To write... For tranquillity
شاید خیلی از شماها این حکایت رو شنیده باشین که یه بار بنده خدائی همسایه ارمنی خودش رو به دین اسلام دعوت میکنه و تمام روز رو باهاش کار میکنه تا او همه واجبات و مستحبات رو به جا بیاره.. و صبح روز بعد که میره دنبالش ، مرد ارمنی میگه: من خیلی گرفتارم.. برو دنبال کسی که بیکار باشه بتونه همه جوره مسلمانی کنه..!! عرض کنم که بعد این همه مدت و ننوشتن دیشب فیلم "کتاب قانون" رو دیدم.. یاد همین حکایت بالا افتادم و عجیب لذت بردم از شخصیت "زن تازه مسلمان" شده.. و نقدهائی که او از این همه مسلمانی ما مردم داشت.. _ وقت و حوصله کردین حتما" ببینین. اگر هم نه خودم بعدا" یه نقد کامل واسش مینویسم و قصه رو واستون میگم.. _ بعدا" نوشت: بد هم نیست که هنرمندان ما و ایضا" تماشاگران سینمای دینی...! ما ، گه گاه شاتهای " بی حیائی" هم بگیرن و ببینند...! ._ نمیدونم بازیگر نقش اول زن فیلم هنوز هم مسلمان مونده یا عطاشو به لقائش بخشیده و ..... . . این عکس رو گذاشتم تا هم یادی کرده باشم از سفرم به سرزمین "مردمان تائی" و هم به بهانه نئون نوشته روی این عکس کمی "گپ" بزنم .. وقتی خسته ام از کار و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم ، چه کنم ؟؟ کنج خلوتی / گوشه دلی / جائی که بشه درد دل کرد و کمی تسکین یافت / یافت میشه آیا ؟؟؟ حریم خصوصی آدمها رو کجا تدریس میکنند ؟ مرز بین حریم خصوصی و میل به کنجکاوی ادمها رو چطور مشخص میکنند؟؟ میگم: تو چطور تونستی به خودت جرات بدی و سرک بکشی به خصوصی ترین درد نوشته های مردم!!؟ میگه: یادم رفت دیگه...، حالا مگه بد کردم خوندم تا شاید بتونم مشکلی کوچکی ازشون حل کنم.؟؟ ( توی این سفر دکتر .! "احمدی نژاد" به مشهد ، درگیر ضبط و پخش مستقیم ملاقاتها و جلسات . دیدارها بودیم. مثل همیشه خیلی از دوستان و غیر دوستان خواهش و تمنا که نامه هاشون رو برسونیم به دست خود خود دکتر.. و ما که همیشه "چشم" هستیم قبول میکنیم.. یکسری نامه رو هم در جلسه هیات دولت میدن به دیگر همکارمان تا او هم - شاید- پستچی خوبی باشد.. اما این بنده خدا ظاهرا" نامه ها رو فراموش میکنه و بعدا" هم از سر کنجکاوی باز کرده تا شاید خودش بتونه مشکل گشا بندگان گرفتار باشه..! و حالا چند روزیه که خبر گرفتاریها و عمق مشکلات بندگان خدا نقل محافل همه شده و ... افسوس و آه از این امانتداریها..) . _ دلم میخواد یه جاهای باشه مثل همین " جاهای بد در ممالک کفر" که اصلا" معلوم نمیشه کی رفته اونجا / کی نرفته / چی گفته / چی نگفته / چی کرده / چی نکرده... ( راستی این آخرین پستها قبلی رو فراموش کنید.. - همون طور که من حذفشون کردم- ..) . سکانس اول - روز / داخلی/ اطاق مرد ( مرد جوان در حال تمرین مشق دو تار نوازی است.. تلفن همراه زنگ میزند) صدا : سلام.. چه حال، چه خبر ؟ مرد: مرسی خوبم.. دارم تمرین دوتار میکنم. صدا: ای بابا.. مگه تموم نشد این کلاس دوتار رفتنت..!؟ مرد: نه هنوز.. تازه کم کم دارم یه چیزائی میزنم.. صدا: حالا کی میتونی واسه ما بزنی تا یه خورده حال کنیم.؟ مرد - بر خلاف توصیه استادش که دوتار نوازی برای دیگران را فعلا" صلاح ندانسته- : واسه خاطر تو هم که شده همین الان.. گوشی رو داشته باش.. (مرد با دلهره و اضطراب زیاد سازشو محکم توی بغلش جا به جا میکنه و مشقی رو که بیشتر از همه بلده ، مینوازه.. دقایقی بعد در حالی که کف دستانش خیس عرق شده و قلب ضعیفش در طپش است ، گوشی رو از روی میز برمیداره و با دهان خشک شده اش میگه : الو.. صدای توی گوشی : نه.. نه اون یکی دیگه عمو جان.. بعله همون بره سفیده.. چنده ؟ چه گرون ! مگه چند وقتشه..؟ غذا چی باید بهشون بدیم.؟؟ مرد - با تعجب و عصبانیت: الو.. الو.. صدا : الو.. پس کجائی تو.. ؟ چرا حرف نمیزدی؟ مرد: من داشتم واست دوتار میزدم.. تو کجائی!!؟ صدا: ا وا ببخشید.. من فکر کردم رفتی کاری انجام بدی .. دیدم کنار خیابون بره و گوسفند میفروشند داشتم بره قیمت میکردم.. مرد :.... صدا: الو.. الو.. کجائی ؟ هستی هنوز؟؟ مرد: کاش واسه همون گوسفنده دوتار میزدم.. سکانس آخر - روز / داخلی / اطاق " یک دوست" ( مرد جوان، در حال گوش دادن به اولین اجرای تک نوازی " صاحب صدا" است.. با همان دقت و چهره مهربان همیشگی اش.. و یادش میاید خاطره اولین اجرای خودش را../ "صدا" در پایان کارش میگه: مرسی از توجهت.. چقدر راحت بود این اولین کارم..) توضیح و پوزش: خیلی طولانی شد این پست.. اما لطفش به اینه که حقیقت محض بود.. و دلیلش هم قولی بود که به "یک دوست" داده بودم برای نقل و ثبت این خاطره مشترکمان.. عصری رفته بودم دیدن نمایشگاهی از آثار خوشنویسی یک "دوست" میگم: طرح و گرافیک کارهات که قشنگه ، اما خوندنشون خيلي سخته..! ميگه: يعني تو نميتوني بخونيشون؟؟ ميگم: راستشو بگم ؟؟ خدا وكيلي الان يه ربع ساعته كه دارم چشه و چار خودمو در ميارم تا بلكه بتونم يه چند كلمه اي از نوشته هاتو بخونم.. اما نتونستم.. ! ( با احساس تاسف عمیق از داشتن دوست بي سوادي مثل من ) ميگه : خوب اونوقت اسمش هنر "سياه مشق" نميشد كه.. با خودم ميگم " اين همه نقطه و خط و طرح و گرافيك زيباست.. اما چه فايده كه اصل كلام و جوهر نوشته نا پيداست.." ــ حقيقتش نميدونم چرا يه موقع هائي اين اصطلاح "هنر براي هنر" بد جوري منو اذيت ميكنه.. هم اين اتفاق نمايشگاه امروز ، هم اون موقع هائي كه واسه خوندن بعضي آثار مكتوب نويسنده هاي "وزين"..! ميبايست يه فرهنگ لغت قطور بذارم بغل دستم تا بتونم با كلي نبوغ ادبي و استعانت از هزار و يك صنعت ادبي ، بفهمم دو كلمه "حرف حساب" نويسنده چي بوده.. يادش سبز شاعر نقاش "سهراب".. خيلي از آثارش در عين زيبائي هنري/ادبي ، سرشار از سادگي و فهم همگاني بود.. "... ساده باشيم چه در باجه يك بانك ، چه در زير درخت.../ ".... آب را گل نكنيم، در فرودست انگار كفتري ميخورد آب..../ . اولين بار ۱۰ ساله بودم كه فهميدم يه ادمهائي پيدا ميشند كه ميتونن خودشون ، خودشون رو بكشن و از مرگ نترسن..! ( توی ساختمون نیمه کاره سر کوچه مون ُ یه بنده خدائی خودش رو "دار" زده بود .. بعدها كه بزرگتر شدم انواعي از اين خودكشي ها رو ميديدم و ميشنيدم.. خودكشي هائي از روي " جنون / شكست عشقي / ترس از مجازات / انتقام از ديگري / جلب ترحم و خودنمائي / و يه مدتي هم يه نوع خودكشي " ارزشي" رواج داشت كه اسمش بود " روي مين رفتن"... ( البته اين نوع آخري رو با احساس "ميهن پرستي " حسابش رو از بقيه انواع جدا ميكردم..) اما هنوز نتونستم بفهمم اين " كمربند انتحاري" بستن و كشتن آدمهاي بي گناه رو چه جوري ميشه تفسير كرد..!؟؟ ـ اين پست رو با ديدن عكسي مينويسم كه عجيب برام تكان دهنده بود.. عكس رو اينجا ميذارم كه اگه دل و دماغ اين جور صحنه ها رو ندارين، خداي نكرده با ديدنش حالتون بد نشه.. . باورش سخته .. اما ظاهرا" از اينجور آدمهام داريم كه كار و بارشون همينه ديگه.. " ركورد دار شدن" حالا ميخواد اين ركورد گذاشتن بلندترين ناخن دنيا باشه..!! موندم كه اين هم نوعان خوش ذوق و فوقالعاده با همت.. شب چطور ميخوابند..!؟؟ اما خودمونيم ها.. مال خانومه خيلي قشنگتره.. عكس رو از سايت تابناك برداشتم . . مطلبی خوندم در http://everlife.blogfa.com/post-446.aspx ضمن تشکر از زری عزیز ، بد ندیدم من هم مطلبي را كه مناسبتي با اين موضوع داره بنويسم. مطلب ترجمه شعر فرانسوي است كه چون نتونستم منبع اصلي اون رو پيدا كنم صرفا" به حافظه ضعيف خودم رجوع ميكنم. " روستا فرقي نكرده / كمي كم سبز تر از گذشته / كوچه هاي روستا خلوت .. / آه يادم آمد امروز يكشنبه است و همه در كليسا / كليسا هنوز هم بالاي تپه است / با يك پا و يك عصا به سوي كليسا ميروم / بگذار تا خودم را به اولين نفري كه مرا شناخت معرفي كنم / زنگ ناقوس كليسا را چه غمگين مينوازند / پدر مقدس اولين نفر از كليسا خارج شده تا همه را بدرقه كند / نشناخت مرا / خو ب، او حق دارد من خيلي هم به كليسا نمي رفتم / آقاي مارتين چه چاقتر شده / او هم حق دارد مرا نشناسد / خيلي با او رفت و آمدي نداشتم / آه آنجا را ببين.. همسرم با آن لباس هميشگي كليسائيش.. نشناخت مرا..!؟ خوب او هم حق دارد ، من خيلي پير شده ام / برادرم را ببين از جلو من رد شد و هنوز هم بوي توتونش برايم اشناست / اوه خداي من او حق دارد مرا نشناسد آخه حالا من يك پا كمتر از آن موقع ها دارم / .. و اين پير زن را ببين كه به سوي من مي ايد و مهربان نگاهم ميكند / چه اغوش گرمي دارد .. / بگذار ببينم..! / درست است او حق ندارد مرا نشناسد / او مادر من است.. . ـ راستي اين روزها همه "افطاري" ميدهند.. شما چطور..!!؟ و چقدر سخته فهموندن اين مطلب را كه خدا شخصا" خودش طلبكار اين "روزه "هاست و نه آدمهاي زميني كه وقتي از روزه نداشتنت با خبر ميشوند انگار كه از آدم " طلب" دارند..!! . آدم هر چقدر هم که بخواد سرش تو لاک خودش باشه و کار به کار دیگران نداشته باشه ، اما يه موقع هاي اتفاقاتي پيش ميآد كه انگار همه چيز دست به دست هم ميدن تا تو رو از يه اتفاق با خبر كنند.. لابد شما هم در مسيرهاي تكراري رفت و آمدتان به محل كار يا منزل، هميشه شاهد صحنه هائي ثابت از نماها يا مناظري هستيد كه انگار هر روز بايد اينها را ببينيد تا به مقصد برسيد.. مثلا" درختي كه تازه كاشته شده / ماشين قديمي و از كار افتاده پارك شده كنار يك خيابان / دوربيني كه هر روز وردتان را به محل كار ثبت ميكند..! / و..و.. ديروز دوستي ميگفت كه : شنيدي "فلاني" داره از زنش جدا ميشه..!؟؟ و من كه اتفاقا" همسايه طبقه پائيني آقاي "فلاني" هستم ،اصلا" باورم نميشه. آخه چطور ممكنه!! چرا من چيزي نشنيدم.؟؟ و در تمام مسير برگشت به خانه ، به "فلاني" و همسرش فكر ميكنم. نزديكهاي خانه چشم ميچرخانم به تصوير هميشگي و ثابت پنجره اطاقشان و گلدان شادابي كه هميشه آنجا ميديدم.. آه و افسوس كه چه اندازه من كم توجه بوده ام.. گلدان لب پنجره انگار كه مدتهاست ابي نخورده.. پژمرده و شكسته .. و اين خود يعني يكي از " مستندات طلاق" ... . امروز یه هو دلم هوائی شد واسه "حسن" مطلب بنویسم.. کدوم حسن؟؟!! خوب معلومه، همون حسنی که را به راه واسش حرف در میآریم و هر جا كه کم میاریم از اون خرج میکنیم.. نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای اولین بار این تخم لغ "حسن نویسی" رو انداخت تو دهن ملت.. که حالا هر جائي میخونیم " حسنک کجائی؟؟ " / حسن کچل / حسنی نگو بلا بگو / حسنی به مکتب نمیرفت / .... " نه به اون بردارش "حسين"!! كه كلي حرمت و احترام داره ، نه به اين طفل مظلوم كه شده سمبل "آدم بده داستانها " واسه تربت بچه ها.. ـ ميگن چند روز ديگه "تولدشه".. بنده خدا تولدش هم افتاده تو ماه رمضون كه اصلا" نميبشه كاري كرد واسش.. . ....قاب رو بسته بودم تا زيباي عمارت را از داخل ماشين در حال حركت شكار كنم.. اما، صيدي ديگر شتابان خود را به نخجير ما افكند و" شكار" ما شد.. . 


.

حالا نمي شد يه خورده واضح تر و درست و حسابي تر مينوشتي.!؟؟![]()
![]()
![]()
و من تا مدتها هرگز شبها از دور و بر اون ساختمون رد نمیشدم.. شده بود " کلبه وحشت"..)![]()
![]()
![]()


![]()
شعر از زبان سربازي است كه در جنگ جهاني دوم مجروح شده و اسير ، اما دوستانش خبر مرگ او را به خانواده اش داده اند و حالا او بعد از چندين سال ،بي خبر و بدون اطلاع قبلي وارد روستاي خود شده . در حالي كه پير و ضعيف شده و يك پايش را از دست داده..![]()
![]()
![]()

نوشتم در سه شنبه 10 آذر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 18 آبان1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در دوشنبه 20 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 8 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در پنجشنبه 2 مهر1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 25 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 21 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در جمعه 13 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
..
نوشتم در یکشنبه 8 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 4 شهریور1388
با قلبی ماندگار...| |


