تو...

نغمه رفتن از اين جا به لبت جاري بود و من اما در دل، زمزمه ها كردم

كه اگر رفتن تو تقدير است..

پر پرواز بلندي باشي تا دگر باره تو در اوج "بلندي" باشي..

من نگاهم به تو بود در سرازيري شهر... و تو پيچيده در آن "مخمل سرد"

به كجا نقب زدي خاطرهايت را..؟؟؟

امشبِ ما بازم، مثل هر بودنمان، ره به يك نقطه تكراري برد..

 آنچنان كه "ته ديدار" من و تو گره خورد به يك بازدم رويائي ...

به فرو خوردن يك "آه سرد " كه تو يادش كردي و تو پيوند زدي...

ماندگار "ماندگار" است امشب..

نوشتم در دوشنبه 20 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
... كاش مردم روي زمين ، "دانه هاي دلشان" پيدا بود..
                                                                           سهراب سپهري
.
.

امروز عصر بي اينكه " قاصدكي " بياد و خبر خوش بياره..، با دلم قرار گذاشتم برم و " ني ني " رو ببينم..

....................

.......و ديدمش..، بي آنكه در " چهره " فرقي كرده باشد.( چه تصور اشتباهي..! ) 

اما در درونش زخمي تازه و دردناك داشت از جنس " مردم آزاري"...!

و چه صبور بوده و هست كه هنوز در دلش كينه نبود

و به من اين را گفت: كه اگر ميديدم
                اين عزيزي كه مرا اينچنين برده به افسردگي و ذهن پريش.. 

رو به او ميگفتم كه چه حسي دارم.. و چه اندازه دلم از غم ناداني او
                                                        
                                                          افسرده است.. 
كه چرا " كم " هست او.. 
كه چرا "بيمار" است.. 
و به او ميدادم شربتي از " گل نارنج و انار و نعناع "...


_ "ني ني " امروز به اندازه يك- ده روزه - گفتگو از نو كرد..

دل من آرام است و خدا را گفتم كه به " او " ..!؟ هم مددي برساند../.

نوشتم در سه شنبه 26 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
.

چه كسي باز صدا زد، .....؟

......................

كاش ميتونستم بجاي " سفر " از  " ني ني " بنويسم..! اما هنوز بي خبرم ،

و شايد همين بي خبري " آغاز خبر "  باشد.!!؟؟

.

_ تا چند روز ديگه راهي سفر خواهم شد..

دلم هواي شرق كرده و در سرم صداي زنگ تاريخ " سرزمين هزار معبد" پيچيده..

گمانم در نگاه  " چشم بودا " اشارت كرده است با من...:
                                                                           "بيا تو..! "

شايد سوغات شما  هم " قاب عكسي " باشد از نگاه من به " مردمان شرق "

_ سفارشي، درخواستي، نصيحتي..؟؟
                            
نوشتم در یکشنبه 24 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
..و مثلا" امروز اين وبلاگ را ثبت كرديم براي دلتنگيهاي خودمان..
حالا چرا و واسه چي توي بلاگ فا گذاشتيم مطلب مهميه كه شايد يه روزي كه سر خوشتر از حالا بودم بگم ..
اما اكنون اين زمان بگذار تا وقت دگر....!!!

شايد نظري و مطلبي بخونيم كه ننويسيم و يا بيشتر نويسيم../

همين.!

 
نوشتم در جمعه 28 تیر1387 با قلبی ماندگار...| |