تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity

کار یش نمیشه کرد...!  میگن "کاریزما "دارند..!!

خودشون هم "رهبر و پیشوا" نمیشن..، خلق الله همچین میریزند دور و برشون که بنده خدا "جوگیر" میشه که : نکنه خبرای هست..!

 این روزها مردان کاریزمائی کمتر شدن ، اما دیگرانی هستند که دائم تلاش میکنند تا نیروهای مافوق بشری را ، در وجود مردان بی کاریزمای روزگار جا دهند.

التفات فرمودید که..!   پس مراقب باشید...

.

نوشتم در یکشنبه 27 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |

.

   به ظاهر منتظرند.. اما لابد نه به انتظار اتوبوس..

      گوشه اي خلوت خواسته اند و فرصتي براي انديشيدن...

                                      و آنكه نمي انديشد، خواب را برگزيده...!

 

توضيح عكس: ايستگاه اتوبوسي بود، جلوي ساختمان پارلمان تايلند و جالب اينكه ديگر هيچ ايستگاهي نديدم با اين "كمپوزسيون"..!

و ديگه اينكه: الان كه مشغول سر و سامان دادن به اين پست هستم، دوستي زنگ ميزنه و گپي ميزنيم، از باب تنهائي آدمها و من كه قول ميدهم در نوشته ام يادي از او بگذارم..

و عاقبت تنها اين مطلب را مناسب او و اين عكس ميابم:

" من به آمار زمين مشكوكم، اگر اين شهر پر از آدمهاست ، پس چرا اينهمه دلها تنهاست..!؟ "

                                                                                     _نويسنده گمنام، محصول دنياي اس.ام.اس_

 

 

.

 

نوشتم در پنجشنبه 24 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |
..

.

دستور "آقا" بود که برنامه هائی ساخته بشه مناسبتی برای "دهه فجر"   و این یعنی حرکت واحد سیار و رفتن به ۱۰ شهرستان در سطح استان..

 و امروز سفر 10روزه "شهرستان گردي" ما هم به اخر رسيد.. و آنقدر جشن "نسيم انقلاب" ضبط كرديم كه حالا از همه جايمان "ايام الله" بيرون ميزند..

ميخواستم خاطرات "پشت صحنه..!" اين روزها را بنويسم اما .........نشد.!    آنهم به هزار و يك دليل كه تنها همان يك دليل آخري آن كافي بود براي پاك كردن همه آنچه كه ميتوانم بنويسم..

و آن اينكه "من هنوز هم ميخواهم بنويسم.."

 من اين مطالب را كه: مردم در شهرستانها از برنامه هاي ما راضي نبودن/

 مسئولين شهرستانها فقط براي ارائه آمار بي سند و مدرك و عوام فريبانه آمده بودند/

 اهالي موسيقي از نشان ندادن چهره خودشان همرا با سازهايشان دلخور بودند/

خانمهاي مانتوئي را به بالاي صحنه راه نميدادند/

 جايزه هاي فرمانداران محترم داخل سالن فرمايشي و بدون پشستوانه اجرائي بود /

 در خيلي از شهرستانها براي تقبل هزينه هائي در حد  200-300 هزار تومان بين مديران اجرائي دعوا ميشد /

 اخلاقيات  در بين جامعه نوپاي هنري  -خصوصا اهالي نمايش..! - به پائين ترين حد خود رسيده بود /

 در شهرستان محرومي پسربچه اي 10-12 ساله تنها آرزويش بازي روي زمين چمن بود / جواني كه بعنوان نخبه قرار بود مورد تقدير قرار گيرد به خاطر بيش از حد مجاز "ژل زدن " از مراسم حذف شد / و.... / و..../....

 همه و همه اينها را تكذيب ميكنم و اين دهه مبارك فجر را به همه "فجر آفرينان محترم" تبريك عرض مينمايم...

.

نوشتم در شنبه 19 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |

.

...دعوت به شام بودم و ميزبان كه: ما تعارفي نيستيم..ها، تو رو خدا اينجا راحت باشين..! "

و اوج راحتي در زمان صرف شام:

    ... قيمه پلو با قورمه سبزي و  ته چين مرغ  بعلاوه مخلفات جور وا جور / ميزبان برايم پلو ميكشه                ميگم: كافيه..  و او باز دو سه كفگير ديگر به رسم مهمان نوازي.!  طبق عادت كودكيم، اولين قاشق را برنج خالي ميخورم   و ميزبان كه: ا واه.. چرا خورش نمي ريزين!!؟  - لذت عادت كودكيم ميميرد.!-  خورش ميريزم و مشغول به خوردن   "قورمه سبزي دوست نداريد؟  چشم، اطاعت.!   كمي هم قورمه سبزي   و دوباره رفتم سر خط، براي حظ بردن از شام   چند لحظه بعد به ترشي نگاه ميكنم         ميزبان: ترشي رو خودم انداختم، ترشي ميوه است دوست نداريد؟؟    چشم،اطاعت.!     كمي هم ترشي..   ا واه حسين آقا، چرا واسه شون ته چين نميكشين؟؟   حسين آقا ميكشه   و من با دهان پر نميتونم تشكر كنم، پس به زور لقمه را ميبلعم تا از ريزش زياد ته چين در بشقابم جلو گيري كنم..! ( خداي من  دو جفت چشم تمام  مدت با نگاه های مثلا" مخفی خودشان ، مرا كنترل ميكنند ) دست به هر طرف كه ميبرم بشقابي، ديسي، ظرف و كاسه اي به سمتم هول ميدهند.!  با احتياط به ظرف زيتون نگاه ميكنم تا در يك فرصت مناسب _قبل از تعارف ميزبان_ چند تائي بردارم اما زهي خيال باطل..  فكرم را ميخوانند : زيتون رودباره، از شمال واسمون آوردند،/  سالاد واستون بكشم؟ / دسر كرم كارامل دوست نداريد؟ /  ا واه.. شما كه هنوز  بشقابتون دست نخوردست، چرا ميل نكرديد.!؟؟                          دائم "مرسي، متشكرم" ميگم..  تمام ذهنم در به در  دنبال كلمات تشكرآميز _غير تكراري_ ميگردد و ابدا" فرصتي دست نميدهد تا به مزاج و مزه و معده و هضم و ... فكر كنم.  عاقبت صرف " عذاب شام" به اخر ميرسد..

 دلم ميخواد بگم: سرم درد گرفته / از شما و شامتون متنفر شدم /  شامتون زهر مارم شد..."  اما به چشمان "منتظر نظر" خانم خانه كه نگاه ميكنم، باز اين دل شرقي ما واسطه ميشه كه، نه.. رحم كن.!

و من بي اختيار مثل خيلي از وقتها :

                 "دست و پنجه شما درد نكنه.. عالي بود.. حسابي لذت برديم از شامتون.."

.

 

نوشتم در شنبه 12 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |

 

برداشت اول:

 " احساس ميكنيم دچار گلو درديم ، يا مدتي است سر درد هستيم و وضع گوارشي خوبي هم نداريم.. در يك فرصت مناسب به پزشك مراجعه ، در صورت نياز ازمايش و عكس و ....  درمان ميشيم.."

برداشت دوم:

     " مدتي است شديدا" افسرده يا بدبين به كسي و كاري يا مثلا" عصبي مزاج و بدخلق شده ايم... به كسي مراجعه نميكنيم.. همه را از خودمان عاصي ميكنيم.. با شك و گمان بد به ديگران خودمان را اذيت و ديگران را هم آزار ميدهيم.."

 

   ـ راستي اگه براي دندانها هر شش ماه نياز به معاينه هست.. سلامت قلب و عروق سالانه و چكآپ آزمايشگاهي هر از گاهي لازم است.. براي "روان مان" كي به كي بايد به "روانپزشك" مراجعه كنيم..؟!!

من "روانم" درد ميگيرد وقتي ميشنوم "غم نامه هائي" كه ، تمام اتفاقاتش از يك درد كوچك رواني آغاز شده اشت.. دردي كه شايد با كمي دارو و چند جلسه گفتگو درمان ميشد..

 

.

نوشتم در دوشنبه 7 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |
.

 

    در جمع همكاران بودم و بحث داغي بر سر حضور شبكه تازه تاسيس " BBC فارسي" در گرفته بود.. و اينكه چه همه خبرنگار زبده و عموما" ايراني الاصل داره و برنامه هائي كه به روز هستند و گزارشها و ..و.. و صحبت به اينجا كشيد كه حالا وظيفه "رسانه ملي چه خواهد بود؟ " و ما که مثلا" نیروهای "صف" در این رسانه هستیم،  چه کنیم..!!؟؟

دوستي از جمع خاطره اي گفت از يكي از آشناهايشان..:( نقل قول از راوی..)

   " يك روز بنده خدائي در حال تماشاي شبكه اي لس آنجلسي بوده که ناگهان به دلايلي نامعلوم هوس ميكنه زنگي بزنه و درد دلي بكنه..!  شماره رو ميگيره و ميره روي خط و گله ميكنه كه: بعله آقا.. مغازه من رو از من مفت خريدند و حق زن و بچه من رو خوردند و بیچاره ام کردند و...._ يه خورده بعد كه جو گيرتر ميشه.! _ خدا از سر گناهشون نگذره كه من رو اين" فلان فلان شده ها" بدبخت كردندو..."    و خلاصه خوب كه دلش رو خالي ميكنه ( منظورم دل فيزيكيش نبود..) گوشي رو ميذاره و  راوي ميگه كه يه چائي دارچين دار هم ميخوره تا آروم تر بشه و بره واسه چرت بعد از ظهري روزانه اش... در نقل قول اومده كه تماس ساعت يك و نيم بوده و  راس ساعت سه زنگ ميرنند به خونه همشهري ما كه لطفا" فردا صبح " اول وقت..!" تشريف بياريد به فلان آدرس..( اين فلان آدرس در شهر ما حوالي سناباد و سه راه ادبيات است..)

    فردا صبح مرد "مغازه از دست داده" ميره به آدرسي كه ختم ميشه به دري با تابلوي نصب شده در بالا كه "وزارت اط ل اع ات - شرق كشور" .. (پناه بر خدا.. من كه ناراحتي قلبي دارم ، خدا خودش نصيب گرگ بيابون هم نكنه..)  بنده خدا، ميره بالا و ميگه من رو دعوت كردين كجا برم..؟!  اطاقي رو نشونش ميدن كه بفرمائيد اونجا تا حاج آقا بيان..!  مرد ميفرمايد اونجا..  اونجا يه اطاق خالي خالي با يه صندلي و يه ميز كوچك و باز هم خالي خالي..   يه ساعتي ميگذره و از حاجي خبري نميشه.. بنده خدا كه حالا يه خورده هم عرق كرده و همچين بگي نگي هول ورش داشته..! ميره ميگه: ببخشيد، كسي نيومد!!؟ ميگن تشريف ببريد اون اطاق ديگه، ميان اونجا..  اطاق ديگه هم مثل اطاق قبلي خالي خالي خالي.. يه ساعت بعد باز سوال ميكنه و ميگن: شما بايد بريد بشينيد تا حاج اقا كارشون تموم شه، عجله نكنيد.. راحت باشيد.!!!  راوي خلاصه ميكنه و ميگه چهار پنج ساعتي ميگذره تا بالاخره دست آخر يكي مياد كه بگه " بنده خدا خرت به چند.؟؟

_ پدر جان شما با شبكه هاي خارجي تماس گرفته بودين؟

- نه..!  كي؟ من !!؟؟

_ بله شما.. ( صدائي رو براش پخش ميكنند.. جل الخالق.. چه قدر شبيه صداي خودش بوده..)

- آهان.. شما اين رو ميفرمائيد..؟ خوب بعله.. ميخواستم..

_ چرا حرفهاي زشت زدين؟؟ از شما بعيده پدر جان!!

- حاج آقا باور بفرمائيد دلم پر درد بود..! عصباني شدم و يه چيزائي گفتم.. دست خودم نبود.. آخه مغازه من رو ازم گرفتن و..

_ يه دقيقه اجازه بدين.. اين حرفها به ما مربوط نيست.. بريد دادگستري عارض بشيد.. اما عجالتا" اين برگه رو پر كنيد و تعهد بديد كه ديگه از اين جور درد دلها با اجنبي ها نداشته باشيد.. اون ديش و ماهواره رو هم ببريد به آدرس...

-.....!!؟

_....

راوي ميگه تا دو سه روز پيش منزل بنده خدا هر چه گل گاوزبون بوده و گلاب و چه و  چه .. دم كردند دادن به خوردش اما هنوز هم بدنش سرده و يك ريز ذكر " پناه بر خدا..  لعنت بر شيطون..." ميگه!

(بنده صراحتا" اعلام ميدارم كه هر گونه ارتباط نسبي و حتي سببي رو با "بنده خدا" و ايضا" راوي مطلب را رد كرده و اصولا" اين گونه شايعات رو تكذيب و تحريم مينمايم.-شديد..!-  چرا كه فردا  قرار است ما را در يك وجب جا بخوابانند و ديگر اينكه دروغ گو دشمن خداست و جايش هم ته ته جهنم..)

.

 

نوشتم در چهارشنبه 2 بهمن1387 با قلبی ماندگار...| |