تبليغاتX
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!
..!؟ همه ئ آنچه كه ميتوانم بنويسم..!

To write... For tranquillity




توي " مدرسه ايراني" غير از ورزش يه درس ديگه هم بود كه " نخودي " حساب ميشد.. " هنر " !!!

نه معلمي، نه درسي ، نه امتحاني، ....
آخرش هم كسي نفهميد كه كشيدگي " ب " به اندازه چند تا " نقطه "  بايد باشه.؟!!!
................
........................
و حالا بعد اين همه " بي هنري " ،  يه  " دوست عزيز" همت كرد كه تا اين نقيصه ما رو با " هنر طراحي " بپوشونه..

كلي ذوق كرديم ..

سكانس اول
-خارجي/ روز/ جاده كنا ر چند درخت توت..

استاد: ..................

..................! ..........؟؟......،،،
............... فهميدي ؟/
حالا بكش.!!

هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!
استاد: بيشتر دقت كن..!
هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!
استاد: من تو رو درست ميكنم.!!. چرا حواست پرته؟؟  اينجا نيستي.؟؟
هنر جو: !!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
( استا و هنرجو از كادر خارج ميشوند)

همون جلسه برگزار شد و ديگر هيچ..!!
( قسمت نشد.!!!)

و من هنوز در " بي هنري " مانده ام

...و قلمها و كاغذها را چه كسي خواهد برد؟؟
خاطره طراحي را ؟؟؟

نوشتم در جمعه 29 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
... كاش مردم روي زمين ، "دانه هاي دلشان" پيدا بود..
                                                                           سهراب سپهري
.
.

امروز عصر بي اينكه " قاصدكي " بياد و خبر خوش بياره..، با دلم قرار گذاشتم برم و " ني ني " رو ببينم..

....................

.......و ديدمش..، بي آنكه در " چهره " فرقي كرده باشد.( چه تصور اشتباهي..! ) 

اما در درونش زخمي تازه و دردناك داشت از جنس " مردم آزاري"...!

و چه صبور بوده و هست كه هنوز در دلش كينه نبود

و به من اين را گفت: كه اگر ميديدم
                اين عزيزي كه مرا اينچنين برده به افسردگي و ذهن پريش.. 

رو به او ميگفتم كه چه حسي دارم.. و چه اندازه دلم از غم ناداني او
                                                        
                                                          افسرده است.. 
كه چرا " كم " هست او.. 
كه چرا "بيمار" است.. 
و به او ميدادم شربتي از " گل نارنج و انار و نعناع "...


_ "ني ني " امروز به اندازه يك- ده روزه - گفتگو از نو كرد..

دل من آرام است و خدا را گفتم كه به " او " ..!؟ هم مددي برساند../.

نوشتم در سه شنبه 26 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
.

چه كسي باز صدا زد، .....؟

......................

كاش ميتونستم بجاي " سفر " از  " ني ني " بنويسم..! اما هنوز بي خبرم ،

و شايد همين بي خبري " آغاز خبر "  باشد.!!؟؟

.

_ تا چند روز ديگه راهي سفر خواهم شد..

دلم هواي شرق كرده و در سرم صداي زنگ تاريخ " سرزمين هزار معبد" پيچيده..

گمانم در نگاه  " چشم بودا " اشارت كرده است با من...:
                                                                           "بيا تو..! "

شايد سوغات شما  هم " قاب عكسي " باشد از نگاه من به " مردمان شرق "

_ سفارشي، درخواستي، نصيحتي..؟؟
                            
نوشتم در یکشنبه 24 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
شايد اين لنگه درب

كه فرا روي شما باز شده

ميبرد ذهن شما را به بهشت....،



_خواستم از او بنويسم...

                   از دل بزرگ و پر رمز و راز " ني ني "

دلي كه اين روزها كمي " سنگين و سرد" شده..!

(شايد از به هم ريختگي بازسازي آشيانه، يا ناسلامتي خداي آشكار

يا شايد هم از سر باز شدن، غم مبهمي، كه در سينه اوست..!

غم مبهمي كه اگر نياموخته بود  "صبوري و سكوت" هزار باره فرياد زده بود...

_اميد كه در نوشتن مطلب بعدي ، خوش خبر باشه دلم از "دل بزرگ ني ني "
نوشتم در جمعه 22 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



...............،


.دنياي آدم بزرگها، هميشه هم  زنگ زده نيست..

اما شايد از نگاه كودكي، دنياي ما  وارونه !! و كمي عجيب باشه.

و مشكلي كه هست، چگونگي استفاده از دنياهاي ما و كودكان است.

ميگن فرق بچه ها با بزرگترها " تفاوت در قيمت اسباب بازيها " است.

( اگه ميدونستيم كه اين كوچولو ميخواد درب رو ببنده يا باز كنه،!؟

حتما"كمكش ميكرديم...! )
.
.
نوشتم در سه شنبه 19 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |

.
.
.
احتمالا" قال الصادق كه نيست...،






راست ميگن كه "هنر نزد ايرانيان است و بس.."

حديث بايد به روز باشه..!،

كار بردي و عامه پسند هم باشه..!

ما رو با نعمتهاي خدا آشنا كنه ..،

و مهمتر از همه در و ديوار رو كثيف نكنه.!!!!


( راستي زير اون رنگ پاشي  سفيد ، چي بوده كه حالا نيست؟؟
 لابد حديث قديمي و كاربردي نبوده.!!

نوشتم در سه شنبه 19 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |

سفر نوروزي - طبس - 1383




سفر و آزادي "سينا و نيما " در جست و خيز كودكي....

كه پايانش ، به رغم فقر جايگاه مناسب خواب، خوابي است عميق و شيرين..

سر در سر  كودكانه و همنفس برادري.. در روياهايشان آينده خود را ميبينند شايد.

از خدا ميطلبم  آينده  سبز و سازنده  را براي  "همه فرزندان ايران"

نوشتم در یکشنبه 17 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



دو دلي ..!!
"دور " يا "نزديك" ..!
"غريب"  اما  " قريب "  .......



در جواني به تنها چيزي كه فكر نميكردند، پيري  بود و فرسودگي..

و حالا تنها در تصورشان ، خيال عاشقي مانده و بس..!

كاش عشق جواني، به گونه اي باشد كه در پيري ميلي باشد به سلامي  و احوال دلي ..

عابرانه گذر كردن از  كنار عشق جواني،  دلسردي قبل از مرگ است..

امروز من باز هم ، به همه سلام خواهم كرد..



نوشتم در شنبه 16 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



.................!!؟؟؟؟



ادامه مطلب
نوشتم در شنبه 16 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |









او هم يك مادر بود.....

مهربان و دوست داشتني..
و در عجبم از مردمان اين زمانه كه چه كردن با اين زن...!
تلنگر به خاطرها با اين شعر از خودش...:

... ميروم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا ميبرم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش...
نوشتم در جمعه 15 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



وقتي در نوجواني تازه ياد گرفتم كه از پول توجيبي كتاب هم ميشه خريد ! يك روز كتابي از سهراب سپهري خريدم اون هم نه واسه علاقه مندي نوشته هايش ، به خاطر عكس روي جلد.. مردي با اناري در دست.._ والبته يه ذره هم بخاطر قيمت مناسب !! كتاب_

و امروز به طور اتفاقي برخوردم به همان كتاب و بد نديدم كه چند مطلب از اين نقاش -شاعر بياورم تا به قول خود شاعر " دل تنهائيتان تازه شود.." :


_ اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
.........
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك"
نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد..


_ لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب...


_ ابري نيست.
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض..
........
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي ها ئي تر .
رستگاري نزديك: لاي گل هاي حياط
نور در كاسه مس، چه نوازش ه مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد...


_ من در ايوانم، رعنا لب حوض.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي گفت: موسم دلگيري است..
من به او گفتم : زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست.
..........


_ آب را گل نگنيم :
شايد اين آب روان ، مي رود پاي سپيداي، تا فروشويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب..


نوشتم در سه شنبه 12 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |

.

.
...براي روزهاي پيري و دلتنگي ها ، در محضر استادي عزيز و تنها _ كه اتفاقا" اسمش هم "عزيز تنها" است _ شاگردي ميكنيم براي نواختن "دو تار "

امروز درس ما " نوائي" بود و آموختيم نواختن اين مطلب را كه:
 
نوائي نوائي ، نوائي نوائي
الهي بر افتد، نشان جدائي
..............
..............

به استاد گفتم : دوستي دارم كه از نواي غم دوتار گله مند است و اين كه چرا اين همه غم ..!! و چرا نشان جدائي بر نمي افتد.؟؟

استادِ عزيز و تنهاي من ساز را برداشت و درس هفته آينده را نواخت..

ما يار نداريم و غم يار نداريم

ما در دو جهان غير خدا يار نداريم
......................

......................
 
و آنچنان پر شور نواخت كه هديه اي زلال از چشمش در كاسه دو تار چكيد...

اشكي كه بي شك از غم ـ نبودن غم بود./.

همان دم به خاطر سپردم كه اين بيت از استاد شهريار را براي دوستم بخوانم :
 
ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب

غم دل به دوست گفتن ، چه خوش است شهريارا


نوشتم در دوشنبه 11 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |



ميگن اگه ميخواي ملك بخري، سر نبش بخر كه " كار و كاسبي به چرخه "

اما مرغوبيت سر نبش تنها به كسب و كار هم خلاصه نميشه.. قبر سر نبش هم گرون تره.!!!!

شما اگه يه قطعه مربع شكل از قطعات بهشت رضا رو تصور كنيد ، اونوقت هر قبري كه در محيط كناري اظلاع اين مربع باشه ، گرون تر از بقيه قبرهاست..
چرا؟ واسه اينكه ادرس قبر سر راست تره ، و تازه هر وقت زحمت بكشيد و واسه زيارت اهل قبور تشريف ببريد بهشت رضا، خيلي توي زحمت نمي افتيد.، كافيه كه خودرو مبارك را كنار بلوك پارك كنيد و يك قدم اونورتر قبر را پيدا كنيد..

( اين هم از مزاياي پولداري..!!)

 
نوشتم در یکشنبه 10 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
ياد اون سالهاي قديم به خير.. ( يه وقت فكر نكنيد من بابا بزرگ شما هستم.. نه من هم عصر شمايم )
اون موقعه ها تلفن مثل حالا فت و فراون نبود توي ايام سال نو و نوروز هر وقت از ديد و بازديد عيد برميگشتيم خونه،  يه چند دقيقه ميخ ميشديم روي درب خونه كه ياداشتهاي فاميل رو بخونيم  و ببينيم  كي اومده  ، كي نيومده !!
عرض ميردم كه تلفن كمتر بود و آدمها همينطور يه هوي هوس ميكردند برند خونه خاله..! حالا چي ميخواد خاله باشه چي نباشه..
پس يا علي..،  بزن كه بريم..   هلك و هلك ميرفتيم  و درب خونه خاله رو ميزديم.. اما  كسي توش نبود..   پس باباي خونه قلمي ، خودكاري،  چيزي _ مثلا" يه ميخ ! _ برميداشت و  روي جاي سالم تر و صد البته توي ديدتر  درب خونه
خاله مي نوشت كه " ما آمديم شما نبوديد "

.
حالا شده حكايت اين دنياي مجازي ... مينويسندكه " يه سري به ما بزنيد.. خوشحال ميشيم."
بعد شما با كلي زحمت ميري سراغشون اما نيستند.. درب خونه هاشون رو تار عنكبوت بسته../ يا شما مطلب ميزاري نمياد بخونه./ يا مياد ميخونه و ميره ولي روي در نمينويسه كه " ما اومديم و خونديم و رفتيم !! "

نوشتم در پنجشنبه 7 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |
.
.
.
يه دوست و هم وطن و همشهري و مهمتر از همه يه همكار دارم كه صداش ميزنم نينا..

و اين نيناي ما يه دوست داره كه اخر عشق و عاشقي به سبك فيلم فارسي هاي ايرانه..
طرف نويسنه هست.. منتقد فيلم هست.. تو رسانه نوشتاري هم هست.. ولي توي بازي دوستي و همكاري دلبسته عجيب به كسي شده كه همسر داره و بچه..!!!!
نويسنده ما ظاهرا" همسرش رو طلاق اسلامي داده -يعني چي؟ عرض ميكنم .. دوستش نداشته پس پولش رو ميده و خداحافظ / به همين سادگي!_ بعد ديگه دست و دلش به ازدواج نميره و شايد هم تجرد بهش مزه كرده و نرفته سراغ قبيله نسوان
اما اين دوست/ نيناي ما دل و دينش رو برده و اگه يه مدت نيبنش افسرده ميشه..!
و طفلكي دوست ما كه نه دلش مياد رهاش كنه چون اون هم نويسنده رو دوست داره (البته نه به اون جنس) و نه حوصله اين درگيريهاي اقاي نويسنده رو داره..
ميشه كمك كنيم تا ته اين فيلم فارسي به خير و خوشي تموم شه و تماشاچيان محترم _كه صد البته سرمايه هاي صنعت سينما هستند_ با آرامش خاطر و رضايت از روي صندلي ها مخملي( 1500 تومان اجاره براي 2 ساعت ) بلند شن برن سر كار و زندگيشون..؟؟

نوشتم در دوشنبه 4 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |

.
.
تصورش را بكنيد كه ما ايراني ها چقدر در بعضي موارد سرآمد همه جهانيم.!
به همه امور دنيا كار داريم.. آخه نه اينكه ما جانشين خدا بر روي زمينيم.. واسه همين بايد از ريز و درشت مردم دنيا بدونيم و گه گداري يه سيخي به يك مملكتي بزنيم كه  آره..ما هستيم.!
هيچي نداريم اما تا قيام قيامت كم نمياريم..  از ورزش بگير تا  المپياد و اختراعات عجيب و غريب و امارهاي شاخ در آور... توي همه چيز تك هستيم.

و البته تا توي ايران هستيم باور اينها با اين همه تبليغات رسانه ملي _آقا_ شكسته بسته قابل تحمل هست..
  اما امان از روزي كه پاتو بزاري بيرون از اين مملكت _ البته غير از كشور دوست و برادر افغانستان_ آن وقت است كه دچار يك تناقص ديوانه وار ميشيد..
ما و تروريست.!؟  ما و جنگ طلبي.!؟  ما و مديران دزد.!؟
ما و آمارهاي دروغ.!؟
.
.
ما به كجا ميرويم.؟؟؟؟  دنيا به كجا ؟!
دلم براي فرزندان ايران ميسوزد كه براي ارمانهاي رنگ و رو رفته يه عده آدم متحجر  هنوز در غم و درد نان ماند
ه اند و زير علم تبليغات ديوانه كننده حاكمان ايران سيبنه ميزنند..!!!
نوشتم در دوشنبه 4 شهریور1387 با قلبی ماندگار...| |