To write... For tranquillity
مردمان " تايي" خدايان متفاوتي دارند.. و اين يكي از بزرگترين "بوداهاي" تايلند است.. (بالاي تپه اي در پاتايا) Big boda" " رسيدن به خدا در هر جايي سخت است و بايد " بالا " رفت تا رسيد..! خداهاي زرد و طلايي كه دل مردمان گرسنه را سير نميكردند، اما به آنها ارامش ميدادند كه.... " ما هنوز هستيم".!!!
.
يه موقعي كه فرصتي ميشد، پي جائي ميگشتيم براي "گپ زدن"..
و چه سخت بود پيدا كردن جا..!!
(اين جا نه، شلوغه../ نه نه اين جا نه آشنا ماشنائي پيدا ميشه ما رو ميبينه../
اين جا كه بي كلاسه..!/..)
و آخر سر هم صندلي هاي ماشين و راندن بي هدف ، تنها جائي بود كه ما را
پذيرا ميشد..
...............
"فرصت گپ" داريم ، چه نيازيست به يه جا ، يه مكان عالي..؟؟
_شاعر نقاش ميگفت:
ساده باشيم.. ، چه در باجه يك بانك
چه در زير درخت...
.
.
.
.
يك روز بعد از انتخابات شهرداري بانكوك برخي نامزدها كمي شلوغي كردند..
اما اين "امنيه هاي شرقي" مثل مردمانشان مهربون و دلرحم بودند..
زير سايه استراحت ميكردند و منتظر بودند تا مردم عصباني هم خسته بشن و بروند خونه و استراحت كنند..
به همين سادگي..!!
( تازه به من هم اجازه دادند از اونها _در حين انجام ماموريت!!!_ عكس بگيرم..)
_درست مثل ايران.. مگه نه !!؟؟؟
.
.
.
ميچرخيدم در معابد كوچك و بزرگ " بوداهاي" سرزمين هزار معبد..
"مردمان تائي" گاه براي پيشكش به حضور سنبل معابدشان، چيزهاي خوردني هم مي آوردند..!!
و من از خودم پرسيدم: براي كي؟؟ براي مجسمه!؟؟ ميتواند بخورد؟؟
.................
و بك روز خوردن پيشكش ها را ديدم..
هجوم گله وار حشراتي كه چه با اشتها ميخوردند " سهم بودا" را..!!!
بودا هم دوستان خوبي نداشت...
.
.

دوره گردها كه هميشه مزاحم نيستند.!_ هنرمند هم دارند اين جماعت "كار به دوش"_
اينجا از خودرو "رفع سد معبر" !! خبري نيست..
شهرداري هم قصد "تلكه كردن" از اين جماعت ضعيف رو نداره..
..........
پس فرصت مناسبي است براي "قادر" (از اندك مسلمانان تايلند بود) تا
" رشته زندگي " براي ديگران به بافد..
رشته هاي كه ديگران در گردن مياويزند تا "رشته زندگي" قادر از هم نپاشد..
و او همچنان ميبافد و ميبافد تا بافته زندگيش "پنبه " نشود..!!
.
.
.
اين روزها مي انديشم به باور بودن..
به سنگها و گياهان.. به آدمهاي كه حالا " آدم " نيستند..
و به سنگهاي كه يه يك روز " آدم " خواهند شد..
به "بيگ بنگ" و اثبات فرضيه.!!!
به اين 7-8 ميليارد جمعيت " بي جمعيت" .!!
به " آرامش زندگي " انسانهاي زرد..
...
..... و به خودم كه " آيا هستم " ؟؟؟؟
كجايم..؟
چگونه؟؟
وقت بچگي بابا تمام اميدش به ما بود
امروز اما حال " اميدم " اصلا" خوب نيست..
.
.
فصل پائيز است. هوا كمي سرد شده...
برگ درختان در زير پاي عابر ان خش خش ميكنند...!!
بوي مهر آمده... بوي مهرباني..
يادش به خير .. مدرسه رفتن ها..
كيف و كفش نو _ كفشهاي تنگ تا يك ماه..!!_
حموم رفتن سر صبح ...! لباس نو و نفس تنگ توي سينه..
دلهر ديدن قيافه " معلم جديد" !!
بوي پاكن هاي عطري..
كجا نشستن هاي كلاس..
و اصرار كردنهاي من به مادرم كه : شما برو ديگه..، من خودم ميرم تو ..!!
و مادر كه تا توي كلاس هم ميآمد و شرم من از " بچه ننه بودن" !!
دلم ميخواد يه بار ديگه به كودكيهاي خودم برگردم..
و از مادرم خواهش كنم بياد تو و كنارم روي نيمكت بشينه
دلم براي " كودكيم " تنگ شده.. خيلي زياد...
.
نوشتم در یکشنبه 28 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 26 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 25 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 25 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 23 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در دوشنبه 8 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |
..
نوشتم در دوشنبه 1 مهر1387
با قلبی ماندگار...| |


