To write... For tranquillity
باورش سخته .. اما ظاهرا" از اينجور آدمهام داريم كه كار و بارشون همينه ديگه.. " ركورد دار شدن" حالا ميخواد اين ركورد گذاشتن بلندترين ناخن دنيا باشه..!! موندم كه اين هم نوعان خوش ذوق و فوقالعاده با همت.. شب چطور ميخوابند..!؟؟ اما خودمونيم ها.. مال خانومه خيلي قشنگتره.. عكس رو از سايت تابناك برداشتم . . مطلبی خوندم در http://everlife.blogfa.com/post-446.aspx ضمن تشکر از زری عزیز ، بد ندیدم من هم مطلبي را كه مناسبتي با اين موضوع داره بنويسم. مطلب ترجمه شعر فرانسوي است كه چون نتونستم منبع اصلي اون رو پيدا كنم صرفا" به حافظه ضعيف خودم رجوع ميكنم. " روستا فرقي نكرده / كمي كم سبز تر از گذشته / كوچه هاي روستا خلوت .. / آه يادم آمد امروز يكشنبه است و همه در كليسا / كليسا هنوز هم بالاي تپه است / با يك پا و يك عصا به سوي كليسا ميروم / بگذار تا خودم را به اولين نفري كه مرا شناخت معرفي كنم / زنگ ناقوس كليسا را چه غمگين مينوازند / پدر مقدس اولين نفر از كليسا خارج شده تا همه را بدرقه كند / نشناخت مرا / خو ب، او حق دارد من خيلي هم به كليسا نمي رفتم / آقاي مارتين چه چاقتر شده / او هم حق دارد مرا نشناسد / خيلي با او رفت و آمدي نداشتم / آه آنجا را ببين.. همسرم با آن لباس هميشگي كليسائيش.. نشناخت مرا..!؟ خوب او هم حق دارد ، من خيلي پير شده ام / برادرم را ببين از جلو من رد شد و هنوز هم بوي توتونش برايم اشناست / اوه خداي من او حق دارد مرا نشناسد آخه حالا من يك پا كمتر از آن موقع ها دارم / .. و اين پير زن را ببين كه به سوي من مي ايد و مهربان نگاهم ميكند / چه اغوش گرمي دارد .. / بگذار ببينم..! / درست است او حق ندارد مرا نشناسد / او مادر من است.. . ـ راستي اين روزها همه "افطاري" ميدهند.. شما چطور..!!؟ و چقدر سخته فهموندن اين مطلب را كه خدا شخصا" خودش طلبكار اين "روزه "هاست و نه آدمهاي زميني كه وقتي از روزه نداشتنت با خبر ميشوند انگار كه از آدم " طلب" دارند..!! . آدم هر چقدر هم که بخواد سرش تو لاک خودش باشه و کار به کار دیگران نداشته باشه ، اما يه موقع هاي اتفاقاتي پيش ميآد كه انگار همه چيز دست به دست هم ميدن تا تو رو از يه اتفاق با خبر كنند.. لابد شما هم در مسيرهاي تكراري رفت و آمدتان به محل كار يا منزل، هميشه شاهد صحنه هائي ثابت از نماها يا مناظري هستيد كه انگار هر روز بايد اينها را ببينيد تا به مقصد برسيد.. مثلا" درختي كه تازه كاشته شده / ماشين قديمي و از كار افتاده پارك شده كنار يك خيابان / دوربيني كه هر روز وردتان را به محل كار ثبت ميكند..! / و..و.. ديروز دوستي ميگفت كه : شنيدي "فلاني" داره از زنش جدا ميشه..!؟؟ و من كه اتفاقا" همسايه طبقه پائيني آقاي "فلاني" هستم ،اصلا" باورم نميشه. آخه چطور ممكنه!! چرا من چيزي نشنيدم.؟؟ و در تمام مسير برگشت به خانه ، به "فلاني" و همسرش فكر ميكنم. نزديكهاي خانه چشم ميچرخانم به تصوير هميشگي و ثابت پنجره اطاقشان و گلدان شادابي كه هميشه آنجا ميديدم.. آه و افسوس كه چه اندازه من كم توجه بوده ام.. گلدان لب پنجره انگار كه مدتهاست ابي نخورده.. پژمرده و شكسته .. و اين خود يعني يكي از " مستندات طلاق" ... . امروز یه هو دلم هوائی شد واسه "حسن" مطلب بنویسم.. کدوم حسن؟؟!! خوب معلومه، همون حسنی که را به راه واسش حرف در میآریم و هر جا كه کم میاریم از اون خرج میکنیم.. نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لغ "حسن نویسی" رو انداخت تو دهن ملت.. که حالا هر جائي میخونیم " حسنک کجائی؟؟ " / حسن کچل / حسنی نگو بلا بگو / حسنی به مکتب نمیرفت / .... " نه به اون بردارش "حسين"!! كه كلي حرمت و احترام داره ، نه به اين طفل مظلوم كه شده سمبل "آدم بده داستانها " واسه تربت بچه ها.. ـ ميگن چند روز ديگه "تولدشه".. بنده خدا تولدش هم افتاده تو ماه رمضون كه اصلا" نميبشه كاري كرد واسش.. . ....قاب رو بسته بودم تا زيباي عمارت را از داخل ماشين در حال حركت شكار كنم.. اما، صيدي ديگر شتابان خود را به نخجير ما افكند و" شكار" ما شد.. . توی این روزگاری که هر چیزی واسه خودش "سلطانی" داره (سلطان فوتبال / سلطان شکر / سلطان چادر مشکی / سلطان سیگار / سلطان خاویار / و... ) جا داره که یه همایش و سمیناری بابت تشکر ویژه از برادر -شايد هم خواهر- "سلطان موز" برگزار بشه.. ميپرسيد چرا ؟؟ عرض ميكنم...: خدا وكيلي شما كدام ميوه و جنسي رو سراغ داريد كه مثل اين " موز" عزيز ، این همه سال به مهمانی هایمان خدمت کرده باشه..!؟؟ کوچکتر که بودیم موز یکی از سوغاتی های جذاب مسافران فرنگ و حاجیان خوش ذوق برگشته از عربستان بود.. و حالا در جای جای کشور موجود است اون هم به وفور.. يادمه 7-8 سال پيش موز ميخريديم 1000 تومان و حالا هم ميخريم 1000-13000 تومان و اين مقدور نبوده الا به مدد مديريت هوشمندانه و بسيار عالي جناب " سلطان موز".. جا داره مسئولين دلسوز.! اين " نظام ولائي" و اين دولتمردان " دولت كريمه"


![]()
شعر از زبان سربازي است كه در جنگ جهاني دوم مجروح شده و اسير ، اما دوستانش خبر مرگ او را به خانواده اش داده اند و حالا او بعد از چندين سال ،بي خبر و بدون اطلاع قبلي وارد روستاي خود شده . در حالي كه پير و ضعيف شده و يك پايش را از دست داده..![]()
![]()
![]()

![]()
تازه عيد و غير عيد هم نداره و همه سال _ لااقل در شهر ما_ بي اعتنا به اين همه تورم و گراني ، همچنان تنها ميوه " فرنگي مسلك" سفره هاي خالي از " ميوه وطني" هموطنان عزيز است..
ضمن تقدير و تشكر از اين مديريت " موزي" به ديگر "سلاطين" هم بفرمايند كمي ياد بگيرند.. و همين جا آرزو ميكنم در سالهاي آتي مقام محترم رئيس جمهوري مردمي..! به جاي جستجو و معرفي "هيئت وزيران" به معرفي " سلطانها" به پردازد..![]()
نوشتم در چهارشنبه 25 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 21 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 13 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
..
نوشتم در یکشنبه 8 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 4 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 1 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |


