تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity

.

"جلال" نوشته بود :

    ... از جلوی مسجد بزرگی رد میشدم موقع نماز ظهر بود و جمعیت زیادی در مسجد به نماز.. حرکت هماهنگ و ابهت برانگیزی داشت این خواندن نمازشان.. از ماشین پائین پریدم و در آخرین صف به این حرکت هماهنگ پیوستم برای ریخته شدن ترسم..." و جالب که آن زمان آل احمد در "توده ای"..!؟ از افکار کمونیستی شنا میکرده...!!

      و حالا باز هم مثل چند سال گذشته فردا در بزرگترین اجتماع مذهبی کشور " تحویل سال نو در حرم امام رضا" خواهم بود به رسم توفيق تكراري و اجباري "انجام وظيفه رسانه اي"   خواستم در این پست تنها تبریکی بنویسم به رسم "عیدانه"  اما نمیدونم چرا دوست داشتم از احساس هر ساله ام در تحویل سال نو بنویسم..

           نوای هماهنگ و سمفونی بزرگ ادمهای "ملی/مذهبی" و حبس نفسها در سینه و موسیقی ناموزون  "نقاره خانه ای" که به دلت هول میآورد و اینکه باید از کسی و چیزی یاد کنی در ان لحظه و مکان مخصوص .. و من که خیلی وقتها از ارتفاعی  بالا  نظاره گر این جمعیت انسانی در صحنها هستم هیچگاه ملتمس دعائی نداشته ام برای ان زمان .               و فردا شاید فرصتي دوباره باشد تا ایمان بیآورم به "ندانسته هایم".. 

 بهاري باشد خوش رنگ و زيبا اين شروع دوباره طبيعت برايتان ..

.

نوشتم در پنجشنبه 29 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |
 

 

... مثلا" قرار بوده تا برنامه های ۱۵ دقیقه ای ساخته شود اندر باب معرفی و شناساندن ۲۵ سال تلاش..!؟ در مجموعه دانشگاه ازاد اسلامی   و ما که عازم میشویم به شهرستانهای استان برای به تصویر کشیدن این همه تلاش در ربع قرن..!؟ ( نوشته زیر تنها گوشه های از دیده ها و مشاهداتمان در این ۱۲ روز دانشگاه گردی است)

ـ مدیران دانشگاه آزاد درست مثل یک مغازه دار سر نبش، از اینکه یک نفر دیگر در همسايگي آنها، مغازه "پیام نور" ایجاد کرده ناراحت و دلخور هستند..

ـ در واحد تربت جام "چادر " اجباری بود،  اما استادان حق داشتند با مانتوهای مدل دار و البته کمی هم چسبان در سر کلاس حاضر شوند و حرص دختر دانشجوی بیچاره را در آورند.!

ـ سلف سرويس واحد "مشهد" بيشتر شبيه غذاخوري يه پادگان تصرف شده به دست دشمن بود..

ـ همكاري داشتم كه گه گاه پكي به سيگار ميزد و مدير روابط عمومي واحد - نام محفوظ - براي ايجاد ارتباط با ما در عرض يك روزي كه ما در خدمتشان بوديم پاكت سيگار گران بهاي همكارمان را خالي ميكنه و هر بار هم ميفرمايند: عجب سيگار خوبيه.."

ـ در نماز خانه اكثر واحدها وقتي ما درحال ضبط نماز در قسمت برادران هستيم، كمي آنطرفتر -آنسوي پرده- خواهران گرامي در حال صفا كردن هستند و  تا دوربين ما به داخل حوزه استحفاظي شان سرك ميكشه همه جمع و جور ميشند و رو به قبله و...!

ـ ظاهرا" دانشگاه آزاد " دانشگاه بدون نفت" است و اين يعني اينكه هيچ پولي از دولت دريافت نميکنه و صرفا" از محل شهريه ها همه هزینه ها پرداخت میشه، و كسي هم نفع شخصي از اين پولها نداره..!؟  اما آخرش ما نفهميديم پس اين همه ملك و املاك و تجهيزات متعلق به چه كسي است و مثلا" در پايان كار اين دانشگاه محترم تكليف دارائي ها چيست..؟؟ ( دوستم گفت خوب معلومه مال دولت ميشه)..!

ـ در واحد نيشابور دكتر متولي زاده تنها رئيس دانشگاهي بود كه انصافا" كاري كرده بود ستودني در ارتقائ كمي و كيفي واحد زير مجموعه اش..( پيشنهاد ميكنم اگر خواستيد در واحدهاي خراسان رضوي " آزاد " بخوانيد حتما" گزينه نيشابور را اول بزنيد)..

ـ در واحد كاشمر يكي از كلاسها را نمايشي برگزار ميكنيم براي تصويربرداري.. و عده اي دانشجو را همينجوري از داخل سالن به توي كلاس ميچپانيم و استاد مشغول تدريس.. و خنده بازاري ميشه وقتي دانشجويان ترم يك ادبيات حرفهاي استاد شيمي را نميفهمند..

ـ در "استاد سراي" واحد قوچان دو نفر استاد پاي جعبه جادو نشسته و مشغول ديدن و تفسير "يوزارسيو" هستند و ما كه پاي pc نشسته و نگاه نميكنيم تعجبشان را دو چندان ميكند و ما متعجبتر از آنها و تفسير هايشان كه آيا واقعا" اينها استاد هستند..!؟؟

ـ در واحد سبزوار براي ديدن و تصوير برداري مجموعه ورزشي دانتشگاه، ميفرمايند كه از سالن شطرنج هم تصوير بگيريد..  و "سالن شطرنج".!  اطاقي است ۲ در ۳ با دو ميز و ۳ صندلي كه يك ميز خالي است و روي آن يكي ميز هم يك دست شطرنج موجود..!!

ـ چند منظره و خاطره قابل تكثير در سيستم "بلوتوثي" هم ديديم كه اجالتا" از ذكر و تشريح آن اجتناب ميورزيم.!

( اما از حق نگذريم ، همه كم و كاستي ها يك طرف و مهمانوازي هايشان هم يك طرف..  جا دارد همين جا از اين همه پذيرائي خوبي كه از ما داشتند تشكر نمايم و اميدوارم دانشجويان عزيز هم از اينكه بخشي از شهريه هايشان براي "نمك گير" كردن ما صرف شده راضي باشند و انشالله در زمان مونتاژ برنامه سعي خواهيم نمود "حق نمك" را بجا اورده و قلم عفو بكشيم بر خطاي دوستان "آزادمان"..!)

.

نوشتم در پنجشنبه 22 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |

.

  دم دماي عيد كه ميشه - خصوصا" يكي دو دو روز آخر باقي مانده به عيد- خلق الله تازه يادشون ميافته كه :   اي واي،  ما سبزه نداريم كه..!؟

   .. و خوب،  غصه و ماتم هم نميخورند.! چون خيلي راحت يه تك پا ميرن تا سر كوچه و از يه مغازه گل فروشي يا سوپر خوش ذوق و صد البته منفعت طلب سر كوچه يه سبزه تر و تازه و "آماده" ابتياع ميفرمايند و با "سري بلند" برميگردنند منزل و اونجاست كه تازه متوجه ميشند عيال محترم هم مابقي "سين هاي" هفت سين رو با خريد "پكيج" پرس شده و آماده مصرف خريداري نموده اند و فقط مونده اومدن بهار و باقي ماجرا..

راست و حقيقتش من وسواس عجيبي دارم به اين سبزه انداختن..  همه ذوق و شوق انتظار رسيدن بهار با همين سبزه انداختن و هر روز شاهد رشد و نمو اون بودن مزه ميده.. حالا چرا يه عده خودشون رو از چشيدن مزه همين يك كار هم محروم ميكنند..!؟؟ - من كه نميفهمم.! -

همين روزها موقع مناسبی واسه این کاره .. تنبلي نكنيم و واسه "سيزده بدر" چيزي دست و پا كنيم...

.

(راستی این روزها مشغول تهیه برنامه هائی برای معرفی واحدهای دانشگاه آزاد در سطح استان هستیم. منتظر یه پست توپ از پشت صحنه های این کار باشید..!

نوشتم در پنجشنبه 15 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |

.

خبر اين بود كه : طبق نظر كارشناسان بهداشت روان برخي بيماريها را ميتوان از روي "قبض آب و تلفن" شناسائي كرد"..!

و بعد تصویر يه آقاي دكتر به نام "حسن زاده" ظاهر میشه و ميگه كه بيماري "شيدايي"..! با افزايش مبلغ قبض تلفن و بيماري "وسواس" به قبض آب ارتباط دارند..؟

(دكتر به بیمار رواني : ببين جانم، اين داروها رو كه مصرف كردي ميري قبض جديد آب و تلفنت رو هم ميگيري ميائي ، واسه ادامه درمان..!!!)

شمارو به خدا اين دفعه يه خورده در مقدار " تلورانس" اين قبوض محترم دقيق تر بشيد.. نكنه خداي نكرده گلاب به روتون" شيدا " شده باشيد و يا زبانم لال "وسواس" دار..!

 

نوشتم در پنجشنبه 8 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |

 

 

هميشه رفتنهايم به حرم،  توفيق اجباريست از بابت كار.!

و شب اربعين اين توفيق "تكراري" تكرار شد..

چند ارتباط شبكه اي و مجري ما كه "كبوتر هاي دلتان را پرواز دهيد و ما از همين راه دور نايب الزياره و..و

بي حوصله از واحد سيار بيرون ميخزم  براي فرو دادن هواي سرد و تازه بيرون.. داخل صحن اما اندك مردماني هستند هنوز..

بي اختيار ياد كسي - فرسنگها دور از من- در دلم زنده ميشود / گوشي همراه "همراه" اين ياد و پيامي براي او كه "حرم هستيم و خسته از بي معرفتي دوستان....و ياد از ما فراموش..و..و.."؟

منتظر جواب هم نيستم چون ميدانم او كم حوصله تر و پر كارتر از من هم هست..!

   چند روز بعد -امروز- جوابي از او ميرسد كه :( آن شب تو در حرم بودي من در "سي سي يو" و چهار بار ايست قلبي و خدا ميداند كه تو كجا و ياد من كجا و بعد سالي "پيامي از كجا"..!!؟  حالم بهتر است و هنوز دعا ميطلبم..)

- قلب من در طپش است... "ماندگار" و "تنها"

..... واي اگر در دفعه بعدي او، من ندانم به كه بايد "انديشه كنم" ..!!؟؟؟

.

نوشتم در شنبه 3 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |
.

   كم كم نگران شده بودم كه نكنه اين سال تموم شه و جماعت گوشه گير و مظلوم "معاتيد" در اين سال      " نوآوري و شكوفائي" كاري نكرده باشند... و امروز خيالمان از اين بابت هم راحت شد..

(روزنامه خراسان به نقل از روزنامه "گاردين" ) امروز نوشته بود:

"معتادان ايراني به استفاده از پوست خشك شده قورباغه در سيگار روي آورده اند..!"

   واين يعني :  شكوفائي در نوآوري ..!

                        استقلال در "مواد مصرفي"..!

                                        و مهمتر اينكه "ما ميتوانيم"..!

 

بعدا"نوشته:  دوستانی که با ادبیات "خاص خودشان"...! به این نوشته خرده میگیرند،  لطفا"  در همان "جبهه وبلاگ نویسي" شان بمانند و با همدیگر "حال" کنند..!

!

 

نوشتم در پنجشنبه 1 اسفند1387 با قلبی ماندگار...| |