To write... For tranquillity
. این عکس رو گذاشتم تا هم یادی کرده باشم از سفرم به سرزمین "مردمان تائی" و هم به بهانه نئون نوشته روی این عکس کمی "گپ" بزنم .. وقتی خسته ام از کار و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم ، چه کنم ؟؟ کنج خلوتی / گوشه دلی / جائی که بشه درد دل کرد و کمی تسکین یافت / یافت میشه آیا ؟؟؟ حریم خصوصی آدمها رو کجا تدریس میکنند ؟ مرز بین حریم خصوصی و میل به کنجکاوی ادمها رو چطور مشخص میکنند؟؟ میگم: تو چطور تونستی به خودت جرات بدی و سرک بکشی به خصوصی ترین درد نوشته های مردم!!؟ میگه: یادم رفت دیگه...، حالا مگه بد کردم خوندم تا شاید بتونم مشکلی کوچکی ازشون حل کنم.؟؟ ( توی این سفر دکتر .! "احمدی نژاد" به مشهد ، درگیر ضبط و پخش مستقیم ملاقاتها و جلسات . دیدارها بودیم. مثل همیشه خیلی از دوستان و غیر دوستان خواهش و تمنا که نامه هاشون رو برسونیم به دست خود خود دکتر.. و ما که همیشه "چشم" هستیم قبول میکنیم.. یکسری نامه رو هم در جلسه هیات دولت میدن به دیگر همکارمان تا او هم - شاید- پستچی خوبی باشد.. اما این بنده خدا ظاهرا" نامه ها رو فراموش میکنه و بعدا" هم از سر کنجکاوی باز کرده تا شاید خودش بتونه مشکل گشا بندگان گرفتار باشه..! و حالا چند روزیه که خبر گرفتاریها و عمق مشکلات بندگان خدا نقل محافل همه شده و ... افسوس و آه از این امانتداریها..) . _ دلم میخواد یه جاهای باشه مثل همین " جاهای بد در ممالک کفر" که اصلا" معلوم نمیشه کی رفته اونجا / کی نرفته / چی گفته / چی نگفته / چی کرده / چی نکرده... ( راستی این آخرین پستها قبلی رو فراموش کنید.. - همون طور که من حذفشون کردم- ..) ....قاب رو بسته بودم تا زيباي عمارت را از داخل ماشين در حال حركت شكار كنم.. اما، صيدي ديگر شتابان خود را به نخجير ما افكند و" شكار" ما شد.. . اينكه یه استکان کوچولو شکر رو در ظرف داغی برزیم و به مدد قانون گریز از مرکز رشته های از گلوکز برشته شده را با عذاب و اذیت زیاد بخوریم تا مثلا" ادای لذت بردن رو درآریم ، خیلی اشکال نداره.. اما یه موقع هائی میشه که هواسمون نیست که داریم لذت "عذاب آور" میبریم و بهتره که همون یه استکان کوچولو شکر رو مستقیم داخل دهان برزیم و کسب انرژی کنیم... - مثلا" کلی خرت و پرت میخریم و هماهنگی با این و اون که بریم یه جائی بیرون شهر و تنفسی و استراحتی و الخ.. همون اول کاری می افتیم تو ترافیک و اعصاب و روان میریزه به هم... بعدش تازه میرسی به مرحله جا پارک پیدا کردن ... بعدش ولو شدن و رتق و فتق امور کباب و دود خوردن و اشک ریختن و... بعد مشاهده یه دعوا و بگو مگوی اطر افیان و مطلع شدن از آخرین واژهای جدید زبان "کوچه بازاری".. بعد و بعد و .... در انتها وقتی خسته و کوفته و کثیف میرسی خونه و دوش میگیری تازه میشی همون آدم صبح که بودی.. و اینجاست که پیش خودت میگی: کاش توی خونه میموندم و ...! توضیحات: عکس بالا میدان جمهوری در " ایروان" است و پسرکی که از فروش ۵ کیلو " شکر فرآوری شده " سودی ۷۵ ٪ داشت..! . . به ظاهر منتظرند.. اما لابد نه به انتظار اتوبوس.. گوشه اي خلوت خواسته اند و فرصتي براي انديشيدن... و آنكه نمي انديشد، خواب را برگزيده...! توضيح عكس: و ديگه اينكه: الان كه مشغول سر و سامان دادن به اين پست هستم، دوستي زنگ ميزنه و گپي ميزنيم، از باب تنهائي آدمها و من كه قول ميدهم در نوشته ام يادي از او بگذارم.. و عاقبت تنها اين مطلب را مناسب او و اين عكس ميابم: " _نويسنده گمنام، محصول دنياي اس.ام.اس_ . . ......و او "يك تنه" ايستاده در برابر اين "سه تن".. ـ ديده ايد آدمهائي كه اينچنين در زندگي چسبيده به طنابي و عمريست كه ميكشند، و هنوز اما تكاني نخورده اند..!؟؟ ساليان سال است كه در كشيدن اين طناب "وامانده" اند.. ( شهر پاتايا و آن دمپائي هم خلاقيت دوستي بود به يادگار از هنرش..! ) . براي اين عكس مطلب نميذارم.. فقط يه توضيح كوتاه اينكه: " اينجا پارك "ميني سيام" در تايلند است. جائي كه نمونه هاي كوچكي از عجايب و معماريهاي معروف جهان را براي تماشا قرار داده اند ـ در گوشه اي هم نمونه كوچك و زيبائي از تخت جمشيد بود ، فرصت بشه عكس و مطلبي از آن هم خواهم گذاشت.. - . استدعا ميكنم...! اين گلهاي مصنوعي من، اصل نيستند، اما ميتونم سبب ساز زيبائي هاي در زندگي شما باشم.. خواهش ميكنم كمكم كنيد پيرمرد مهربان ميگفت "معلول" جنگ ويتنام است واينروزها سوداگريست كه ميفروشد " رنگ عشق" را.. و لابد كينه اي داشت عميق از "آمريكا" كه به دانستن "ايراني" بودنم، حلقه گلي به رسم "هديه" داد و من مشتي "پسته" در كاسه اش گذاشتم به يادگار.. چه معامله پر محبتي داشتيم.. . یه پسر بچه هندي بین دو رشته زنجیر جلوی یه معبد گیر افتاده بود و همان دم، من این دو نگاه والدینش را ثبت کردم.. اتفاق خيلي درناك نبود و پسر بعد از يه خورده تلاش بيرون اومد.. اما اين دو نگاه متفاوت براي من ماند و اين كه چرا يك اتفاق و دو جنس نگاه .!؟؟؟ پدر: بي خيال يا مطمئن يا بي توجه.؟؟ مادر: نگران يا دلشوره يا ترسيده..؟؟ . جواب تست هوش..: ميگن مردم چين از پرندها فقط "هواپيما" و از موجودات روي زمين فقط "انسان" را نميخورند و مابقي هر چه كه باشه قابل خوردنه..!! مردمان "تائي" هم خيلي بد غذا و سخت گير نبودند.. واسه همين هم اين خانم و دستيارش چند جانور دريائي (هشت پا / قورباغه / مار ماهي /..) و يه چند تا موش رو دم دست داشتند تا به انتخاب مشتري هاي "خوش خوراك" آنها را تميز!! كرده و پس از عبور دادن از آن گردونه روي ميز"پرس" كرده و كبابي و خوراكي ارزان براي "سدً جوع" .!! _ من از اكثر غذاهاي عجيب و غريب آنجا خوردم ولي قيافهاي اين عزيزان فروشنده چنان "اشتها آور"!!! بود كه توان حتي بلعيدن اين نوع غذا را پيدا نكردم... . عكس بالا رو در يكي از خيابونهاي شلوغ بانكوك گرفتم.. ـ سوخوميت..! اولش فكر كردم دارم از(..........؟) عكس ميگيرم.! اما وقتي سوال كردم تازه فهميدم كه اينها (.......!؟) با هوش ايراني تون بگيد اينها چي هستند.!!؟؟؟ مردمان " تايي" خدايان متفاوتي دارند.. و اين يكي از بزرگترين "بوداهاي" تايلند است.. (بالاي تپه اي در پاتايا) Big boda" " رسيدن به خدا در هر جايي سخت است و بايد " بالا " رفت تا رسيد..! خداهاي زرد و طلايي كه دل مردمان گرسنه را سير نميكردند، اما به آنها ارامش ميدادند كه.... " ما هنوز هستيم".!!!

![]()
![]()


![]()
![]()
منتظر ميشم تا برداشت شما دوستان عزيز رو ، از نوع نگاه و زاويه ديد خودم رو، بخونم.! ![]()


.
.
ظاهرا"عشق به موسيقي" مكان و زمان نميشناسه..!!
حالا چه در ايران و "خانواده سنتي" باشه، يا در كنار بساطي در خيابانهاي "بانكوك"
اما انصافا" ساز زدن با چادر خيلي سخته....(يه بار امتحان كنيد..!! )
.ـپيشنهاد ميكنم خانمهاي عزيز از سازهاي كوچيكتر شروع كنند.ـ
.


.
.
خيلي ها ميگن : فردا رو كسي نديده !، "
اما خيلي هام هستند كه فقط دنبال "خبرهاي فردا" هستند.!!
انگار كه از امروزشان همه چيز را فهميده اند و مانده فقط فردا را بدانند..!
.........
مرد "آينده نگر" وقتي من و دوربينم را ديد، حسابي ژست گرفت تا هم من و
هم مشتري "تشنه آينده" خود را متحير كند..
نميدونم چرا در همه جا اين زنان هستند كه مشتري دائمي دكه رمالي و ... هستند..؟؟؟
راستي چه خبر تازه از "نستراداموس" !؟؟؟؟؟؟
.
باران "بي منت" ميباريد و "آدمهاي خشك"!! خزيده در پناهي بودند به انتظار "نباريدن" !!
و اين دو خانم ايتاليائي سرمست از بارش مرا واداشتند تا بي پروا از خيس شدن دوربينم، ثبت كنم اين لحظه خوش بارش را..
.به بودائي كه اين دو به "زيارتش" ميرفتند حسودي كردم براي داشتن چنين زواري..
و آن روز آنچنان خيس شدم تا رسيدم پائين..
.
.
يك روز بعد از انتخابات شهرداري بانكوك برخي نامزدها كمي شلوغي كردند..
اما اين "امنيه هاي شرقي" مثل مردمانشان مهربون و دلرحم بودند..
زير سايه استراحت ميكردند و منتظر بودند تا مردم عصباني هم خسته بشن و بروند خونه و استراحت كنند..
به همين سادگي..!!
( تازه به من هم اجازه دادند از اونها _در حين انجام ماموريت!!!_ عكس بگيرم..)
_درست مثل ايران.. مگه نه !!؟؟؟
.
.
.
ميچرخيدم در معابد كوچك و بزرگ " بوداهاي" سرزمين هزار معبد..
"مردمان تائي" گاه براي پيشكش به حضور سنبل معابدشان، چيزهاي خوردني هم مي آوردند..!!
و من از خودم پرسيدم: براي كي؟؟ براي مجسمه!؟؟ ميتواند بخورد؟؟
.................
و بك روز خوردن پيشكش ها را ديدم..
هجوم گله وار حشراتي كه چه با اشتها ميخوردند " سهم بودا" را..!!!
بودا هم دوستان خوبي نداشت...
.
.

دوره گردها كه هميشه مزاحم نيستند.!_ هنرمند هم دارند اين جماعت "كار به دوش"_
اينجا از خودرو "رفع سد معبر" !! خبري نيست..
شهرداري هم قصد "تلكه كردن" از اين جماعت ضعيف رو نداره..
..........
پس فرصت مناسبي است براي "قادر" (از اندك مسلمانان تايلند بود) تا
" رشته زندگي " براي ديگران به بافد..
رشته هاي كه ديگران در گردن مياويزند تا "رشته زندگي" قادر از هم نپاشد..
و او همچنان ميبافد و ميبافد تا بافته زندگيش "پنبه " نشود..!!
.
.
نوشتم در دوشنبه 18 آبان1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 4 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 19 مرداد1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 24 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 24 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 28 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در جمعه 8 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 2 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در یکشنبه 26 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 19 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 16 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در چهارشنبه 8 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 2 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 26 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 25 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 25 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 23 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |


