To write... For tranquillity
عصری رفته بودم دیدن نمایشگاهی از آثار خوشنویسی یک "دوست" میگم: طرح و گرافیک کارهات که قشنگه ، اما خوندنشون خيلي سخته..! ميگه: يعني تو نميتوني بخونيشون؟؟ ميگم: راستشو بگم ؟؟ خدا وكيلي الان يه ربع ساعته كه دارم چشه و چار خودمو در ميارم تا بلكه بتونم يه چند كلمه اي از نوشته هاتو بخونم.. اما نتونستم.. ! ( با احساس تاسف عمیق از داشتن دوست بي سوادي مثل من ) ميگه : خوب اونوقت اسمش هنر "سياه مشق" نميشد كه.. با خودم ميگم " اين همه نقطه و خط و طرح و گرافيك زيباست.. اما چه فايده كه اصل كلام و جوهر نوشته نا پيداست.." ــ حقيقتش نميدونم چرا يه موقع هائي اين اصطلاح "هنر براي هنر" بد جوري منو اذيت ميكنه.. هم اين اتفاق نمايشگاه امروز ، هم اون موقع هائي كه واسه خوندن بعضي آثار مكتوب نويسنده هاي "وزين"..! ميبايست يه فرهنگ لغت قطور بذارم بغل دستم تا بتونم با كلي نبوغ ادبي و استعانت از هزار و يك صنعت ادبي ، بفهمم دو كلمه "حرف حساب" نويسنده چي بوده.. يادش سبز شاعر نقاش "سهراب".. خيلي از آثارش در عين زيبائي هنري/ادبي ، سرشار از سادگي و فهم همگاني بود.. "... ساده باشيم چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت.../ ".... آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب..../ . اولين بار ۱۰ ساله بودم كه فهميدم يه ادمهائي پيدا ميشند كه ميتونن خودشون ، خودشون رو بكشن و از مرگ نترسن..! ( توی ساختمون نیمه کاره سر کوچه مون ُ یه بنده خدائی خودش رو "دار" زده بود .. بعدها كه بزرگتر شدم انواعي از اين خودكشي ها رو ميديدم و ميشنيدم.. خودكشي هائي از روي " جنون / شكست عشقي / ترس از مجازات / انتقام از ديگري / جلب ترحم و خودنمائي / و يه مدتي هم يه نوع خودكشي " ارزشي" رواج داشت كه اسمش بود " روي مين رفتن"... ( البته اين نوع آخري رو با احساس "ميهن پرستي " حسابش رو از بقيه انواع جدا ميكردم..) اما هنوز نتونستم بفهمم اين " كمربند انتحاري" بستن و كشتن آدمهاي بي گناه رو چه جوري ميشه تفسير كرد..!؟؟ ـ اين پست رو با ديدن عكسي مينويسم كه عجيب برام تكان دهنده بود.. عكس رو اينجا ميذارم كه اگه دل و دماغ اين جور صحنه ها رو ندارين، خداي نكرده با ديدنش حالتون بد نشه.. . . . مطلبی خوندم در http://everlife.blogfa.com/post-446.aspx ضمن تشکر از زری عزیز ، بد ندیدم من هم مطلبي را كه مناسبتي با اين موضوع داره بنويسم. مطلب ترجمه شعر فرانسوي است كه چون نتونستم منبع اصلي اون رو پيدا كنم صرفا" به حافظه ضعيف خودم رجوع ميكنم. " روستا فرقي نكرده / كمي كم سبز تر از گذشته / كوچه هاي روستا خلوت .. / آه يادم آمد امروز يكشنبه است و همه در كليسا / كليسا هنوز هم بالاي تپه است / با يك پا و يك عصا به سوي كليسا ميروم / بگذار تا خودم را به اولين نفري كه مرا شناخت معرفي كنم / زنگ ناقوس كليسا را چه غمگين مينوازند / پدر مقدس اولين نفر از كليسا خارج شده تا همه را بدرقه كند / نشناخت مرا / خو ب، او حق دارد من خيلي هم به كليسا نمي رفتم / آقاي مارتين چه چاقتر شده / او هم حق دارد مرا نشناسد / خيلي با او رفت و آمدي نداشتم / آه آنجا را ببين.. همسرم با آن لباس هميشگي كليسائيش.. نشناخت مرا..!؟ خوب او هم حق دارد ، من خيلي پير شده ام / برادرم را ببين از جلو من رد شد و هنوز هم بوي توتونش برايم اشناست / اوه خداي من او حق دارد مرا نشناسد آخه حالا من يك پا كمتر از آن موقع ها دارم / .. و اين پير زن را ببين كه به سوي من مي ايد و مهربان نگاهم ميكند / چه اغوش گرمي دارد .. / بگذار ببينم..! / درست است او حق ندارد مرا نشناسد / او مادر من است.. . ـ راستي اين روزها همه "افطاري" ميدهند.. شما چطور..!!؟ و چقدر سخته فهموندن اين مطلب را كه خدا شخصا" خودش طلبكار اين "روزه "هاست و نه آدمهاي زميني كه وقتي از روزه نداشتنت با خبر ميشوند انگار كه از آدم " طلب" دارند..!! . آدم هر چقدر هم که بخواد سرش تو لاک خودش باشه و کار به کار دیگران نداشته باشه ، اما يه موقع هاي اتفاقاتي پيش ميآد كه انگار همه چيز دست به دست هم ميدن تا تو رو از يه اتفاق با خبر كنند.. لابد شما هم در مسيرهاي تكراري رفت و آمدتان به محل كار يا منزل، هميشه شاهد صحنه هائي ثابت از نماها يا مناظري هستيد كه انگار هر روز بايد اينها را ببينيد تا به مقصد برسيد.. مثلا" درختي كه تازه كاشته شده / ماشين قديمي و از كار افتاده پارك شده كنار يك خيابان / دوربيني كه هر روز وردتان را به محل كار ثبت ميكند..! / و..و.. ديروز دوستي ميگفت كه : شنيدي "فلاني" داره از زنش جدا ميشه..!؟؟ و من كه اتفاقا" همسايه طبقه پائيني آقاي "فلاني" هستم ،اصلا" باورم نميشه. آخه چطور ممكنه!! چرا من چيزي نشنيدم.؟؟ و در تمام مسير برگشت به خانه ، به "فلاني" و همسرش فكر ميكنم. نزديكهاي خانه چشم ميچرخانم به تصوير هميشگي و ثابت پنجره اطاقشان و گلدان شادابي كه هميشه آنجا ميديدم.. آه و افسوس كه چه اندازه من كم توجه بوده ام.. گلدان لب پنجره انگار كه مدتهاست ابي نخورده.. پژمرده و شكسته .. و اين خود يعني يكي از " مستندات طلاق" ... . ميگن : " پر حرفي از پر درديه" و لابد " كم حرفي از بي درديه "...! اما كم نويسي ما از "بدبختي و گرفتاريه" به هزار رو يك دليل اين مدت نميتونستم بنويسم كه تنها يك دليلش اين بود كه توي اين شهري كه ما در حال تهيه فیلم هستيم كافي نت درست و درمون و ۲۴ ساعته نيست و از اون طرف هم به جهت اين كه دوست ندارم در پايان كار مجبور به پرداخت هزينه ميليوني تلفن ثابت ۳۵ نفر عوامل كار باشم ، تلفن اپارتمان اجاره ايمان را از همون اول كار قطع كرديم و خلاص.. اجالتا" خلاصه مطالبي كه دوست داشتم توي اين مدت بنويسم و نتونستم ، اين بوده كه : ـ تفاوت شهرها ميتونه اين باشه كه بعد از ۲۶ روز متوجه بشي ، مدتهاست صداي هيچ هواپيمائي رو در آسمان شهري كه ميزبان توست ، نشنيده اي.. ـ اولين بار كه اينجا تاكسي دربست گرفتم با كمال تعجب مبلغي رو پرداختم كه تا ديروز براي يك كورس مسير كوتاه ميدادم و اين ميشه كه آدم وسوسه ميشه بي خيال شعار "اصلاح الگوي مصرف" بشه و هي فرت و فرت تاكسي دربست كنه ( حتي موقعي كه راننده اداره بيكار هست و ماشينش آماده.. - راننده تاكسي يه حسن ديگه هم داره كه توي مسير مثل اين جماعت رانندگان اداره محترممان يه ريز غر نميزنند ..) ـ مثلا" ضد آفتاب ميزديم كه نسوزيم فرمودند بايستي هر ۲-۳ ساعت يك بار كرم را تجديد كرد.. از خيرش گذشتيم و نيت كرديم براي برنزه شدن / البته همراه با كمي سوختگي سطحي ..!! ـ همه جور سرقت از ادبي گرفته تا مالي و ناموسي ديده بوديم الا اين نوع سرقت جديد كه " ما بريم يكي از داوران مشهور و بين الملي كشور را براي ايفاي نقشي در كارمان به شهرستان بياريم و روز بعدش سر درب دو تا اداره محترم پرده هاي رو ببينم با اين عنوان كه " تشريف فرمائي جناب اقاي.... داور برجسته و بين الملي را به اداره ..... خير مقدم عرض مينمائيم / روابط عمومي اداره ... " و هي تلفن پشت تلفن كه ميشه ايشون يه تك پا تشريف بيارن فلان اداره.؟؟! ( حالا خدا رحم كرده كه اين داور محترم بسيار حرفه اي هستند و بدون اجازه از تيم توليد و كارگرداني به هيچ جا نميرند وگر نه معلوم نبود سكانسهاي ۴ روزه ايشون ، چند روزه ضبط ميشد...) ـ عصر روز ۱۹ تير، از محل لوكيشن ضبط تشريف برديم خوابگاه تا كمي استراحت كنيم و دوستان فرمودند شما لازم نيست ديگه تشريف بياري سر ضبط.. حسابي خوشحال شديم كه لابد چون ميدونند روز تولدمان است قراره اخر شب مراسمي و جشني كوچك برگذار كنند به ميمنت اين زادروز فرخنده مان.. يك ساعت از نيمه شب گذشته بود كه دوستان تشريف فرما شدند و ظاهرا" چون هيچ شريني فروشي ۲۴ ساعته اي در شهر نيافته بودند عذر خواهي كردند و با همان سر و روي خسته و عرق كرده " ماچ بارانمان" كردند به مناسبت تولدمان.. اين اولين جشن تولد دور از خانواده عجيب گونه هاي ما را قرمز كرد.. ـ يه موقع هاي ميشه كه آدم مرگ رو نزديك تر لمس ميكنه ... / چهارشنبه ۷ خرداد سوار بر پروازي شده بوديم كه در چهارشنبه ۲۴ تير ماه در همان مسير ما ، سقوط كرد و امروز خانودهاي زيادي را عزادار.. (درگذشت هموطنانمان را تسليت عرض ميكنم) ـ واسه آپلود عكسهايم خيلي تلاش كردم اما ظاهرا" همه مسيرهاي رايگان را فيلتر كرده اند.. ( فوت و فني اگه بلديد بفرمائيد تا ما هم بهرمند بشيم..) ـ برنامه ريز كار فرموده اند كه ۱۰ روز ديگه كار تمومه.. ما هم اميدواريم ، بعدا" نوش : دوستان شمالي، آماده باشيد تا بعد از پايان كار خدمت برسيم براي رفع خستگي ها... . رفتیم و برگشتیم (به سلامتی..! ) آماده شده بودیم برای نوشتن یک پست سفرنامه ای و خبرهای ریز و درشت از دیگر مردمان... اما این اوضاع انتخاباتی و " مصادره شدن انقلاب " حرف و صحبتی باقی نذاشته.. یه خورده اوضاع اروم تر بشه ، خواهم نوشت.. همین.! هر نسلی نسبت به نسل قبلی تفاوتهائی داره که از هر نظر قابل بررسی است.. اما تفاوت فهم و درک مسائل روزمره و اجتماعی در هر نسل شاید پررنگ ترین وجه تمایز باشه.. چرا !؟؟ عرض میکنم که : ـ اون موقع ها که "بچه تر " بودم چیز زیادی از چگونگی تولید مثل و راه و روش بارداری نمیدونستم.. ( آخه این جور اطلاعات خیلی مخفی بوده و میگفتن حتی قدیم ترها شرح ماجرا و چگونگی کارهای شب زفاف رو هم درست روز قبل از زمان موعود توسط آدم مطلع و صاحب نظری به دختر و پسر آموزش میدادند..!! ) و من کودک هم در جواب این که :بابا ، مامان من چه جوری بچه شما شدم !؟ میشنیدم که : تو رو خدا به ما داده.. نمیدونم چرا خدا من رو به کسی دیگه ای نداد قرعه کشی بوده یا بر مبنای امتیاز والدین..!!؟ بعد از مدتی مادرم دچار چاقی مفرط در ناحیه شکم شد و یک روز که خونه نبود و بیمارستان بود گفتن مامان رفته برات یه خواهر کوچولو بیاره - جالبه که تازه فهمیدم همون ذهنیت کودکی من دور از واقعیت نبوده و یک مرد آمریکائی "باردار" شده.. کاش همون موقع این نظریه و تئوری خودم رو به ثبت میرسوندم .. . همیشه نصيحت ميشديم كه : " بچه خوبي باش / سر به زير و آروم / آسته برو آسته بيا / سر به هوا نباش / و.. و.. " ـ و اينه كه گاهي اسمان به زمين ميآد، تا اين كج فهمي ما رو جبران كنه.. . . مملکت "گل و بلبلی" داریم..ها ! یهو خبر میدن که فلان قانون عوض شده و فلان کار غیر قانونیه و ال و بل و.. - یا مثلا" کلی قرار مدار گذاشتی برای امروزت اما با کمال تعجب ملاحظه میفرمائید که " آقای مخابرات" _ بدون اطلاع قبلی _ شیر فلکه ارتباطات سیار رو بسته که مثلا" تعمیرات کنه یا شاید هم "کنترل امنیت"..! و تو تمام اعصاب و روانت را پریشان میبینی در این مدیریتهای "ایرانی".. بلیط پرواز داری برای سفر اما یهو " آقا " هوس میکنن تشریف بیارند " مشهدشان"..! و خوب قاعدتا" در مسیر پروازها و ساعت پروازها کمی تغییرات _ فقط کمی ، آن هم در حد کنسلی _ رخ میدهد..! . و تو چه کاره هستی که اعتراض کنی و حقوق شهروندی و اجتماعی خودت را بخواهی..!!؟ ..... ......! ( و جالبه که نمیدونم چرا سیستم کامت و اینترنت و بلاگ نویسی هم متاثر از همین تشعشعات مملکت گشته و ما هم مستفیذ از این "تغییرات"..! ) . ميگن دنيا بزرگه و زير اين آسمون ابي رنگ واسه همه "جا" هست.. و واسه من هم يه جاهائي هست كه اگر چه " مال " من نيست اما لذت نگاه كردنش نصيب منه. لذتي كه اگه يك روز اون تكه از زمين "مال " من بشه از بين خواهد رفت.. دوستم مهماني داشته از اون ور آب.. يه روز ميرن بيرون و در حين گشت و گذار چشم خانم مهمان ميفته به ويتريني كه چند ظرف مسي و برنجي با نقش و طرح قديمي داخل اون بوده . مهمانه محترمه دقايقي چند محو تماشاي ان همه زيبائي ظرفها ميشه و با شوق زيادي اونها رو تماشا ميكنه و رد ميشه.. دوست ما واسه نشون دادن اوج مهمانوازي و دست و دلبازيش ميره و به قيمت خون باباش هم كه شده اون ها رو ميخره و دم رفتن هديه ميده به مهمان عزيزش.. مهمان هم برميگرده ميگه : چرا اين كار رو كردين!؟؟ ( اين تپه ها و درختان خلوتكده ايست كه همواره در دلتنگيها و تنهائي ها برايم حرف ميزنند...) بعدا" نوشت: البته یه زمان هائی هم یه نفرهائی شریک این "خلوت " ما میشن..! دزدکی هم عکس میگیرند.. . استمداد از همه اقشار و " آحاد ملت " برای اصلاح الگوی مصرف..! ( شاید در پندار اولم میخواستم برای این پست و استفاده از این عکس به درجه بندی میزان خوشبختی آدمهای این " فریم " اشاره کنم، اما دغدغه "اصلاح الگوی مصرف " را چه کنم.!؟؟) . ... اين روزها "مهرباني " بيشتر از قبل شده و هوائي كه آدمها را مست از بوي خوش زندگي كرده.. يادش بخير كودكي.. سيبهائي كه طعم "سيب زندگي" ميداد.. و سينيهاي كه "محبت" ميآورد.. . "جلال" نوشته بود : ... از جلوی مسجد بزرگی رد میشدم موقع نماز ظهر بود و جمعیت زیادی در مسجد به نماز.. حرکت هماهنگ و ابهت برانگیزی داشت این خواندن نمازشان.. از ماشین پائین پریدم و در آخرین صف به این حرکت هماهنگ پیوستم برای ریخته شدن ترسم..." و جالب که آن زمان آل احمد در "توده ای"..!؟ از افکار کمونیستی شنا میکرده...!! و حالا باز هم مثل چند سال گذشته فردا در بزرگترین اجتماع مذهبی کشور " تحویل سال نو در حرم امام رضا" خواهم بود به رسم توفيق تكراري و اجباري "انجام وظيفه رسانه اي" خواستم در این پست تنها تبریکی بنویسم به رسم "عیدانه" اما نمیدونم چرا دوست داشتم از احساس هر ساله ام در تحویل سال نو بنویسم.. نوای هماهنگ و سمفونی بزرگ ادمهای "ملی/مذهبی" و حبس نفسها در سینه و موسیقی ناموزون "نقاره خانه ای" که به دلت هول میآورد و اینکه باید از کسی و چیزی یاد کنی در ان لحظه و مکان مخصوص .. و من که خیلی وقتها از ارتفاعی بالا نظاره گر این جمعیت انسانی در صحنها هستم هیچگاه ملتمس دعائی نداشته ام برای ان زمان . و فردا شاید فرصتي دوباره باشد تا ایمان بیآورم به "ندانسته هایم".. بهاري باشد خوش رنگ و زيبا اين شروع دوباره طبيعت برايتان .. . برداشت اول: " احساس ميكنيم دچار گلو درديم ، يا مدتي است سر درد هستيم و وضع گوارشي خوبي هم نداريم.. در يك فرصت مناسب به پزشك مراجعه ، در صورت نياز ازمايش و عكس و .... درمان ميشيم.." برداشت دوم: " مدتي است شديدا" افسرده يا بدبين به كسي و كاري يا مثلا" عصبي مزاج و بدخلق شده ايم... به كسي مراجعه نميكنيم.. همه را از خودمان عاصي ميكنيم.. با شك و گمان بد به ديگران خودمان را اذيت و ديگران را هم آزار ميدهيم.." ـ راستي اگه براي دندانها هر شش ماه نياز به معاينه هست.. سلامت قلب و عروق سالانه و چكآپ آزمايشگاهي هر از گاهي لازم است.. براي "روان مان" كي به كي بايد به "روانپزشك" مراجعه كنيم..؟!! من "روانم" درد ميگيرد وقتي ميشنوم "غم نامه هائي" كه ، تمام اتفاقاتش از يك درد كوچك رواني آغاز شده اشت.. دردي كه شايد با كمي دارو و چند جلسه گفتگو درمان ميشد.. . . امشب هم دربرنامه گذران ساعتهاي "شخصي" خودم ، پرسه در دنياي مجازي را گذاشته ام.. و باز هم مثل هميشه وبلاگ دوستي را باز كرده ام كه نواي موسيقي دلنوازي دارد.. (و نميدانم چرا هيچ وقت نتوانستم برايش بنويسم كه چقدر به اين موسيقي جادوئي او معتاد شده ام... !؟؟) سلام.، نقاش لحظه هاي شبانه من ، موسيقي! غريبه دنياي "دين داري نوين..! " بگذار تا امشب از تو بنويسم.. يادت هست آن سالهاي نوجواني من...؟ سالهاي كه در كوران جنگ و انقلاب تو را به محبس برده بودند و جايت را مارشهاي نظامي و سرودهاي ريتميك انقلابي گرفته بود و زماني كه آتش جنگ كم رنگ تر شد و فراغتي حاصل آمد براي شروعي دوباره..زندگي آرام. اما خبرهاي بدي از راه رسيد.! تو محكوم شده در دادگاه "دين فروشان" شدي / كساني كه نانشان در اشكهاي مردم ماتم زده بود، تو را كه رقيبشان ميپنداشتند، روزي حكم به فسادت دادن و روزي نوازندگانت را به باد كتك گرفتند.. تو را به جرم ابتذال از نگاه ها دور داشتند..(شاهدابتذال هم داشتند..آدمهاي حكومت قبلي، بازندگان"جنگ انقلاب".! ) اما مگر تو نياز نبودي براي ذهنهاي خسته ما .. ذهنهاي برگشته از جنگ.. افكار زخم خورده انقلاب..؟؟ و باز يادت هست روزهائي كه ميخواستند به مدد ياري تو" اتحاد ملي" را به باورهاي ساده مردمانمان رسوخ دهند.. اما همان جا هم در شبكه هاي تصويري به شدت "حكومت زده" خودمان هم "كامل" نبودي و تنها در تصاويري "تيره و تار" گوشه هائي از تو پيدا بود.. موسيقي با مرام من.. ، نميدانم يادت هست آن روزهائي كه من تازه داشتم به شنيدنت در سالنهاي كوچك و بزرگ ذوق ميكردم.. يا آن شب كه در فضاي باز پارك ملت نشسته بودم و "سراج" نامي نفسش را "هم باد" تو كرده بود و در گوشم "روح نوازي" ميكردي..؟ آنشب تو ميهمان ما بودي و من چه شرمسار شدم كه عده اي "همشهري..!؟ " رقص زيباي نت هاي تو را بر هم زدند و "سراج" ها رفتند و رفتند... و تا هنوز هم در شهر من "مشهد" تو نيامده اي..! "نماي موسيقي" را از ميان جمع بردند و من غصه دار شدم كه چگونه ببينمت !!؟ گفتي: غريبگي نكن، تو بيا..! گفتمت: آخر چگونه؟ با كدام ذوق و هنر..؟ و تو آنقدر گرم بودي و مهربان، كه دستان خشكم را گرفتي و به دنياي خودت كشاندي.. يادم نميرود اولين بار را.. كه فقط خدا ميداند با چه ترس و لرزشي دستانم را براي به صدا در آوردنت بر روي سيمهاي "دو تار" كشيدم.. ارام و كم صدا.. و تو با نواي "استاد" گفتي: بزن تندتر بيشتر محكمتر و من انقدر مست شدم كه تمام خون بدنم در گوشها و دستهايم جاري شد.. كم كم با فرزندانت آشنا شدم.. "دو - ر - مي - فا - سل - لا - سي " هم خواب من شدند و تو به اطاقم آمدي.. ايستاده بر روي ديوار... درست جائي كه هر صبح و شب ، اولين و آخرين نگاهم به تو بود.. . اما هنوز هم تو غريبي.. و من اما قريب به تو شده ام./ . براي نوشتن و انديشيدن، نيازي نيست وقت زيادي بگذاريم و مثلا" به مغز خود فشار..! بياوريم كه چه و چه..! كافيست كه بخواهيم ببينيم و بخواهيم كه بانديشيم.. و امشب هم در فراغتي كه دارم از پرسه هاي روزمرگي شهري ، برميگردم تا در ذهن خسته خودم مرورگر ديده ها و شنيده هاي "روزانه " باشم. و آنچه كه خواهيد خواند، پر رنگ ترين ديده امروزي من بود...: نزديكهاي ظهر در مسير هميشگي خودم براي رسيدن به محل ضبط برنامه، مي گذرم از مغازه اي كه سرشار است از آوازهاي خوش پرندگاني در قفس..! و بيرون مغازه قفسهاي همگاني ، مملّو از مرغها و خروسها.. و آدمهائي كه گه گاه به شكرانه خريد "ماشين نو" و يا نذري كه لابد دارند، توقفي ميكنند كوتاه و ذكر دعائي و انتخاب يك قرباني.. مرد مغازه دار -سلاخ پير- كه خدمات "رايگان در محل" هم دارد، تنها حق شرعي حيوان را به جا آورده و كمي آب، - آن هم گاهي به زور-، به قرباني ميدهد و نگاهي رو به قبله و حركت چاقوي دسته زردي كه خط پايان حيات را ميكشد... البته شايد اين جزئي از چرخه زندگي باشد _ زنجيره غذائي حيات.! _ اما مسئله اين است كه چرا اينجا..!!؟؟ در ملاٍَََ عام..!! خونهاي خشكيده شده بر روي جدول كنار خيابان تاريخچه موقتي اين كشتار هر روزه خياباني است..( شايد بتوان از روي اثر خونهاي ماليده شده به پلاكهاي "ماشين نو" و ازمايش DNA فهميد كه مقتول بالغ بوده يا نابالغ..!!) بچه تر..!؟ كه بودم شبي به پيشواز بزرگي از فاميل رفته بوديم ، برگشته از حج. و آنجا براي اولين بار آنهم از فاصله نزديك ، ذبح ترحم برانگيز گوسفندي را ديدم ، كه هنوز هم صداي "خرُ خرُ " آخرين نفسهاي حيوان در گوش كودكي من صدا ميكند. و اگر چه حاجي عزيز دوربيني آورده بود برايم به سوغات - دوربيني كه فقط اسلايد مكه و مدينه نشانم ميداد.!!- اما افسوس كه هر بار ديدن آن سوغات، برابر بود با يادآوري بخار برخاسته از خون ، در آن دل سرد و سياه شب. و حالا چيزي به "محرّم" نمانده و باز در اين ذهن پريش و خسته ام تصّور ميكنم صحنه هائي را كه در محرم سه سال پيش بيننده آن بودم. (اميدوارم كه امسال تكرار نشود) در شهرستان نيشابور بوديم و مشغول به تهيه گزارشي از مراسم عاشورا حسيني. گفتنند كه در شب عاشورا مراسم "قرباني" داريم. و ما رفتيم براي ضبط... خلاصه آنچه كه ديديم ، اين بود: .. هيات هاي زنجير زن و سينه زن از چهار گوشه شهر به سمت مركز شهر حركت ميكردند/ صداهاي نوحه و ناله مردم تماشاگر كنار خيابان دل هر مسلماني را به لرزه ميانداخت/ در طول خيابان اصلي شهر كه قبلا" تمامي خودرو هاي آن را خارج كرده بودند ايستگاههاي به فاصله 100 الي 150 متري با داربست ايجاد شده بود/چند وانت و چرثقيل با آدمهائي كه لباسهائي شبيه ماهيگيران داشتند با چكمه هاي بلند و ايستاده بر پشت آنها/ چند ماشين آتش نشاني در ابتدا و انتهاي خيابان ايستاده اند/خيابان مختص حركت هياتها است و مردم سياه پوش ايستاده در پياده رو ها/ پشت هر ايستگاه داربستي، عده اي منتظر با گوسفنداني در دست گرفته/ صف گوسفندان هر ايستگاه به 40-50 راس ميرسد/ بزرگترين هيات "هيات ابوالفضليها" وارد خيابان اصلي ميشود/ اولين وانت به همراه "مردانش" حركت ميكند/ در ايستگاه اول، " كار" شروع ميشود..!/ دو نفر مرد بادگير پوشيده و چكمه بلند، يكي يكي گوسفندان را از دست صاحبان نذر گرفته ، و هنوز حيوان بر زمين رسيده يا نرسيده سرش را جدا كرده _سر را به صاحب نذر_ و تن را به بالاي وانت پرتاب ميكنند/ چند دقيقه نگذشته كه اولين وانت پر شده و ميرود/ گروه ما اما، هنوز گيج و سر در گم براي به تصوير كشيدن اين صحنه هاست / نيم ساعت بعد، وانت ها و چرثقيل ها، انباشته از لاشه ها در حالي كه تمامي چرخهايشان پر از خون است و از چهار گوشه ماشينها خون ميچكد/ ماشينهاي آتش نشاني به سختي خونهاي جاري شده بر سطح خيابان را ميشويند و خون آبه ها را به جويها ميرانند / مردماني كه هر يك "سر گوسفندي" را در دست دارند و بدنبال گرفتن "رسيد نذر" خود از مسئولي هستند/هياتها همچنان با سوز و گداز ميخوانند و نوحه سرائي ميكنند/شلوار همكار تصوير بردارمان پر از لكه هاي خون شده/جوانكي فعال كه دائم در حال مرتب كردن صفوف هيات ها است، ما را به جائي كه قرار است "بچه شتري" قرباني كنند فرا ميخواند/.............. /.........../بچه هاي را ميبينم كه از ديدن اين همه خون و لاشه هاي كه هنوز در پشت وانت ها در حال جان دادن هستند، هراسان شده اند/ ساعتي از نيمه شب گذشته و هر هيات چندين بار فاصله ابتدا و انتهاي خيابان را رفته و برگشته/همه شركت كنندگان مراسم در حال ترك خيابان هستنند/ مسئول مراسم ما را به صرف "حليم نذري" براي نهار فردا دعوت ميكند- نهاري كه همه شهر به آن دعوت هستنند..-/ظهر عاشورا ، ما "حليمي" را كه از حضور پرجوش و قهرمانانه گوسفندان ديشب بود، خورديم..! /.............../.............. (راستي فردا هر كس برگه "رسيد نذر" گوسفندش را بيآورد ميتواند "سطلي بزرگ..!" حليم هم ببرد...) . لابد شما هم تا به حال اين سرود خاطره انگيز "يار دبستاني من .." را شنيده و شايد هم خوانده ايد.. و چقدر ملودي و ابيات اين سرود اميد بخش است در اوج نااميدي.. آنجا كه ميخواني..: "يار دبستاني من با من و همراه مني چوب الف بر سر ما.. بغض من و آه مني.. حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه تركه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما.." امروز حس غريبي داشتم با ديدن يكي از قديمي ترين همكلاسي ها.. دبستان كه باشي، يكي از موضوعات هميشگي انشاء نوشتن از " دوست داريد چكاره شويد.؟ " است... معلم كه وارد كلاس شد، اسمش را خواند براي خواندن انشايش.. آخه شاگرد اول بود و خوب مينوشت.. "من دوست دارم دكتر شوم.." همون آرزوي كه خيلي ها نوشته بودند اما او نزديكترين شاگرد به اين آرزو بود.. كلاس پنجم كه تمام شد ديگر نديدمش تا امروز..! ( راستي كه اين غافله عمر عجب ميگذرد..!!) رفته بودم كارخانه كيك و كلوچه "رضوي" _ متعلق به آستان قدس رضوي است.!_ پاي نوار نقاله خط توليد "تي تاپ" چهر آشناي "يار دبستاني" را ديدم.. اول به حافظه ام شك بردم و اينكه اشتباه گرفته ام. اما وقتي يكي از همكارانش او را صدا زد ، مطمئن از كاركرد حافظه بسويش رفتم.. نشناخت اول _ يعني دست روزگار اينقدر پيرمان كرده.!؟؟_ از خودم گفتم و او هم از خودش.. آغوش گرفتيم و بوسيديم و "يار دبستاني من " چشمانش خيس شد.. پرسيدم اينجا چرا؟ و وقتي سفره دلش را باز كرد ، خلاصه اش اين چند جمله شد: كلاس اول راهنمائي پدر با ماشين تصادف كرد و يكي را كشت و خودش هم كشته شد.. ديه را كه داديم درد بي پولي و غم بي پدري كاري كردند كه درس خواندن، آرزو بشه.. رشته زندگي پاره شده بود و تا آن سالهاي "بد" سپري شدند، من ازدواج كرده بودم و كار و كار و كار.. تا به امروز.. قراري و مداري براي ديدن و گپ زدن بيشتر و اگر چه جدا شدم از او ، اما تا هنوز از "يار دبستاني " جدا نشده ام.. راستي شما چي ! شما هم يار دبستاني تان را ميبينيد.؟؟ كجاست؟ احوالش؟ روزگارش.؟؟ ".. صبر كن بابائي..، دارم ميام... بذار من هم ياد بگيرم. اين كارها رو از همين حالا شروع كنم آيا، خوبه.!؟؟ بابا نكنه فردا روز از من بپرسند كه چرا بودائيم؟؟ اگه همين كارهاي شما رو بلد شم و بميرم ، دیگه جام خوبه.!!!؟ كسي منو اذيت نميكنه.؟؟ -راستي اگه بزرگ شدم و خواستم از اين كارهاي كه شما ميكني نكنم و يه جور ديگه با خدا حرف بزنم، كار بدي كردم آيا..!؟؟؟ بابا جونم، تو رو به همين خدائي كه داري باهاش صحبت ميكنيُ منو گمراه نكني!! من هنوز بي گناهم... .
حالا نمي شد يه خورده واضح تر و درست و حسابي تر مينوشتي.!؟؟![]()
![]()
![]()
و من تا مدتها هرگز شبها از دور و بر اون ساختمون رد نمیشدم.. شده بود " کلبه وحشت"..)![]()
![]()
![]()
شعر از زبان سربازي است كه در جنگ جهاني دوم مجروح شده و اسير ، اما دوستانش خبر مرگ او را به خانواده اش داده اند و حالا او بعد از چندين سال ،بي خبر و بدون اطلاع قبلي وارد روستاي خود شده . در حالي كه پير و ضعيف شده و يك پايش را از دست داده..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از کجا ؟ فرمودند از بیمارستان ، از توی شکمش..!
و تازه اینجا بود که کشف کردیم از کجا اومدیم.. اتفاقا" عموی ما هم کمی شکم داشتند و من متوجه شدم تورم ناحیه شکم عموی ما هم در حال افزایش است و عنقریب است که او هم بیمارستان رفته و...
تازه در همان ذهن کودکانه ام تصور میکردم حتما" مردها پسر میزایند و زنها دختر..
یه روز که عموی مهربان و شکم گنده ما ، من رو توی بغلش گرفته بود، شهامت کردم و پرسیدم: عمو پس کی شما میرید بیمارستان و از شکمتون بچه میآرید..؟
اون روز همه خندیدند ( احتمالا" به سطح اطلاعات جنسی من..) و حالا دیروز بچه شش ساله میگه: من نمیخوام ازدواج کنم.. چون میخوام راحت باشم تا درس بخونم و فضانورد بشم.. اگه هم بچه خواستم میرم از پرورشگاه یکی رو میآرم و بزرگش میکنم..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دوست جون ما ميگه: ديدم شما از اينها خيلي خوشتون اومده بود گفتم واسه هميشه داشته باشين...ميهمان: نه لازم نبود، من همون روز لذت كافي رو از ديدنشون بردم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


يه جائي از همون سرود ميخونديم كه : " دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه كي ميتونه جز من و تو دردمون چاره كنه.. يار دبستاني من..."
.


طبل بزرگ زير پاي چپ .!!!
عكس بالا رو بطور اتفاقي ديدم و حيف اومد كه شما ها هم نبينيد..
تصور كنيد "سربازي رفتن دختران رو ..!!
به نظر شما چرا دختران در حكومت قبلي سربازي ميرفتن (البته نه اجباري ، داوطلبانه) و حالا اصلا" نمي رن سربازي؟؟؟
اين خوبه يا نه؟؟
.
يه موقعي كه فرصتي ميشد، پي جائي ميگشتيم براي "گپ زدن"..
و چه سخت بود پيدا كردن جا..!!
(اين جا نه، شلوغه../ نه نه اين جا نه آشنا ماشنائي پيدا ميشه ما رو ميبينه../
اين جا كه بي كلاسه..!/..)
و آخر سر هم صندلي هاي ماشين و راندن بي هدف ، تنها جائي بود كه ما را
پذيرا ميشد..
...............
"فرصت گپ" داريم ، چه نيازيست به يه جا ، يه مكان عالي..؟؟
_شاعر نقاش ميگفت:
ساده باشيم.. ، چه در باجه يك بانك
چه در زير درخت...
.
.
.
اين روزها مي انديشم به باور بودن..
به سنگها و گياهان.. به آدمهاي كه حالا " آدم " نيستند..
و به سنگهاي كه يه يك روز " آدم " خواهند شد..
به "بيگ بنگ" و اثبات فرضيه.!!!
به اين 7-8 ميليارد جمعيت " بي جمعيت" .!!
به " آرامش زندگي " انسانهاي زرد..
...
..... و به خودم كه " آيا هستم " ؟؟؟؟
كجايم..؟
چگونه؟؟
وقت بچگي بابا تمام اميدش به ما بود
امروز اما حال " اميدم " اصلا" خوب نيست..
.
.
فصل پائيز است. هوا كمي سرد شده...
برگ درختان در زير پاي عابر ان خش خش ميكنند...!!
بوي مهر آمده... بوي مهرباني..
يادش به خير .. مدرسه رفتن ها..
كيف و كفش نو _ كفشهاي تنگ تا يك ماه..!!_
حموم رفتن سر صبح ...! لباس نو و نفس تنگ توي سينه..
دلهر ديدن قيافه " معلم جديد" !!
بوي پاكن هاي عطري..
كجا نشستن هاي كلاس..
و اصرار كردنهاي من به مادرم كه : شما برو ديگه..، من خودم ميرم تو ..!!
و مادر كه تا توي كلاس هم ميآمد و شرم من از " بچه ننه بودن" !!
دلم ميخواد يه بار ديگه به كودكيهاي خودم برگردم..
و از مادرم خواهش كنم بياد تو و كنارم روي نيمكت بشينه
دلم براي " كودكيم " تنگ شده.. خيلي زياد...
.
شايد اين لنگه درب
كه فرا روي شما باز شده
ميبرد ذهن شما را به بهشت....،
_خواستم از او بنويسم...
از دل بزرگ و پر رمز و راز " ني ني "
دلي كه اين روزها كمي " سنگين و سرد" شده..!
(شايد از به هم ريختگي بازسازي آشيانه، يا ناسلامتي خداي آشكار
يا شايد هم از سر باز شدن، غم مبهمي، كه در سينه اوست..!
غم مبهمي كه اگر نياموخته بود "صبوري و سكوت" هزار باره فرياد زده بود...
_اميد كه در نوشتن مطلب بعدي ، خوش خبر باشه دلم از "دل بزرگ ني ني "

دو دلي ..!!
"دور " يا "نزديك" ..!
"غريب" اما " قريب " .......
در جواني به تنها چيزي كه فكر نميكردند، پيري بود و فرسودگي..
و حالا تنها در تصورشان ، خيال عاشقي مانده و بس..!
كاش عشق جواني، به گونه اي باشد كه در پيري ميلي باشد به سلامي و احوال دلي ..
عابرانه گذر كردن از كنار عشق جواني، دلسردي قبل از مرگ است..
امروز من باز هم ، به همه سلام خواهم كرد..
وقتي در نوجواني تازه ياد گرفتم كه از پول توجيبي كتاب هم ميشه خريد ! يك روز كتابي از سهراب سپهري خريدم اون هم نه واسه علاقه مندي نوشته هايش ، به خاطر عكس روي جلد.. مردي با اناري در دست.._ والبته يه ذره هم بخاطر قيمت مناسب !! كتاب_
و امروز به طور اتفاقي برخوردم به همان كتاب و بد نديدم كه چند مطلب از اين نقاش -شاعر بياورم تا به قول خود شاعر " دل تنهائيتان تازه شود.." :
_ اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
.........
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك"
نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد..
_ لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب...
_ ابري نيست.
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض..
........
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي ها ئي تر .
رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط
نور در كاسه مس، چه نوازش ه مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد...
_ من در ايوانم، رعنا لب حوض.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي گفت: موسم دلگيري است..
من به او گفتم : زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.
..........
_ آب را گل نگنيم :
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداي، تا فروشويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب..
نوشتم در چهارشنبه 8 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 2 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 21 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 13 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در جمعه 26 تیر1388
با قلبی ماندگار...| |
سلام.
نوشتم در یکشنبه 24 خرداد1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در جمعه 11 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 5 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 22 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 15 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 5 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 29 اسفند1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 7 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 8 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 2 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در یکشنبه 17 آذر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در چهارشنبه 22 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 6 آبان1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در یکشنبه 28 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در دوشنبه 8 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
..
نوشتم در دوشنبه 1 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 22 شهریور1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 16 شهریور1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 16 شهریور1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 12 شهریور1387
با قلبی ماندگار...| |


