To write... For tranquillity
مثل همه شروع ها ، باز هم دلم داره ميلرزه.. فردا صبح اولين روز تولد تله فيلم "داور قاطع" است.. و من و تيم كارگرداني راهي شهرستان تربت حيدريه هستيم براي انتخاب "لوكيشن" و نيز تست بازيگران محلي.. به عنوان "مدير توليد" پروژه ، هميشه در شروع هر كاري دلهره مبهم پايان كار رو در دل دارم و اگر چه تا به حال تجربه چندين سريال تلويزيوني را پشت سر گذاشته ام ، اما فيلم بلند 90 دقيقه اي - آن هم در یک شهرستان كوچك - كمي بدنم را "مور مور " ميدهد.. اميدوارم در روز پايان كار ، خاطره خوبي براي نوشتن داشته باشم.. . واسه کلاس کار : اون دارو کچله بود که صداش میزدن " کولینا"..! . .این پست شاید مخاطبان خاص و محدودی داشته باشه.. پس ضمن پوزش از سایر دوستان عرض میکنم که : " یک سال پیش یخ کلام به گرمای "گپی" و "درد دلی" باز شد.. و امروز به یاد روزش برای نوشتن اینجا آمدم.. اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم..." پی نوشت: فقط یک دیالوگ یادم مونده " این یک اتفاق بود یا پروژه..!؟ " . هر نسلی نسبت به نسل قبلی تفاوتهائی داره که از هر نظر قابل بررسی است.. اما تفاوت فهم و درک مسائل روزمره و اجتماعی در هر نسل شاید پررنگ ترین وجه تمایز باشه.. چرا !؟؟ عرض میکنم که : ـ اون موقع ها که "بچه تر " بودم چیز زیادی از چگونگی تولید مثل و راه و روش بارداری نمیدونستم.. ( آخه این جور اطلاعات خیلی مخفی بوده و میگفتن حتی قدیم ترها شرح ماجرا و چگونگی کارهای شب زفاف رو هم درست روز قبل از زمان موعود توسط آدم مطلع و صاحب نظری به دختر و پسر آموزش میدادند..!! ) و من کودک هم در جواب این که :بابا ، مامان من چه جوری بچه شما شدم !؟ میشنیدم که : تو رو خدا به ما داده.. نمیدونم چرا خدا من رو به کسی دیگه ای نداد قرعه کشی بوده یا بر مبنای امتیاز والدین..!!؟ بعد از مدتی مادرم دچار چاقی مفرط در ناحیه شکم شد و یک روز که خونه نبود و بیمارستان بود گفتن مامان رفته برات یه خواهر کوچولو بیاره - جالبه که تازه فهمیدم همون ذهنیت کودکی من دور از واقعیت نبوده و یک مرد آمریکائی "باردار" شده.. کاش همون موقع این نظریه و تئوری خودم رو به ثبت میرسوندم .. . باز دوباره رگ "طنازيمون" گل كرده و تصميم دارم يكي از خاطرات خاك گرفته اما جالب رو واستون نوشتاري كنم... اما پيشآپيش به جهت وجود يه قطعه كالاي "بي ناموسي" در اين مطلب از همه شما عذر خواهم و خواندن مطلب را براي افراد "زير تاهل" به هيچ عنوان توصيه نميكنم.. ( تابستان 1380 در شهرستان "نيشابور" بوديم براي ضبط قسمتهائي از يك فيلم جنگي كه قرار بود صحنه هاي انفجار و شهادت رو داخل پادگاني در حومه شهر ضبط كنيم.. رفته بودم داروخانه براي خريد وسايل كمكهاي اوليه و همچنين تهيه "شربت كرم بچه" كه سفارش مسئول جلوهاي ويژه كار بود براي استفاد از آن به جاي خون مصنوعي.. داروخانه چي محترم آقائي بودند 40-50 ساله با چهره اي كم و بيش مذهبي، به ايشان عرض كردم لطفا" براي ليست خريدهايم يه فاكتور هم بدهيد به نام صدا و سيما.. ايشان كه ظاهرا" كمتر براشون اتفاق افتاده بود براي دارو فاكتور هم بنويسند با اكراه و تعجب مشغول نوشتن فاكتور شدند.. پی نوشت: جهت رفع سوتفاهم شما عزيزان اين توضيح رو اضافه ميكنم كه : " براي نمايش صحنه هاي تير خوردن و زخمي شدن ابتدا يك عدد پليت فلزي در روي بدن بازيگر نصب ميكنند و روي ان يه عدد چاشني انفجاري ضعيف قرار داده و در كنار آن هم كمي خون مصنوعي _ يا مثل همكار ما شربت كرم بچه_ را داخل پلاستيك قابل ارتجاعي _ مثلا" ك...ندم _ قرار ميدهند، تا پس از عمل كردن چاشني و پاره شدن لباس بازيگر خون به بيرون فووران بزند..) البته در ممالك كفر و صنعت پيشرفته سينمایشان، روشهاي به روز تري دارند كه ما هنوز مثل همه چيزمان از آنها عقب تريم...! . همیشه نصيحت ميشديم كه : " بچه خوبي باش / سر به زير و آروم / آسته برو آسته بيا / سر به هوا نباش / و.. و.. " ـ و اينه كه گاهي اسمان به زمين ميآد، تا اين كج فهمي ما رو جبران كنه.. . . مملکت "گل و بلبلی" داریم..ها ! یهو خبر میدن که فلان قانون عوض شده و فلان کار غیر قانونیه و ال و بل و.. - یا مثلا" کلی قرار مدار گذاشتی برای امروزت اما با کمال تعجب ملاحظه میفرمائید که " آقای مخابرات" _ بدون اطلاع قبلی _ شیر فلکه ارتباطات سیار رو بسته که مثلا" تعمیرات کنه یا شاید هم "کنترل امنیت"..! و تو تمام اعصاب و روانت را پریشان میبینی در این مدیریتهای "ایرانی".. بلیط پرواز داری برای سفر اما یهو " آقا " هوس میکنن تشریف بیارند " مشهدشان"..! و خوب قاعدتا" در مسیر پروازها و ساعت پروازها کمی تغییرات _ فقط کمی ، آن هم در حد کنسلی _ رخ میدهد..! . و تو چه کاره هستی که اعتراض کنی و حقوق شهروندی و اجتماعی خودت را بخواهی..!!؟ ..... ......! ( و جالبه که نمیدونم چرا سیستم کامت و اینترنت و بلاگ نویسی هم متاثر از همین تشعشعات مملکت گشته و ما هم مستفیذ از این "تغییرات"..! ) .![]()
![]()
![]()
بخشی از فیلم به اون اختصاص داره که باید محله زندگیشو بازسازی کنیم ..![]()
![]()
![]()
از کجا ؟ فرمودند از بیمارستان ، از توی شکمش..!
و تازه اینجا بود که کشف کردیم از کجا اومدیم.. اتفاقا" عموی ما هم کمی شکم داشتند و من متوجه شدم تورم ناحیه شکم عموی ما هم در حال افزایش است و عنقریب است که او هم بیمارستان رفته و...
تازه در همان ذهن کودکانه ام تصور میکردم حتما" مردها پسر میزایند و زنها دختر..
یه روز که عموی مهربان و شکم گنده ما ، من رو توی بغلش گرفته بود، شهامت کردم و پرسیدم: عمو پس کی شما میرید بیمارستان و از شکمتون بچه میآرید..؟
اون روز همه خندیدند ( احتمالا" به سطح اطلاعات جنسی من..) و حالا دیروز بچه شش ساله میگه: من نمیخوام ازدواج کنم.. چون میخوام راحت باشم تا درس بخونم و فضانورد بشم.. اگه هم بچه خواستم میرم از پرورشگاه یکی رو میآرم و بزرگش میکنم..
![]()
![]()
واسه اينكه از شدت تعجب شان كمتر كنم ، خدمتشان عرض كردم كه ما بايد براي همه هزينه هاي كارمان فاكتور ارائه كنيم... در حال توضيح دادن بودم كه مسئول "جلوهاي ويژه فيلم" كه همراهمان بودند، عرض كردند : لطفا" چند تا ك.ا.ن.دم هم بديد..!
همينطور كه داشتند فاكتور رو مينوشتند پرسيدندكه : چه مدلي ميخواي؟ دوست ما عرض كرد: رنگ و مدلش زياد مهم نيست ، فقط محكم و جون دار باشه..!!
داروخانه چي عزيز نگاهي از روي بي حيائي به دوست ما كرد و از قفسه مربوطه چند تائي ك.ا.ن.دم آورد..
و من فوري گفتم پس لطفا" قبل از بستن ته فاكتور، اينها رو هم به ليست اضافه كنيد.. بنده خدا متعجبانه پرسيد: عجب !!! صدا و سيما پول "ك.ن.م" شما رو هم ميده..!؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشتم در سه شنبه 29 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در دوشنبه 28 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 20 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در جمعه 11 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 5 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |


