To write... For tranquillity
کار یش نمیشه کرد...! میگن "کاریزما "دارند..!! خودشون هم "رهبر و پیشوا" نمیشن..، خلق الله همچین میریزند دور و برشون که بنده خدا "جوگیر" میشه که : نکنه خبرای هست..! این روزها مردان کاریزمائی کمتر شدن ، اما دیگرانی هستند که دائم تلاش میکنند تا نیروهای مافوق بشری را ، در وجود مردان بی کاریزمای روزگار جا دهند. التفات فرمودید که..! . . به ظاهر منتظرند.. اما لابد نه به انتظار اتوبوس.. گوشه اي خلوت خواسته اند و فرصتي براي انديشيدن... و آنكه نمي انديشد، خواب را برگزيده...! توضيح عكس: و ديگه اينكه: الان كه مشغول سر و سامان دادن به اين پست هستم، دوستي زنگ ميزنه و گپي ميزنيم، از باب تنهائي آدمها و من كه قول ميدهم در نوشته ام يادي از او بگذارم.. و عاقبت تنها اين مطلب را مناسب او و اين عكس ميابم: " _نويسنده گمنام، محصول دنياي اس.ام.اس_ . . دستور "آقا" بود که برنامه هائی ساخته بشه مناسبتی برای "دهه فجر" و این یعنی حرکت واحد سیار و رفتن به ۱۰ شهرستان در سطح استان.. و امروز سفر 10روزه "شهرستان گردي" ما هم به اخر رسيد.. و آنقدر جشن "نسيم انقلاب" ضبط كرديم كه حالا از همه جايمان "ايام الله" بيرون ميزند.. ميخواستم خاطرات "پشت صحنه..!" اين روزها را بنويسم اما .........نشد.! آنهم به هزار و يك دليل كه تنها همان يك دليل آخري آن كافي بود براي پاك كردن همه آنچه كه ميتوانم بنويسم.. و آن اينكه "من هنوز هم ميخواهم بنويسم.." من اين مطالب را كه: مردم در شهرستانها از برنامه هاي ما راضي نبودن/ مسئولين شهرستانها فقط براي ارائه آمار بي سند و مدرك و عوام فريبانه آمده بودند/ اهالي موسيقي از نشان ندادن چهره خودشان همرا با سازهايشان دلخور بودند/ خانمهاي مانتوئي را به بالاي صحنه راه نميدادند/ جايزه هاي فرمانداران محترم داخل سالن فرمايشي و بدون پشستوانه اجرائي بود / در خيلي از شهرستانها براي تقبل هزينه هائي در حد 200-300 هزار تومان بين مديران اجرائي دعوا ميشد / اخلاقيات در بين جامعه نوپاي هنري -خصوصا اهالي نمايش..! - به پائين ترين حد خود رسيده بود / در شهرستان محرومي پسربچه اي 10-12 ساله تنها آرزويش بازي روي زمين چمن بود / جواني كه بعنوان نخبه قرار بود مورد تقدير قرار گيرد به خاطر بيش از حد مجاز "ژل زدن " از مراسم حذف شد / و.... / و..../.... همه و همه اينها را تكذيب ميكنم و اين دهه مبارك فجر را به همه "فجر آفرينان محترم" تبريك عرض مينمايم... . . ...دعوت به شام بودم و ميزبان كه: ما تعارفي نيستيم..ها، تو رو خدا اينجا راحت باشين..! " و اوج راحتي در زمان صرف شام: ... قيمه پلو با قورمه سبزي و ته چين مرغ بعلاوه مخلفات جور وا جور / ميزبان برايم پلو ميكشه ميگم: كافيه.. و او باز دو سه كفگير ديگر به رسم مهمان نوازي.! طبق عادت كودكيم، اولين قاشق را برنج خالي ميخورم و ميزبان كه: ا واه.. چرا خورش نمي ريزين!!؟ - لذت عادت كودكيم ميميرد.!- خورش ميريزم و مشغول به خوردن "قورمه سبزي دوست نداريد؟ چشم، اطاعت.! كمي هم قورمه سبزي و دوباره رفتم سر خط، براي حظ بردن از شام چند لحظه بعد به ترشي نگاه ميكنم ميزبان: ترشي رو خودم انداختم، ترشي ميوه است دوست نداريد؟؟ چشم،اطاعت.! كمي هم ترشي.. ا واه حسين آقا، چرا واسه شون ته چين نميكشين؟؟ حسين آقا ميكشه و من با دهان پر نميتونم تشكر كنم، پس به زور لقمه را ميبلعم تا از ريزش زياد ته چين در بشقابم جلو گيري كنم..! ( خداي من دو جفت چشم تمام مدت با نگاه های مثلا" مخفی خودشان ، مرا كنترل ميكنند دلم ميخواد بگم: سرم درد گرفته / از شما و شامتون متنفر شدم / شامتون زهر مارم شد.. و من بي اختيار مثل خيلي از وقتها : "دست و پنجه شما درد نكنه.. عالي بود.. حسابي لذت برديم از شامتون.." . برداشت اول: " احساس ميكنيم دچار گلو درديم ، يا مدتي است سر درد هستيم و وضع گوارشي خوبي هم نداريم.. در يك فرصت مناسب به پزشك مراجعه ، در صورت نياز ازمايش و عكس و .... درمان ميشيم.." برداشت دوم: " مدتي است شديدا" افسرده يا بدبين به كسي و كاري يا مثلا" عصبي مزاج و بدخلق شده ايم... به كسي مراجعه نميكنيم.. همه را از خودمان عاصي ميكنيم.. با شك و گمان بد به ديگران خودمان را اذيت و ديگران را هم آزار ميدهيم.." ـ راستي اگه براي دندانها هر شش ماه نياز به معاينه هست.. سلامت قلب و عروق سالانه و چكآپ آزمايشگاهي هر از گاهي لازم است.. براي "روان مان" كي به كي بايد به "روانپزشك" مراجعه كنيم..؟!! من "روانم" درد ميگيرد وقتي ميشنوم "غم نامه هائي" كه ، تمام اتفاقاتش از يك درد كوچك رواني آغاز شده اشت.. دردي كه شايد با كمي دارو و چند جلسه گفتگو درمان ميشد.. . در جمع همكاران بودم و بحث داغي بر سر حضور شبكه تازه تاسيس " دوستي از جمع خاطره اي گفت از يكي از آشناهايشان..:( نقل قول از راوی..) " يك روز بنده خدائي در حال تماشاي شبكه اي لس آنجلسي بوده که ناگهان به دلايلي نامعلوم هوس ميكنه زنگي بزنه و درد دلي بكنه..! شماره رو ميگيره و ميره روي خط و گله ميكنه كه: بعله آقا.. مغازه من رو از من مفت خريدند و حق زن و بچه من رو خوردند و بیچاره ام کردند و...._ يه خورده بعد كه جو گيرتر ميشه.! _ خدا از سر گناهشون نگذره كه من رو اين" فلان فلان شده ها" بدبخت كردندو..." و خلاصه خوب كه دلش رو خالي ميكنه ( منظورم دل فيزيكيش نبود..) گوشي رو ميذاره و راوي ميگه كه يه چائي دارچين دار هم ميخوره تا آروم تر بشه و بره واسه چرت بعد از ظهري روزانه اش... در نقل قول اومده كه تماس ساعت يك و نيم بوده و راس ساعت سه زنگ ميرنند به خونه همشهري ما كه لطفا" فردا صبح " اول وقت..!" تشريف بياريد به فلان آدرس..( اين فلان آدرس در شهر ما حوالي سناباد و سه راه ادبيات است..) فردا صبح مرد "مغازه از دست داده" ميره به آدرسي كه ختم ميشه به دري با تابلوي نصب شده در بالا كه "وزارت اط ل اع ات - شرق كشور" .. (پناه بر خدا.. من كه ناراحتي قلبي دارم ، خدا خودش نصيب گرگ بيابون هم نكنه..) بنده خدا، ميره بالا و ميگه من رو دعوت كردين كجا برم..؟! اطاقي رو نشونش ميدن كه بفرمائيد اونجا تا حاج آقا بيان..! مرد ميفرمايد اونجا.. اونجا يه اطاق خالي خالي با يه صندلي و يه ميز كوچك و باز هم خالي خالي.. يه ساعتي ميگذره و از حاجي خبري نميشه.. بنده خدا كه حالا يه خورده هم عرق كرده و همچين بگي نگي هول ورش داشته..! ميره ميگه: ببخشيد، كسي نيومد!!؟ ميگن تشريف ببريد اون اطاق ديگه، ميان اونجا.. اطاق ديگه هم مثل اطاق قبلي خالي خالي خالي.. يه ساعت بعد باز سوال ميكنه و ميگن: شما بايد بريد بشينيد تا حاج اقا كارشون تموم شه، عجله نكنيد.. راحت باشيد.!!! _ پدر جان شما با شبكه هاي خارجي تماس گرفته بودين؟ - نه..! كي؟ من !!؟؟ _ بله شما.. ( صدائي رو براش پخش ميكنند.. جل الخالق.. چه قدر شبيه صداي خودش بوده..) - آهان.. شما اين رو ميفرمائيد..؟ خوب بعله.. ميخواستم.. _ چرا حرفهاي زشت زدين؟؟ از شما بعيده پدر جان!! - حاج آقا باور بفرمائيد دلم پر درد بود..! عصباني شدم و يه چيزائي گفتم.. دست خودم نبود.. آخه مغازه من رو ازم گرفتن و.. _ يه دقيقه اجازه بدين.. اين حرفها به ما مربوط نيست.. بريد دادگستري عارض بشيد.. اما عجالتا" اين برگه رو پر كنيد و تعهد بديد كه ديگه از اين جور درد دلها با اجنبي ها نداشته باشيد.. اون ديش و ماهواره رو هم ببريد به آدرس... -.....!!؟ _.... راوي ميگه تا دو سه روز پيش منزل بنده خدا هر چه گل گاوزبون بوده و گلاب و چه و چه .. دم كردند دادن به خوردش اما هنوز هم بدنش سرده و يك ريز ذكر " پناه بر خدا.. لعنت بر شيطون..." ميگه! (بنده صراحتا" اعلام ميدارم كه هر گونه ارتباط نسبي و حتي سببي رو با "بنده خدا" و ايضا" راوي مطلب را رد كرده و اصولا" اين گونه شايعات رو تكذيب و تحريم مينمايم.-شديد..!- چرا كه فردا قرار است ما را در يك وجب جا بخوابانند و ديگر اينكه دروغ گو دشمن خداست و جايش هم ته ته جهنم..) .
![]()
![]()
![]()
پس مراقب باشید... ![]()


) دست به هر طرف كه ميبرم بشقابي، ديسي، ظرف و كاسه اي به سمتم هول ميدهند.! با احتياط به ظرف زيتون نگاه ميكنم تا در يك فرصت مناسب _قبل از تعارف ميزبان_ چند تائي بردارم اما زهي خيال باطل.. فكرم را ميخوانند : زيتون رودباره، از شمال واسمون آوردند،/ سالاد واستون بكشم؟ / دسر كرم كارامل دوست نداريد؟ / ا واه.. شما كه هنوز بشقابتون دست نخوردست، چرا ميل نكرديد.!؟؟ دائم "مرسي، متشكرم" ميگم.. تمام ذهنم در به در دنبال كلمات تشكرآميز _غير تكراري_ ميگردد و ابدا" فرصتي دست نميدهد تا به مزاج و مزه و معده و هضم و ... فكر كنم. عاقبت صرف " عذاب شام" به اخر ميرسد..![]()
." اما به چشمان "منتظر نظر" خانم خانه كه نگاه ميكنم، باز اين دل شرقي ما واسطه ميشه كه، نه.. رحم كن.! ![]()
![]()
![]()
![]()
راوي خلاصه ميكنه و ميگه چهار پنج ساعتي ميگذره تا بالاخره دست آخر يكي مياد كه بگه " بنده خدا خرت به چند.؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشتم در یکشنبه 27 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 24 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
..
نوشتم در شنبه 19 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 12 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 7 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در چهارشنبه 2 بهمن1387
با قلبی ماندگار...| |


