To write... For tranquillity
. سکانس اول - روز / داخلی/ اطاق مرد ( مرد جوان در حال تمرین مشق دو تار نوازی است.. تلفن همراه زنگ میزند) صدا : سلام.. چه حال، چه خبر ؟ مرد: مرسی خوبم.. دارم تمرین دوتار میکنم. صدا: ای بابا.. مگه تموم نشد این کلاس دوتار رفتنت..!؟ مرد: نه هنوز.. تازه کم کم دارم یه چیزائی میزنم.. صدا: حالا کی میتونی واسه ما بزنی تا یه خورده حال کنیم.؟ مرد - بر خلاف توصیه استادش که دوتار نوازی برای دیگران را فعلا" صلاح ندانسته- : واسه خاطر تو هم که شده همین الان.. گوشی رو داشته باش.. (مرد با دلهره و اضطراب زیاد سازشو محکم توی بغلش جا به جا میکنه و مشقی رو که بیشتر از همه بلده ، مینوازه.. دقایقی بعد در حالی که کف دستانش خیس عرق شده و قلب ضعیفش در طپش است ، گوشی رو از روی میز برمیداره و با دهان خشک شده اش میگه : الو.. صدای توی گوشی : نه.. نه اون یکی دیگه عمو جان.. بعله همون بره سفیده.. چنده ؟ چه گرون ! مگه چند وقتشه..؟ غذا چی باید بهشون بدیم.؟؟ مرد - با تعجب و عصبانیت: الو.. الو.. صدا : الو.. پس کجائی تو.. ؟ چرا حرف نمیزدی؟ مرد: من داشتم واست دوتار میزدم.. تو کجائی!!؟ صدا: ا وا ببخشید.. من فکر کردم رفتی کاری انجام بدی .. دیدم کنار خیابون بره و گوسفند میفروشند داشتم بره قیمت میکردم.. مرد :.... صدا: الو.. الو.. کجائی ؟ هستی هنوز؟؟ مرد: کاش واسه همون گوسفنده دوتار میزدم.. سکانس آخر - روز / داخلی / اطاق " یک دوست" ( مرد جوان، در حال گوش دادن به اولین اجرای تک نوازی " صاحب صدا" است.. با همان دقت و چهره مهربان همیشگی اش.. و یادش میاید خاطره اولین اجرای خودش را../ "صدا" در پایان کارش میگه: مرسی از توجهت.. چقدر راحت بود این اولین کارم..) توضیح و پوزش: خیلی طولانی شد این پست.. اما لطفش به اینه که حقیقت محض بود.. و دلیلش هم قولی بود که به "یک دوست" داده بودم برای نقل و ثبت این خاطره مشترکمان.. عصری رفته بودم دیدن نمایشگاهی از آثار خوشنویسی یک "دوست" میگم: طرح و گرافیک کارهات که قشنگه ، اما خوندنشون خيلي سخته..! ميگه: يعني تو نميتوني بخونيشون؟؟ ميگم: راستشو بگم ؟؟ خدا وكيلي الان يه ربع ساعته كه دارم چشه و چار خودمو در ميارم تا بلكه بتونم يه چند كلمه اي از نوشته هاتو بخونم.. اما نتونستم.. ! ( با احساس تاسف عمیق از داشتن دوست بي سوادي مثل من ) ميگه : خوب اونوقت اسمش هنر "سياه مشق" نميشد كه.. با خودم ميگم " اين همه نقطه و خط و طرح و گرافيك زيباست.. اما چه فايده كه اصل كلام و جوهر نوشته نا پيداست.." ــ حقيقتش نميدونم چرا يه موقع هائي اين اصطلاح "هنر براي هنر" بد جوري منو اذيت ميكنه.. هم اين اتفاق نمايشگاه امروز ، هم اون موقع هائي كه واسه خوندن بعضي آثار مكتوب نويسنده هاي "وزين"..! ميبايست يه فرهنگ لغت قطور بذارم بغل دستم تا بتونم با كلي نبوغ ادبي و استعانت از هزار و يك صنعت ادبي ، بفهمم دو كلمه "حرف حساب" نويسنده چي بوده.. يادش سبز شاعر نقاش "سهراب".. خيلي از آثارش در عين زيبائي هنري/ادبي ، سرشار از سادگي و فهم همگاني بود.. "... ساده باشيم چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت.../ ".... آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب..../ . اولين بار ۱۰ ساله بودم كه فهميدم يه ادمهائي پيدا ميشند كه ميتونن خودشون ، خودشون رو بكشن و از مرگ نترسن..! ( توی ساختمون نیمه کاره سر کوچه مون ُ یه بنده خدائی خودش رو "دار" زده بود .. بعدها كه بزرگتر شدم انواعي از اين خودكشي ها رو ميديدم و ميشنيدم.. خودكشي هائي از روي " جنون / شكست عشقي / ترس از مجازات / انتقام از ديگري / جلب ترحم و خودنمائي / و يه مدتي هم يه نوع خودكشي " ارزشي" رواج داشت كه اسمش بود " روي مين رفتن"... ( البته اين نوع آخري رو با احساس "ميهن پرستي " حسابش رو از بقيه انواع جدا ميكردم..) اما هنوز نتونستم بفهمم اين " كمربند انتحاري" بستن و كشتن آدمهاي بي گناه رو چه جوري ميشه تفسير كرد..!؟؟ ـ اين پست رو با ديدن عكسي مينويسم كه عجيب برام تكان دهنده بود.. عكس رو اينجا ميذارم كه اگه دل و دماغ اين جور صحنه ها رو ندارين، خداي نكرده با ديدنش حالتون بد نشه.. .
.

حالا نمي شد يه خورده واضح تر و درست و حسابي تر مينوشتي.!؟؟![]()
![]()
![]()
و من تا مدتها هرگز شبها از دور و بر اون ساختمون رد نمیشدم.. شده بود " کلبه وحشت"..)![]()
![]()
![]()
نوشتم در دوشنبه 20 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 8 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 2 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |


