تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity

ـ .. آره دختر گلم.. جونم برات بگه كه اين عكس هم مال همون موقع هاست..

ـ مامان بزرگ ، يعني همون سفري كه با بابا بزرگ رفته بودين،!؟

ـ آره عزيز دلم..

ـكدوم يكي شما هستين.!!؟؟

ـ ا  وا  نوه گلم چطور نفهميدي..!؟ خوب معلومه ديگه.. هموني كه يك بند كيف آبي رو سر شونه داره..!

ـ اونا ديگه كين!؟؟؟

ـ درست نميدونم..! آخه آخرين لحظه جاهامون رو عوض كرديم..! درست يادم نيست كه سمت چپم كي وايستاد يا اوني كه سمت راستم كيه.! ولي فكر كنم اون قد بلنده كه كيف دستش داره "خواهر شوهرم " بود.... حالا مهم نيست كه كي بوده و كي نبوده.. مهم اينه كه ما تونستيم يه عكس "يادگاري" بگيريم..!!!

(اين عكس را يادم نيست از كجا برداشتم..، اما اميدوارم صاحبش راضي باشه.)

 

نوشتم در چهارشنبه 29 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |

.

"..واسه چي اين همه خاص مينويسي و اتفاقات "رئال"!!  چرا طنز نمينويسي ؟؟ با اين همه نمكت..!! "

جمله بالا خلاصه همه حرفهاي يه "دوست" بود در قالب انتقاد از "همه آنچه كه ميتوانم بنويسم "...

فكر كردم بد هم نيست..( بزار يه خورده هم طنازي كنيم....!) اما از كجا بگم و به كي و به چي بخنديم، خيلي مهم بود..!

صندوقچه خنده دار مغزم رو تكوني دادم و از لابلاي خاطرات خاك خورده سالهاي نه چندان دور رسيدم به ايرانشهر..

جائي كه مي بايست "طرح علوم آزمايشگاهي" خودم رو ميگذروندم..( آخه از شما چه پنهون من بر خلاف كاري كه اينروزها به آن مشغولم، علوم آزمايشگاهي خوندم و آخر كاري هم "جوگير" شدم و رفتم كه به مردم محروم سيستان و بلوچستان خدمت كنم..!

سال 75 ، ايرانشهر منطقه "آشار".. يه درمونگاه قديمي كه از اول انقلاب آزمايشگاهش تعطيل بوده تا اون موقع كه بنده قدم رنجه فرموده و رفتم واسه "افتتاح و ارائه خدمات." به مردمان بلوچ.

لوازم به جا مانده از دوران "پيشاهنگي" دانش آموختگان پزشكي و يه سري آمارهاي مالاريا كه دود از كله آدم بيرون ميزد.. (اين همه فلاكت.!!؟)

القصه.. مردمي كه تا اون روز واسه انجام آزمايشهاي معمولي خودشون ميبايست 150كيلومتر راه رو گز كنند و بروند ايرانشهر و نوبت بگيرند و فرداش نمونه بدند و پس فرداش -شايد.!- جواب.. (كاري كه خيلي ها از خير انجامش ميگذشتند و شفاي مريض رو حواله به قسمت ميكردند.!)

.. حالا ميرسيدند خدمت ما و ضمن اينكه يك شكم سير حقير را سياحت ميكردند!!، آزمايش ميدادند و بعد از چند ساعت جواب رو از "كيمياگر مشهدي" ! گرفته و زير بغل ميزدند و روانه اطاق بغلي و دكتر و دارو .. خدا نگهدار.../.

يه روز يكي از همون آدمهاي كه هيچ وقت آزمايشگاه نرفته بوده ، هماي بخت بر سرش نشست و روانه شد به نزد ما..

"آزمايش گراويندكس" يا همون تشخيص "حاملگي".. نمونه و هزينه آزمايش را گرفتيم و وعده كه تا يك ساعت ديگه جواب مهياست..

يك ساعت بعد.... جواب "منفي" رو براش نوشتم و دادم دستش كه پرسيد "جواب چيه؟؟!! گفتم: منفي و چون از قيافه اش خوندم كه نگرفته ادامه دادم كه: بچه نيست.. حامله نبوده..

مرد همراه (كه ظاهرا" خيلي هم مرد" بود.!!) رو كرد به من و گفت: پس پول ما رو پس بده.!!

مثل برق گرفته ها گفتم: بله؟؟ چي فرمودين؟ پس بدم.!؟

"خيلي مرد" گفت: بله.. بچه كه نبوده.، آزمايش نميخواست.. پول برا چي گرفتي..؟

ياد اون موقع هاي افتادم كه ميرفتيم عكاسي تا فيلم هاي چاپ شدمون رو بگيريم و يه موقع هاي كه فيلم در حين ظهور "ميسوخت" عكاس محترم يه حلقه فيلم رايگان ميداد و عذر خواهي

و حالا انگار كه من مقصر در "نا حاملگي" زن آقاي "خيلي مرد" شده بودم..!!

نيم ساعت تلاش من و مدير داخلي "محلي" درمانگاه نتيجه داد و "خيلي مرد" قبول كرد كه براي "مثبت" شدن جواب ، بايد خودشان قبول زحمت بفرمايند و دست از سر ما بردارند..!

.

(اميدوارم دوست من هم دست از سر ما برداره و واسه خنديدن بره سراغ يكي ديگه..!

من اين كاره نيستم.. ملاحظه فرموديد كه..)

نوشتم در دوشنبه 27 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.

.

یه پسر بچه هندي بین دو رشته زنجیر جلوی یه معبد گیر افتاده بود و همان دم، من این دو نگاه والدینش را ثبت کردم..

اتفاق خيلي درناك نبود و پسر بعد از يه خورده تلاش بيرون اومد.. اما اين دو نگاه متفاوت براي من ماند و اين كه چرا يك اتفاق و دو جنس نگاه .!؟؟؟

پدر: بي خيال يا مطمئن يا بي توجه.؟؟

مادر: نگران يا دلشوره يا ترسيده..؟؟

.

 

نوشتم در یکشنبه 26 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.

".. صبر كن بابائي..، دارم ميام... بذار من هم ياد بگيرم.

اين كارها رو از همين حالا شروع كنم آيا، خوبه.!؟؟

بابا نكنه فردا روز از من بپرسند كه چرا بودائيم؟؟

اگه همين كارهاي شما رو بلد شم و بميرم ، دیگه جام خوبه.!!!؟

كسي منو اذيت نميكنه.؟؟

-راستي اگه بزرگ شدم و خواستم از اين كارهاي كه شما ميكني نكنم

و يه جور ديگه با خدا حرف بزنم، كار بدي كردم آيا..!؟؟؟

بابا جونم،  تو رو به همين خدائي كه داري باهاش صحبت ميكنيُ منو گمراه نكني!!

من هنوز بي گناهم...

.

نوشتم در چهارشنبه 22 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |

.

امشب براي تو مينويسم.. فقط براي تو..

توئي كه از خستگي خودت گفتي برايم.. از 12سال غريبي گفتي..

از آن همه تلاشت براي دوباره جاري شدن..

از زخمهاي "دوستي" گفتي و اينكه چه دردناك تر، بوده اند از زخمهاي "پوستي"..!

تو از آغاز نگفتي كه چه ها بوده به دل.. ؟؟

نگران بودي تو.. نگران دوستي.. دل به شك در ره يك "دل بستن"..

و چه سخت بود برايم كه بگويم " اي دوست..

گاه اگر اين دل من، در پي پاسخ يك پرسش تو.. اشك بغضش تمناي سكوتش ميكرد..

غار تنهايي من مرهم اين دل "بيمار" من است..

من هنوزم هستم.. که به گه گاه دلم ميلرزد .. و دلم ميگريد..

واي از آن روزي كه نشود اشك ببارم در ذوق..  نشوداشك ببارم در شوق..

اشك ببارم در مهر.. "

ني ني امشب براي تو فقط ميگويم.. مينويسم از تو .. و فقط هم از تو...

نغمه رفتن از اين جا به لبت جاري بود و من اما در دل، زمزمه ها كردم

كه اگر رفتن تو تقدير است..

پر پرواز بلندي باشي تا دگر باره تو در اوج "بلندي" باشي..

من نگاهم به تو بود در سرازيري شهر... و تو پيچيده در آن "مخمل سرد"

به كجا نقب زدي خاطرهايت را..؟؟؟

امشبِ ما بازم، مثل هر بودنمان، ره به يك نقطه تكراري برد..

 آنچنان كه "ته ديدار" من و تو گره خورد به يك بازدم رويائي ...

به فرو خوردن يك "آه سرد " كه تو يادش كردي و تو پيوند زدي...

ماندگار "ماندگار" است امشب..

نوشتم در دوشنبه 20 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |

جواب تست هوش..:

ميگن مردم چين از پرندها فقط "هواپيما" و از موجودات روي زمين فقط "انسان" را نميخورند و مابقي هر چه كه باشه قابل خوردنه..!!

مردمان "تائي" هم خيلي بد غذا و سخت گير نبودند.. واسه همين هم اين خانم و دستيارش چند جانور دريائي (هشت پا / قورباغه / مار ماهي /..) و يه چند تا موش رو دم دست داشتند تا به انتخاب

مشتري هاي "خوش خوراك" آنها را تميز!! كرده و پس از عبور دادن از آن گردونه روي ميز"پرس" كرده و كبابي و خوراكي ارزان براي "سدً جوع" .!!

_ من از اكثر غذاهاي عجيب و غريب آنجا خوردم ولي قيافهاي اين عزيزان فروشنده چنان "اشتها آور"!!! بود كه توان حتي بلعيدن اين نوع غذا را پيدا نكردم...

نوشتم در یکشنبه 19 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.

.

عكس بالا رو در يكي از خيابونهاي شلوغ بانكوك گرفتم.. ـ سوخوميت..!

اولش فكر كردم دارم از(..........؟) عكس ميگيرم.! اما وقتي سوال كردم تازه فهميدم كه اينها (.......!؟)

با هوش ايراني تون بگيد اينها چي هستند.!!؟؟؟

نوشتم در پنجشنبه 16 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.

.

.

بچه ها نقاشي ميكشند و بزرگترها تفسير ميكنند كه " بچه مون چه احساسي داره.." !؟؟

من اما دلم هواي نقاشي كودكيم رو  كرده ..،   نقاشيهاي من كجاست؟؟؟؟

                               نقاشيهاي روي "كاغذهاي كاهي"!!

                        بي رنگ و بي تفسير !!!

كلبه هاي كه هميشه يه جوي آب كنارش و يه درخت سبز همسايه آن.!!

احساس كودكي من اما، همان جا،  جا مونده كه حالا گم كرده ام احساسم رو....

    آقا اجازه..! ميشه بريم زير ميز مداد احساسمون رو برداريم..؟؟

.

 

نوشتم در چهارشنبه 15 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.

..

 

چه "عمق نگاهي"داري در دعا براي حق شناسيت..!

چه عاشقانه "گل سرخ" را هديه آوردي به پيشگاه روح برادرت..!

چه احترامي داري در "احترام" به سرباز گمنام وطنت

در وطن من اما..، گاه به اكراه ميبرند "روح استخواني" برادرم را به مكاني براي ديدنش.!!!!

من نگاهم را به ديدن اين صحنه شستشو دادم و همان دم ،چه غريبانه دلم هواي ديدن "جبل النور" مشهد را كرد..

آنجا كه "هشت روح بزرگ" را به شماره و "پلاك" دفن كرده اند..

نوشتم در یکشنبه 12 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
Hosted by ImageCage Free Image Hosting

.
خيلي ها ميگن : فردا رو كسي نديده !، "
اما خيلي هام هستند كه فقط دنبال "خبرهاي فردا" هستند.!!
انگار كه از امروزشان همه چيز را فهميده اند و مانده  فقط  فردا را بدانند..!
.........
مرد "آينده نگر" وقتي من و دوربينم را ديد، حسابي ژست گرفت تا هم من و
 هم مشتري "تشنه آينده" خود را متحير كند..
نميدونم چرا در همه جا اين زنان هستند كه مشتري دائمي دكه رمالي و ... هستند..؟؟؟
راستي چه خبر تازه از "نستراداموس" !؟؟؟؟؟؟
نوشتم در چهارشنبه 8 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
Hosted by ImageCage Free Image Hosting

طبل بزرگ زير پاي چپ .!!!

عكس بالا رو بطور اتفاقي ديدم و حيف اومد كه شما ها هم نبينيد..
تصور كنيد "سربازي رفتن دختران رو ..!!
به نظر شما چرا دختران در حكومت قبلي سربازي ميرفتن (البته نه اجباري ، داوطلبانه) و حالا اصلا" نمي رن سربازي؟؟؟
اين خوبه يا نه؟؟

نوشتم در دوشنبه 6 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
Hosted by ImageCage Free Image Hosting

سال "پيامبر اعظم" بود و طرح كليپي كه بايد ميساختيم..
چرخش روزگار ما را به تربت جام كشاند براي كار ، كه از قضا برفي باريد
به ياد ماندني.!!

و استاد " فاروق كياني" كه بر اساس ملودي و محتواي كليپ، رقصي كرد
 "به ياد ماندني تر" در برف..
و تا آن روز هيچ كس "حركات موزون" و نواي ساز "دو تار " را در دشت پر برف
 نه ديده و نه شنيده بود..


كاش ميتونستم "كليپ سپيد" رو واستون بذارم تا ببينيد..
اما متاسفانه اين اثر جزو آرشيو سازمان صدا سيما ست و غير ممكن..
اميدوارم در مناسبتي اين اثر دوباره پخش بشه و ببينيد...

نوشتم در شنبه 4 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.

Hosted by ImageCage Free Image Hosting

باران "بي منت" ميباريد و "آدمهاي خشك"!! خزيده در پناهي بودند به انتظار "نباريدن" !!
و اين دو خانم ايتاليائي سرمست از بارش مرا واداشتند تا بي پروا از خيس شدن دوربينم، ثبت كنم اين لحظه خوش بارش را..
.به بودائي كه اين دو به "زيارتش" ميرفتند حسودي كردم براي داشتن چنين زواري..

و آن روز آنچنان خيس شدم تا رسيدم پائين..


نوشتم در پنجشنبه 2 آبان1387 با قلبی ماندگار...| |