To write... For tranquillity
تصورش را بكنيد كه روزي براتون پيغامي بياد و خبري كه شما در فلان روز با "عزرائيل " ملاقات داريد..! و شما هم درست مثل هر آدم منطقي و وقت شناسي ، قرار ملاقات رو در دفترچه كوچكتان _ و البته مايه دارها در حافظه هاي الكترونيكي وسايل همراه.._ ثبت ميكنيد و در روز قرار هم شيك و پيك كرده و با سر و وضع مرتب _ و صد البته خوشبو..! _ در سر قرار حاضر ميشويد.. و لابد گپ و گفتي دلپذير خواهيد داشت با اين مضمون كه: شما: به.. به! مشتاق ديدار..! ببخشيد كه يه خورده دير كردم. او : خواهش ميكنم، شما ببخشيد كه اين همه سال خدمت نرسيديم..! شما: نفرمائيد تو رو خدا.. اسباب زحمت شديم ها.. حالا چرا اينجا؟ تشريف ميآورديد بنده منزل..! او : نه ديگه گفتم يه وقت مزاحم خانم بچه ها ميشيم.. بندگان خدا گناه دارند.. نبينند بهتره..! همون خبرش هم به اندازه كافي ناراحتشون ميكنه. شما: بهر حال خوشحال ميشديم.. حالا بفرمائيد امرتون رو تا در خدمت باشم.. او: استدعا دارم.. عرض شود كه طبق اين دفتر من _ دفتر بزرگ و قطوري رو از يه جائيش ! در ميآره_ امروز بايد تشريف بيآريد بريم.. شما: عجب.. او : والله چه عرض كنم.. خودتون كه با مقررات آشنا هستين.. اين فرم بر اساس اطلاعات خود شما تنظيم شده... از دست من كاري بر نمياد. شما: اي بابا چه سخت ميگيريد شما هم... من اون روز كه داشتم فرم رو پر ميكردم يه بخشهائي رو كه نميدونستم چيه ، همين جوري زدم و پر كردم.. فكر كنم بشه تصحيحش كرد..! او: نه ديگه.. نميشه.. بايد همون موقع تشريف ميبرديد بخش " رفع اشكال" تا همكاران رفع عيب كنند..حالا هم زودتر بفرمائيد ، بفرمائيد كه خيلي كار دارم.. شما: ( نفستون ديگه در نميآد..) (بر حسب اتفاق در يه جائي به آدرس http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html فرمي پیدا کردم كه میشد با پر كردنش، حدس زد زمان قرار ملاقات با عزرائيل رو.. شما هم - دور از جون - تشريف ببريد و با دقت! پر كنيد.. بدك نيست..) پي نوشت- راستي يادم رفت كه بگم من تا 16 جولاي 2042 فرصت دارم باورتون ميشه.!!؟ . . ......و او "يك تنه" ايستاده در برابر اين "سه تن".. ـ ديده ايد آدمهائي كه اينچنين در زندگي چسبيده به طنابي و عمريست كه ميكشند، و هنوز اما تكاني نخورده اند..!؟؟ ساليان سال است كه در كشيدن اين طناب "وامانده" اند.. ( شهر پاتايا و آن دمپائي هم خلاقيت دوستي بود به يادگار از هنرش..! ) . . ..جونم براتون بگه كه "ني ني" آخر ماندگار، اين روزها رفته سفر.. يا به قول خودمان "پريده" و من چشم به راه تا برگرده.. خودش گفت شايد كارش درست شه و واسه هميشه به سرزمين سبز " اسكيپي ها" بره.. آرزو ميكنم اگر رفت بتونه غم اين دل كندن از خاك رو هم طاقت بياره.. افلاطون ميگه : "دو چيز جايگزين نداره مهر مادر ، عشق وطن" بچه كه بودم هر وقت هواپيمائي رو ميدیدم در جهت حركتش ميدويدم و در حالي كه داد ميزدم دستم رو جلو دهان ميبردم و صداي "هوو هوو " را تكرار ميكردم به خيال اينكه آن بالائي ها بشنوند و ببينند..( چه خيال كودكانه اي ) و حالا هم كه بزرگ شده ام، همان نگاه را از بالا به پائين دارم اما بي صدا و بي حركت تا شايد نگاه و صداي كودكانه اي -از جنس خودم- ببينم ( چه خيال ساده اي).. و من چه كودكانه هنوز هم در پيچش اين روي ابرها ، تصوير همبازيهاي بچگي ام را، در تخيل ميبينم.. . . سياسي نيستم.. اما اين روزها مناسبترين زمان براي نوشتن از حسي است كه همواره در من بوده و حالا چند خطي ميشود برايش نوشت.. حال كه خبر "فاجعه غزه" سوار بر موج رسانه هاي داخلي ، مهمترين خوراك خبريمان شده، بد نيست كمي تامل كنيم به اين جنس از ابراز همدردي.. اين كه عده اي معدود از عربهاي عزيز در جائي فرسنگها دورتر از من و شما در جنگ قدرتي نابرابر براي حاكميت بر قطعه اي از خاك اورشليم چند روزيست كه در زير اماج موشكهاي مرگبار ملتي ديگر _صهيونيست ها_ هر روز كشته و زخمي ميشوند، مطمئنا" دردآور است و وجدان هر انسان ازاده اي را به درد ميآورد.. و اصلا" هم مهم نيست كه كدام طرف راست ميگويند.. لابد حماس راست ميگويد كه موشكهايش را از مناطق نظامي شليك ميكند و اسرائيل هم به عمد مراكز غير نظامي را هدف گرفته است.. و لابد اسرائيل هم دروغ ميگويد كه محل پرتاب موشكهاي حماس، مدارس و مراكز درماني و مساجد بوده اند.. و شايد آن خبر كه وقتي صدام را اعدام كردند همين مردمان غزه عزاي عمومي اعلام كردن، يك دروغ رسانه اي بوده.. و اين همدردي سراسري در كشورمان يا جاهاي ديگر ، كاملا" مردمي و خودجوش است..!! و ابدا" مسئولان كشورمان پديد آورنده اين موج نبوده اند.. و اينكه دانشجوياني داريم كه درس ها را فوت آب شده اند و فقط گوش به زنگ مانده اند براي حمايت از اين مظلوم يا محكوميت آن جنايتكار در جهان.. اما نميدانم چرا در ميان اين يك ميليارد و اندي مسلمان ، 30 سال است كه اولين و داغترين خبر رسانه هاي "حكومت زده" آوارگي و مظلموميت همين 2-3 ميليون عرب عزيز بوده است و بس..!؟؟ و عجيب آنكه دل نازك بچه هايمان را هم در دبستان با داغ اين آوارگي آشنا ميكنيم.. از قضا من در شهري زندگي ميكنم كه آوارگان زيادي از يك كشور همسايه در آن با ترس و دلهره گذران عمر ميكنند.. آواره افغاني.! و لابد شما هم قبول داريد كه زياد خبرهاي آنها به دل نمينشيند..! چرا؟؟ لابد چون مسلمان نيستند..! همزبان ما نيستند..! روزگاري جزئي از مام وطن ايران نبوده اند..! زن و كودك كم دارند..! همه جايش منطقه نظامي است و آوارگيشان صحنه سازي..! گه گاه كه آواره اي بدبخت از سر ناداني مرتكب جنايتي ميشود، دستگاه خبري ما جرمش را به مليتش دوخته و بر ذهنيتهاي ما شلاق ميزنند.. با داشتن صنايع پويا و كشاورزي پيشرفته..!؟ به كشت خشخاش روي اورده اند و افيون قاچاق ميكنند.. آن هم بدون حمايت سازمانهاي بزرگ مافيائي بين المللي...! آنها را به زور ميرانيم اما بازميگردند... و اگر روزگاري مردمانش از اتش جنگ تلف ميشدند ، امروزه از درد نداري و بيچارگي ميميرند و.. ... در شهر من لازم نيست فيلمي يا كه عكسي ببينم از زنان و كودكان آواره افغان تا به احساس بشر دوستانه ام برسم.. ارتباط زنده اي دارم با رنج و عذاب اين زندگي دردآلودشان.. شعري خوانده ام از شاعر معروف افغان-استاد كاظمي-كه خود گوياي همه درديست به وسعت افغانستان..: غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد ودرحوالی شبهای عید ، همسایه! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! همان غریبه که قلک نداشت، خواهد رفت وکودکی که عروسک نداشت ، خواهد رفت منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده منم که نانی اگر داشتم ، از آجر بود وسفره ام که نبود، ازگرسنگی پربود..!!!! . . امشب هم دربرنامه گذران ساعتهاي "شخصي" خودم ، پرسه در دنياي مجازي را گذاشته ام.. و باز هم مثل هميشه وبلاگ دوستي را باز كرده ام كه نواي موسيقي دلنوازي دارد.. (و نميدانم چرا هيچ وقت نتوانستم برايش بنويسم كه چقدر به اين موسيقي جادوئي او معتاد شده ام... !؟؟) سلام.، نقاش لحظه هاي شبانه من ، موسيقي! غريبه دنياي "دين داري نوين..! " بگذار تا امشب از تو بنويسم.. يادت هست آن سالهاي نوجواني من...؟ سالهاي كه در كوران جنگ و انقلاب تو را به محبس برده بودند و جايت را مارشهاي نظامي و سرودهاي ريتميك انقلابي گرفته بود و زماني كه آتش جنگ كم رنگ تر شد و فراغتي حاصل آمد براي شروعي دوباره..زندگي آرام. اما خبرهاي بدي از راه رسيد.! تو محكوم شده در دادگاه "دين فروشان" شدي / كساني كه نانشان در اشكهاي مردم ماتم زده بود، تو را كه رقيبشان ميپنداشتند، روزي حكم به فسادت دادن و روزي نوازندگانت را به باد كتك گرفتند.. تو را به جرم ابتذال از نگاه ها دور داشتند..(شاهدابتذال هم داشتند..آدمهاي حكومت قبلي، بازندگان"جنگ انقلاب".! ) اما مگر تو نياز نبودي براي ذهنهاي خسته ما .. ذهنهاي برگشته از جنگ.. افكار زخم خورده انقلاب..؟؟ و باز يادت هست روزهائي كه ميخواستند به مدد ياري تو" اتحاد ملي" را به باورهاي ساده مردمانمان رسوخ دهند.. اما همان جا هم در شبكه هاي تصويري به شدت "حكومت زده" خودمان هم "كامل" نبودي و تنها در تصاويري "تيره و تار" گوشه هائي از تو پيدا بود.. موسيقي با مرام من.. ، نميدانم يادت هست آن روزهائي كه من تازه داشتم به شنيدنت در سالنهاي كوچك و بزرگ ذوق ميكردم.. يا آن شب كه در فضاي باز پارك ملت نشسته بودم و "سراج" نامي نفسش را "هم باد" تو كرده بود و در گوشم "روح نوازي" ميكردي..؟ آنشب تو ميهمان ما بودي و من چه شرمسار شدم كه عده اي "همشهري..!؟ " رقص زيباي نت هاي تو را بر هم زدند و "سراج" ها رفتند و رفتند... و تا هنوز هم در شهر من "مشهد" تو نيامده اي..! "نماي موسيقي" را از ميان جمع بردند و من غصه دار شدم كه چگونه ببينمت !!؟ گفتي: غريبگي نكن، تو بيا..! گفتمت: آخر چگونه؟ با كدام ذوق و هنر..؟ و تو آنقدر گرم بودي و مهربان، كه دستان خشكم را گرفتي و به دنياي خودت كشاندي.. يادم نميرود اولين بار را.. كه فقط خدا ميداند با چه ترس و لرزشي دستانم را براي به صدا در آوردنت بر روي سيمهاي "دو تار" كشيدم.. ارام و كم صدا.. و تو با نواي "استاد" گفتي: بزن تندتر بيشتر محكمتر و من انقدر مست شدم كه تمام خون بدنم در گوشها و دستهايم جاري شد.. كم كم با فرزندانت آشنا شدم.. "دو - ر - مي - فا - سل - لا - سي " هم خواب من شدند و تو به اطاقم آمدي.. ايستاده بر روي ديوار... درست جائي كه هر صبح و شب ، اولين و آخرين نگاهم به تو بود.. . اما هنوز هم تو غريبي.. و من اما قريب به تو شده ام./ . براي نوشتن و انديشيدن، نيازي نيست وقت زيادي بگذاريم و مثلا" به مغز خود فشار..! بياوريم كه چه و چه..! كافيست كه بخواهيم ببينيم و بخواهيم كه بانديشيم.. و امشب هم در فراغتي كه دارم از پرسه هاي روزمرگي شهري ، برميگردم تا در ذهن خسته خودم مرورگر ديده ها و شنيده هاي "روزانه " باشم. و آنچه كه خواهيد خواند، پر رنگ ترين ديده امروزي من بود...: نزديكهاي ظهر در مسير هميشگي خودم براي رسيدن به محل ضبط برنامه، مي گذرم از مغازه اي كه سرشار است از آوازهاي خوش پرندگاني در قفس..! و بيرون مغازه قفسهاي همگاني ، مملّو از مرغها و خروسها.. و آدمهائي كه گه گاه به شكرانه خريد "ماشين نو" و يا نذري كه لابد دارند، توقفي ميكنند كوتاه و ذكر دعائي و انتخاب يك قرباني.. مرد مغازه دار -سلاخ پير- كه خدمات "رايگان در محل" هم دارد، تنها حق شرعي حيوان را به جا آورده و كمي آب، - آن هم گاهي به زور-، به قرباني ميدهد و نگاهي رو به قبله و حركت چاقوي دسته زردي كه خط پايان حيات را ميكشد... البته شايد اين جزئي از چرخه زندگي باشد _ زنجيره غذائي حيات.! _ اما مسئله اين است كه چرا اينجا..!!؟؟ در ملاٍَََ عام..!! خونهاي خشكيده شده بر روي جدول كنار خيابان تاريخچه موقتي اين كشتار هر روزه خياباني است..( شايد بتوان از روي اثر خونهاي ماليده شده به پلاكهاي "ماشين نو" و ازمايش DNA فهميد كه مقتول بالغ بوده يا نابالغ..!!) بچه تر..!؟ كه بودم شبي به پيشواز بزرگي از فاميل رفته بوديم ، برگشته از حج. و آنجا براي اولين بار آنهم از فاصله نزديك ، ذبح ترحم برانگيز گوسفندي را ديدم ، كه هنوز هم صداي "خرُ خرُ " آخرين نفسهاي حيوان در گوش كودكي من صدا ميكند. و اگر چه حاجي عزيز دوربيني آورده بود برايم به سوغات - دوربيني كه فقط اسلايد مكه و مدينه نشانم ميداد.!!- اما افسوس كه هر بار ديدن آن سوغات، برابر بود با يادآوري بخار برخاسته از خون ، در آن دل سرد و سياه شب. و حالا چيزي به "محرّم" نمانده و باز در اين ذهن پريش و خسته ام تصّور ميكنم صحنه هائي را كه در محرم سه سال پيش بيننده آن بودم. (اميدوارم كه امسال تكرار نشود) در شهرستان نيشابور بوديم و مشغول به تهيه گزارشي از مراسم عاشورا حسيني. گفتنند كه در شب عاشورا مراسم "قرباني" داريم. و ما رفتيم براي ضبط... خلاصه آنچه كه ديديم ، اين بود: .. هيات هاي زنجير زن و سينه زن از چهار گوشه شهر به سمت مركز شهر حركت ميكردند/ صداهاي نوحه و ناله مردم تماشاگر كنار خيابان دل هر مسلماني را به لرزه ميانداخت/ در طول خيابان اصلي شهر كه قبلا" تمامي خودرو هاي آن را خارج كرده بودند ايستگاههاي به فاصله 100 الي 150 متري با داربست ايجاد شده بود/چند وانت و چرثقيل با آدمهائي كه لباسهائي شبيه ماهيگيران داشتند با چكمه هاي بلند و ايستاده بر پشت آنها/ چند ماشين آتش نشاني در ابتدا و انتهاي خيابان ايستاده اند/خيابان مختص حركت هياتها است و مردم سياه پوش ايستاده در پياده رو ها/ پشت هر ايستگاه داربستي، عده اي منتظر با گوسفنداني در دست گرفته/ صف گوسفندان هر ايستگاه به 40-50 راس ميرسد/ بزرگترين هيات "هيات ابوالفضليها" وارد خيابان اصلي ميشود/ اولين وانت به همراه "مردانش" حركت ميكند/ در ايستگاه اول، " كار" شروع ميشود..!/ دو نفر مرد بادگير پوشيده و چكمه بلند، يكي يكي گوسفندان را از دست صاحبان نذر گرفته ، و هنوز حيوان بر زمين رسيده يا نرسيده سرش را جدا كرده _سر را به صاحب نذر_ و تن را به بالاي وانت پرتاب ميكنند/ چند دقيقه نگذشته كه اولين وانت پر شده و ميرود/ گروه ما اما، هنوز گيج و سر در گم براي به تصوير كشيدن اين صحنه هاست / نيم ساعت بعد، وانت ها و چرثقيل ها، انباشته از لاشه ها در حالي كه تمامي چرخهايشان پر از خون است و از چهار گوشه ماشينها خون ميچكد/ ماشينهاي آتش نشاني به سختي خونهاي جاري شده بر سطح خيابان را ميشويند و خون آبه ها را به جويها ميرانند / مردماني كه هر يك "سر گوسفندي" را در دست دارند و بدنبال گرفتن "رسيد نذر" خود از مسئولي هستند/هياتها همچنان با سوز و گداز ميخوانند و نوحه سرائي ميكنند/شلوار همكار تصوير بردارمان پر از لكه هاي خون شده/جوانكي فعال كه دائم در حال مرتب كردن صفوف هيات ها است، ما را به جائي كه قرار است "بچه شتري" قرباني كنند فرا ميخواند/.............. /.........../بچه هاي را ميبينم كه از ديدن اين همه خون و لاشه هاي كه هنوز در پشت وانت ها در حال جان دادن هستند، هراسان شده اند/ ساعتي از نيمه شب گذشته و هر هيات چندين بار فاصله ابتدا و انتهاي خيابان را رفته و برگشته/همه شركت كنندگان مراسم در حال ترك خيابان هستنند/ مسئول مراسم ما را به صرف "حليم نذري" براي نهار فردا دعوت ميكند- نهاري كه همه شهر به آن دعوت هستنند..-/ظهر عاشورا ، ما "حليمي" را كه از حضور پرجوش و قهرمانانه گوسفندان ديشب بود، خورديم..! /.............../.............. (راستي فردا هر كس برگه "رسيد نذر" گوسفندش را بيآورد ميتواند "سطلي بزرگ..!" حليم هم ببرد...) . 
![]()
![]()
![]()
چه زود گذشت..! انگار همين ديروز بود كه با اون همه بدبختي اومديم بيرون.. حالا باز بايد برگرديم.. باشه حرفي نيست فقط يه كم خورده كاري مونده كه بايد سر و سامونش بدم.. ميشه يه قرار ديگه واسه آخر هفته با هم بذاريم .؟؟ ميگن آخر هفته ثواب هم داره..!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()


نوشتم در دوشنبه 30 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 24 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 20 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 15 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 8 دی1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 2 دی1387
با قلبی ماندگار...| |


