تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity

 

 براي اين عكس مطلب نميذارم..  منتظر ميشم تا برداشت شما دوستان عزيز رو ، از نوع نگاه و زاويه ديد خودم رو،  بخونم.!

فقط يه توضيح كوتاه اينكه: " اينجا پارك "ميني سيام" در تايلند است. جائي كه نمونه هاي كوچكي از عجايب و معماريهاي معروف جهان را براي تماشا قرار داده اند ـ در گوشه اي هم نمونه كوچك و زيبائي از تخت جمشيد بود ، فرصت بشه عكس و مطلبي از آن هم خواهم گذاشت.. -

.

نوشتم در پنجشنبه 28 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

 

اين روزها بازار "جشن عروسي" حسابي داغ شده.. اون هم به دو دليل كاملا" مذهبي..! اولا" كه در تقويم مذهبي روزهاي مبارك و اعياد خوبي قرار گرفته.. و دوما"، چون در ماههاي (قمري.!! ) كه در پيش است، برگزاري جشن كاريست حرام و صد البته "بي شگون" .! اما از همه اين حرفها گذشته، يه مورد كم و بيش پيدا و گاهي هم ناپيدا ، مسئله "كراوات" است كه رسم شده در عروسي ها كم كم زده بشه و بعضي از بندگان "خجالتي" خدا هم با كلي شرمساري اين تكه پارچه ها رو ميندازند گردنشون كه : "بعله، ما هم...!؟؟ " خيلي موقع ها ميشه كه ميبينم چند تا جوؤن گوشه و كنار سالن يا تالاري در حال ور رفتن به گردن هم ديگه براي بستن كراواتهاي هستند كه تمام مسير در جيبشان بوده و حالا براي وارد شدن به سالن بايد ببندن و پز بدن..! و طفلكي ها كه تجربه چنداني از فوت و فن "گره " ندارند يا ميبايست گره "فابريك"..! را همچنان حفظ ميكردند تا حالا فقط حلقه را به گردن بياويزند و خلاص شن ، و يا اگر-بدبختانه.!- گره باز شده ، از كسي كه سن و سالش يا قيافه اش به "كراوات زن ها " ميخوره بخواهند كه : ببخشيد..! ميشه يه لطفي بكنيد..؟ " خلاصه اينكه بنده فوت و فن گره رو گذاشتم تا هم كمكي بشه به "نسل تشنه تشخّص..! " و هم مهمتر اينكه بهانه اي باشه براي يادآوري يه مطلب كوتاه تاريخي از "كراوات" براي دوستان تاريخ دوست.. (سند تاريخچه هم يادم نيست اما يادمه كه يه جائي خونده بودم.! )

ظاهرا" در زمان جنگهاي صليبي ، و آن همه كشتار عجيب و غريب براي هيچ و پوچ..!    بزرگ مردان "كليسا نشين" زرنگي به خرج داده و براي بهبود روحيه خراب بازماندگان كشته هاي جنگ و نيز تشويق ديگران براي رفتن به قتلگاه جنگ، دستور ميدهند بر گردن فرزندان كشته شدگان، صليب آويزان كنند تا مردم ضمن تشخيص بهتر آنان ، حرمتشان را نگه داشته و صد البته به آنان كمك هم بنمايند... صليبها آويخته شد و احترام ها هم به دنبالش آمد.. اما كمي كه گذشت فرزندان آن مرحومان ، از درد گردن و شانه ها شاكي شدند و صليبهاي كوچكتر و چوبي بر گردن آويختند و يك نسل بعد، آن را تبديل كرد به صليبهاي پارچه اي..! و از طرفي هم به جهت طولاني شدن اين جنگها _افزايش روز افزون بازماندگان_ و نيز مطرح شدن ارزش اجتماعي اين "وجه تمايز صليبي" ،كم كم همه مسيحيان اين نماد "صليب پارچه اي" را بر گردن مي آويختند تا در آن قحطي بازار، بتواننداز سفره كليسا لقمه اي بردارند.. و امروزه "كراوات" يادگار همان ارزش جنگهايست كه در طول دويست سال، هزاران هزارنفر از مردمان نگون بخت و "دين زده" را به كام مرگ كشاند.. و لابد جوانان هموطن ما هم با دانستن همين علت است كه "كروات" ميبندند.!! و از آن جنگها "ارزش" ميگيرند و ياد بود ميدارند..!!!؟؟

.

نوشتم در دوشنبه 25 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

منزل يكي از فاميل بوديم و از قرار پسرشان هم به تازگي "سنّت" ..! (ختنه) شده بود.. طفلكي ۲-۳ سال بيشتر نداشت و دائما" هم دوست داشت محل " اوفه شدن" رو ببينه..! وقتي برگشتيم خونه تصميم گرفتم كمي وارد "معقولات" ..! بشم و از "او " و "ذهنياتش" بنويسم... عكس بالا رو هم صرفا" براي تزئين مطلب انتخاب كردم،  از يه جاي "خصوصي..! "   اون هم واسه اضافه كردن بار طنز... ( پس لطفا" اعتراض، بي اعتراض..! )

واگويه هاي پسرك با "اوف شده" ..! خودش.:.. ــ إ إ .. واسه چي اينجوري شدي !؟ تو كه داشتي "درست" كار ميكردي... چه بلائي سرت آوردند..؟ باور كن تقصير من نبود.. بابام الكي ميگه چون من " شّر" بودم تو رو اينجوري كردن..، حالا من چطوري برم "جيش" كنم.؟ آخييي.. تو رو خدا ببين چيكار كردن..! مگه خود خدا بلد نبوده درست بيآفرينه كه حالا آدم بزرگها ميآن و توي كار خدا دست ميبرند..؟  اگه "اضافه" بوده پس چرا خود خدا توي خط توليدش تغييرات لازم رو نميده كه ديگه لازم نباشه دكترها با اين عذاب و اذيت "اشتباهات" رو پاك كنند.!!؟   من كه مطمئنم خدا چيزي رو اشتباه خلق نكرده ، اما اين "آدم بزرگها" واسه خاطر "دل خودشون"..! اينجوريت كردن..  حالا درد خودم يه طرف ، اين فك و فاميل هم هي يه ريز ميآن و تبريك ميگن..! تبريك واسه چيه ديگه.!!؟ نميدونم اگه يكي بره " انگشت" خودشون رو ببره و بهشون تبريك هم بگه ، خوبه.؟؟ ببين! ميخواي هي تند تند فوت كنم تا كمتر بسوزه.؟ اصلا" يه كار ديگه ميكنم ، اين كش تنبونم رو ميكشم تا اذيت نشي..! از دست من فقط همين ها بر ميآد..  البته يه كار ديگه هم ميتونم بكنم.. آب نميخورم تا "كار" تو هم كمتر بشه، ايشالله خوب خوب كه شدي حسابي واسم جبران كن.!! راستي يه خبر هم واست دارم.. امروز صبح كه "اقا بزرگ" اومده بود ديدنم داشت با همه صحبت ميكرد ميگفت : هر كاري توي دنيا ميشه يه جورائي زير سر همين " وامونده صاحب" است.. فكر كنم وامونده صاحب رو به تو داشت ميگفت..!  لابد واسه همين هم اينجوري اول كاري زدن "ناكارت" كردن تا نتوني زياد آتيش بسوزوني..!

... نميدونم، شايد هم تقدير من و تو اينجوري بوده..! اما اي كاش قبل از اين جور كارها نظر خود ما رو هم ميپرسيدند.. شايد دوست نداشته باشيم "اينجوري" !! باشيم./.

.

نوشتم در پنجشنبه 21 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |
.

لابد شما هم تا به حال اين سرود خاطره انگيز "يار دبستاني من .." را شنيده  و شايد هم خوانده ايد.. و چقدر ملودي و ابيات اين سرود اميد بخش است در اوج نااميدي..  آنجا كه ميخواني..: "يار دبستاني من   با من و همراه مني  چوب الف بر سر ما.. بغض من و آه مني.. حك شده اسم من و تو رو تن اين تخته سياه  تركه بيداد و ستم مونده هنوز رو تن ما.."

امروز حس غريبي داشتم با ديدن يكي از قديمي ترين همكلاسي ها..  دبستان كه باشي، يكي از موضوعات هميشگي انشاء نوشتن از " دوست داريد چكاره شويد.؟ " است... معلم كه وارد كلاس شد، اسمش را خواند براي خواندن انشايش.. آخه شاگرد اول بود و خوب مينوشت.. "من دوست دارم دكتر شوم.."  همون آرزوي كه خيلي ها نوشته بودند  اما او نزديكترين شاگرد به اين آرزو بود..  كلاس پنجم كه تمام شد ديگر نديدمش تا امروز..! ( راستي كه اين غافله عمر عجب ميگذرد..!!) رفته بودم كارخانه كيك و كلوچه "رضوي" _ متعلق به آستان قدس رضوي است.!_ پاي نوار نقاله خط توليد "تي تاپ" چهر آشناي "يار دبستاني" را ديدم.. اول به حافظه ام شك بردم و اينكه اشتباه گرفته ام.  اما وقتي يكي از همكارانش او را صدا زد ، مطمئن از كاركرد حافظه بسويش رفتم.. نشناخت اول  _ يعني دست روزگار اينقدر پيرمان كرده.!؟؟_ از خودم گفتم و او هم از خودش.. آغوش گرفتيم و بوسيديم و "يار دبستاني من " چشمانش خيس شد.. پرسيدم اينجا چرا؟  و وقتي  سفره دلش را باز كرد ، خلاصه اش اين چند جمله شد:  كلاس اول راهنمائي پدر با ماشين تصادف كرد و يكي را كشت و خودش هم كشته شد.. ديه را كه داديم  درد بي پولي و غم بي پدري كاري كردند كه درس خواندن،  آرزو بشه.. رشته زندگي پاره شده بود و تا آن سالهاي "بد" سپري شدند،  من ازدواج كرده بودم و كار  و كار  و  كار..  تا به امروز.. قراري و مداري براي ديدن و گپ زدن بيشتر       و اگر چه جدا شدم از او ، اما تا هنوز از "يار دبستاني " جدا نشده ام..

راستي شما چي ! شما هم يار دبستاني تان را ميبينيد.؟؟  كجاست؟ احوالش؟  روزگارش.؟؟
يه جائي از همون سرود ميخونديم كه : " دست من و تو بايد اين پرده ها رو پاره كنه    كي ميتونه جز من و تو دردمون چاره كنه.. يار دبستاني من..."

نوشتم در یکشنبه 17 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

 كارشناسان اجتماعي توصيه میکنند که هميشه عكسي از همسرتان در كيف تان باشد.. تا اگر به مشكل بزرگي برخورديد.. با نگاه كردن به عكس يادتان بيايد كه مشكلات بزرگتري هم در زندگي دارید..!!

 من اين عكس را در ساحل جزيره "پوكت" گرفتم.. اين زن خوشبخت.! همسر دائمي و واقعي "مرد كوچك" نبود.. و فقط براي چند روزي برای این "مسافر کوچولو" نقش راهنماي محلي را بازی میکرد.( البته اگر خدمات دیگه ای هم میداده ُُ ما که ندیدیم.. پس گردن اونهائی که پشت سر بندگان خدا حرف در میآرند..)

نکته آخر..: اینکه با دیدن این عکس از زندگی با همسرانتان لذت ببرید و روزی دست کم ۷-۸ بار خدا را شاکر باشید و قدر دان وجود نازنین همسر...!

نوشتم در سه شنبه 12 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |
 

_..... آخه چرا حاليت نيست..!؟؟ چرا نميفهمي من چي ميگم.؟؟

.... داره زمستون مياد من ديگه امسال يه بچه كوچيك توي خونه دارم.. سرما بخوره، من از كجا پول دوا درمونش رو بيارم..؟  لااقل ايكاش منو بيمه ميكردي تا ترس و وحشتم از مريضي كمتر ميشد..! اصلا" صدامو ميشنوي.!؟؟

تورو خدا يه نگاه به اين دستاي من بكن.. ببين .. شدن اينهو سمباده آهن.. ميترسم بچه مو ناز كنم صورتش خوني بشه.!! اين دستها توي كوره پز خونه تو اين جوري شدن.. نشدن.!؟؟؟  بخدائي خدا من ممنون دارت هستم كه همين آلونك كنار كوره پز خونه رو دادي بشينم و شبهام مواظب آجرهات باشم كه اين دله دزدها كم كسر نكنند آجرها رو .. اما به فاطمه زهرا شبها سردمون ميشه..! آخه مومن.، من كه كارمو كردم و آجرهام كه آماده ان.. حالا تقصير من چيه كه كارو بار بساز بفروشها سر سياه زمستوني تق و لقه و آجر نميبرند..! من و زن و بچم نبايد زندگي كنيم..؟  ميشنوي.!؟؟ ميفهمي.!!؟    حالا پول نداري درست، اما يه آقائي بكن يه چراغي ، بخاري،  يه چيزي به دستم برسون اين خونه رو گرمش كنم..  اين سقفش رو هم خودم با همين نخاله خاكهاي دور و اطراف يه كاري ميكنم تا كمتر چكه كنه..

آقااااا.. ديگه صدام گرفت.. چرا نميشنوي..؟؟ نكنه آقا، شما كر شدين.!!؟

( سالي گذشت از خاطره بودنمان در پروژه ساخت مستندي با موضوع "كار" در اطراف شهرستان خواف و همه آنچه كه توانستم بنويسم، حقيقتي بود با حذف جوابهاي مرد كوره دار كه اگرچه چيزهائي ميگفت اما چرت و پرتهائي بود كه نه دوا بود و نه مرهمي بر زخم " مرد كارگر"..)

منظور اينكه: اين روزها كمي گوشهايمان را تيزتر كنيم كه شايد "فريادي" باشد براي شنيدن.. و اگر نيست "دوائي" براي همه ، "مرهمي" ناچيز كه خواهيم بود./.

نوشتم در یکشنبه 10 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

استدعا ميكنم...!

اين گلهاي مصنوعي من، اصل نيستند، اما ميتونم سبب ساز زيبائي هاي در زندگي شما باشم..

خواهش ميكنم

كمكم كنيد

پيرمرد مهربان ميگفت "معلول" جنگ ويتنام است واينروزها سوداگريست كه ميفروشد " رنگ عشق" را..    و لابد كينه اي داشت عميق از "آمريكا" كه به دانستن "ايراني" بودنم، حلقه گلي به رسم "هديه" داد و من مشتي "پسته" در كاسه اش گذاشتم به يادگار.. چه معامله پر محبتي داشتيم..

 

نوشتم در جمعه 8 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |

.

" داوطلبيبن محترم وقت تمام شد..! " يادش بخير كنكور و اين جمله آخري كه هنوز در گوش من صدا ميكند

 ".. لطفا" برگه پاسخنامه را با دست راست بالا نگهداريد و مدادها را زمين بگذاريد..."

واما تفسير..، اولا" عرض كنم كه اين تست، يك تست فرانسوی است و من در تفسير آن كلمات معادل و رايج كشور خودمان را در داخل پرانتز ميآورم.. هر كدام از آدمهاي اين داستان سمبل ونشانه يكي از خصوصيات زير ميباشند..

خانم A احساسات-عشق (.....؟)

آقاي B تعصب (غيرت-مردانگي)

آقاي C فرصت طلبي (سو استفاده-نامردي)

آقاي D منطق (جوانمردي) _ فردين بازي..!

امتيازات شما به هر شخصيت در واقع ميزان و مقدار همان خصوصيت درنزد شماست..                   ( توضيح اينكه برخي خصوصيات در كشور ما ، در مقايسه با برخي كشورها تعابير متفاوتي دارند..       مثلا" شخصيت اقاي B _ تعصب_ خصلت خيلي مثبتي در اون ور آب نيست، و برعكس در كشور ما         خيلي هم پسنديده و محترم است..)

سالها پيش من امتيازات را به اين ترتيب تقسيم كردم.    . A 20 / B 50 / C 0 /ِ D 30/                          اما اينروزها دست و دل بازتر..! شده ام و به كسي نمره صفر نميدم.. A 30/ B 10/ C 15/ D 45

.

.

نوشتم در چهارشنبه 6 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |
.

. .سالها پيش ، _منظورم همون عنفوان جوانيست..! _ دوستي برام يه تست مثلا" روانشناختي آورد و ما رو در "بوته آزمايش" گذاشت.. اون موقع ابدا" تصور نميكردم كه دارم چه تست استانداردي رو پاسخ ميدم..اما بعدها متوجه شدم كه "عجب..! پس كه اينطور..!"

و امشب به ذهنم رسيد همون تست رو بزارم و حالا من ديگران رو در "بوته" قرار بدم..! درست نميدونم شايد اينروزها اين نوع تست ها رواج زيادي پيدا كرده باشه، اما من شخصا" تا حالا چيزي شبيه به اين تست نديدم..

و اما تست.. داستاني را در زير ميخونيد ، دقت كنيد كه مفهوم و معناي كلمات درست همان معنائي را دارند كه ميخوانيد و نه هيچ تفسير و برداشتي ديگر.... ما چهار شخصيت داريم يك خانم A و سه آقا B -C -D ..(.فقط پيشنهاد ميكنم براي پاسخ با كسي مشورت نكنيد و درمدت يك دقيقه با توجه به كل داستان امتيازها را بدهيد)

"خانم A صادقانه عاشق آقاي B ميباشد و ارزو ميكند رسيدن به او را.. اما بدلايلي اين امكان مقدرو نيست.. آقاي C به خانم A پيشنهاد ميدهد اگر A يك شب را با او بگذراند C حاضر است مشكل را حل كرده و A را به B برساند.. خانم A ميداند كه تنها C ميتواند او را به عشقش برساند. پس به همين خاطر و صرفا" به جهت رسيدن به آقاي B تن به آن كار ميدهد.. آقاي C به قولش عمل كرده و خانم A را به آقاي B ميرساند.. اما B با دانستن جريان ، ديگر حاضر نيست با خانم A باشد و او را ترد ميكند.. در اين ميان اقاي D كه از كل ماجرا با خبر هم هست.. حاضر ميشود با خانم A ازدواج كند.. پايان./.

 شما ميبايست 100 امتيازي را كه در اختيار داريد بين خانم A ، آقاي B، آقاي C و آقاي D تقسيم كنيد.. (در پست بعدي تفسير تست را خواهم گذاشت..) .

نوشتم در دوشنبه 4 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |


.
.
ظاهرا"عشق به موسيقي" مكان و زمان نميشناسه..!!
حالا چه در ايران و "خانواده سنتي" باشه، يا در كنار بساطي در خيابانهاي "بانكوك"

اما انصافا" ساز زدن با چادر خيلي سخته....(يه بار امتحان كنيد..!! )


.ـپيشنهاد ميكنم خانمهاي عزيز از سازهاي كوچيكتر شروع كنند.ـ
.

نوشتم در شنبه 2 آذر1387 با قلبی ماندگار...| |