To write... For tranquillity
بلاخره امروز فتيله تنبلي رو كشيديم پائين و نشستيم تا بنويسيم... از انتخابات و مسائل پيراموني اون چيزي نمينويسم ، چون دوباره سردرد ميشم و ....! در نظر داشتم در چند پست شرحي از مردمان ارامنه و حال و روزشان بنويسم اما چون مطمئن هستم درگيري كار و كم حوصلگي خودم اين مجال را هرگز نخواهد داد، در همين يك پست و تيتر وار شرحي مينويسم از ريز و درشت "سفر به ارمنستان": _ كوه "آرارات" ملي ترين داشته مردمان ارمني است كه از بد روزگار در محدوده جغرافيائي تركيه قرار دارد..! و اگر روزي هوس ديدن چهره به شدت عصباني يك ارمني وطن پرست را داشتيد ، كافيست به او بگوئيد : آرارات كه جزو كشور تركيه است " _ ارمنستان هم مانند بيشتر كشورهاي مشترك المنافع شوروي سابق امروزه درگير رفع مشكلات اقتصادي خودش است و شكاف بين طبقه برخوردار و متوسط ، كار را به جائي كشانده كه برخي از دختران و زنان ارمني ترجيح ميدهند به جاي كار در يك فروشگاه و دريافت حقوق ماهانه 20 هزار "درام" ، در يك نوبت ت ن فروشي 20 هزار "درام" بدست اورند تا عقده ماشين "مرسدس بنز " داشتن را - كه خيلي هم در ارمنستان ملموس است - نداشته باشند. _ شايد در ايروان هرگز نتوانيد چهره فردي "الكليك " را ببينيد اما مطمئن باشيد كه امكان دارد در هر بار رد شدن از خيابان در اين پايتخت نه چندان تميز و مرتب ، راننده "مستي" قصد ساق پاي شما را كرده باشد. _ پررنگ ترين تفريح عامه مردم پايتخت ارمنستان ، حضور عصرگاهي در ميدان "جمهوري" و حلقه زدن در كنار حوض بزرگ وسط ميدان و نظاره كردن رقص "نور و فواره آب" همراه با شنيدن نواي موسيقي پخش شده از بلندگوهاي اطراف ميدان است.. _ روزهاي شنبه و يكشنبه " بازار دستفروشي" در پشت ساختمان شهرداري بر پاست و اگر كمي با حوصله باشيد و اهل ذوق ، حتما خواهيد توانست اجناس ناب و عتيقه اي از اين بازار به قيمتهاي مناسب خريداري كنيد. _اگر تصور ميكنيد با دانستن زبان انگليسي ميتوانيد در هر كشوري حداقل نيازهاي روزمره خودتان را بيان كنيد، در مورد ارمنستان اين تصور را كنار بگذاريد و حتما" يا با كسي كه كمي فارسي بداند دوست بشيد يا زحمت كشيده و يه خورده ارمني بياموزيد.. و گر نه ممكنه راننده تاكسي شما رو در جائي پياده كنه كه هرگز تصورش را هم نداشته باشيد..! _ گوشت و لبنيات با وفورترين محصول اين كشور است -البته بعد از محصولات كشاورزي و سر گل آنها " انگور " - پس بدك نيست اگر از انواع گوشتهاي حلال و حرام مصرف كنيد و 20-30 نوع پنير متفاوت اين مردمان را هم بچشيد.. _ اگر در روي شيشه فروشگاه مارك داري ، مثلا" " لاگوست يا نايك " عبارت تخفيف 60-70 درصد را ملاحظه كرديد ، اصلا" لازم نيست هول كنيد و از تعجب چشمهايتان چهارتا بشه چون اين عبارت ها ظاهرا" در طول همه سال روي ويترين اين نوع فروشگاه ها وجود دارد تا امثال من و شما را به داخل بكشند و ابدا" تخفيف/مخفيفي در كار نيست. _ سيگار ، سيگار ، سيگار... اين كلمه بيشترين حضور را در همه كافه ها و بارهاي ايروان دارد. به حدي كه شما هرگز پياده رو يا باغچه اي را نخوايد يافت كه فاقد "ته سيگار" باشد.. _ اگر به سرتان زد و هوس كرديد از تانكرهاي سر چهارراه ها ، زبانم لال " آب ج و " بگيريد و بزنيد توي رگ، هرگز هوستان را عملي نكنيد چون بعد از اولين جرعه تمام محتويات ليوانتان را در جوي كنار خيابان خالي خواهيد كرد.. (من كه نه ، اما اين كاره ها پيشنهاد ميكنند حتما" نوشيدني پلمپ و ماركدار مصرف كنيد..! ) _ هر وقت هم احساس بيكاري كرديد و بي حوصلگي ، ميتونيد برين و يكي از چند صد كليساي دور و اطراف رو مشاهد كنيد و ببينيد زناني را كه با چه احساس زيبائي ، شمع روشن ميكنند براي نذر و حاجتشان.. _ اگه يه وقت ديديد چند مرد در حال بلند بلند صحبت كردن هستند و سرو صدا بالا گرفته ، از كسي نخواهيد واستون ترجمه كنه.. ( از خجالت سرخ خواهيد شد..) فرهنگ الفاظ ركيك در نزد برخي از مردهاي " نامحترم " به شدت غير قابل پخش است... و.... کلی عکس که در فرصت مناسب با تحلیل های مناسب..! خواهم گذاشت.. ( فعلا" سخت مشغول امور تولید هستیم.. تا بعد.. ) رفتیم و برگشتیم (به سلامتی..! ) آماده شده بودیم برای نوشتن یک پست سفرنامه ای و خبرهای ریز و درشت از دیگر مردمان... اما این اوضاع انتخاباتی و " مصادره شدن انقلاب " حرف و صحبتی باقی نذاشته.. یه خورده اوضاع اروم تر بشه ، خواهم نوشت.. همین.! .....هر چند كه هرگز از روزمرگي نوشتن حس خوبي نداشته ام.. اما پست قبلي و چند سوال پيدا و ناپيدا برآنم داشت تا چند خطي از كار و كسب - اگر چه تكراري.! - بنويسم. " يك پروژه ساخت فيلم در سيما ، زماني آغاز ميشود كه با توجه به طرحها و قصه هاي موجود و نيز چشم انداز سياستهاي سازمان موضوعي براي كار انتخاب شده و پس از مشخص شدن "تهيه كننده كار"، تيم "كارگرداني " و " توليد " بسته ميشود.. خوب كارگردان را كه همه كم و بيش ميشناسند و كارش را ميدانند.. اما "مدير توليد "..!؟؟ اين "مدير توليد " يك بنده خدائي است كه ميبايست از اولين روزهائي شروع يك پروژه مقدمات مالي و تداركاتي كار را فراهم و هميشه با تحمل تمام "غر غر ها " و " نق زدنها " همراه با تيم كاري خود ، از شير مرغ تا جون آدميزاد را براي كار مهيا نمايد.. و ضمنا" ناز عوامل قهر كرده كار را بكشد../ خراب كاري گروه صحنه را در هر جائي با پول يا ابرو ماست مالي كند / مراقب سلامت غذائي و خصوصا" " اخلاقي" .! عوامل باشد.. و اما اخرين خبر از پروژه " داور قاطع ".. به علت حال و هوائي انتخاباتي با نظر مسئولين محترم شهرستان ، قرار شد كار در مورخ 25خرداد كليد بخورد..! در مورد خلاصه داستان و عكس ها هم ، قرارمون باشه براي روزهاي اخر كار. و خبر آخر اينكه ما با يه توفيق نه چندان اجباري پنج شنبه مسافر "ايروان " خواهيم شد براي لمس محبتي كه ميگن در نزد " ارمنه عزيز " زبان زد مردم كشورهاي منطقه است.. مثل همه شروع ها ، باز هم دلم داره ميلرزه.. فردا صبح اولين روز تولد تله فيلم "داور قاطع" است.. و من و تيم كارگرداني راهي شهرستان تربت حيدريه هستيم براي انتخاب "لوكيشن" و نيز تست بازيگران محلي.. به عنوان "مدير توليد" پروژه ، هميشه در شروع هر كاري دلهره مبهم پايان كار رو در دل دارم و اگر چه تا به حال تجربه چندين سريال تلويزيوني را پشت سر گذاشته ام ، اما فيلم بلند 90 دقيقه اي - آن هم در یک شهرستان كوچك - كمي بدنم را "مور مور " ميدهد.. اميدوارم در روز پايان كار ، خاطره خوبي براي نوشتن داشته باشم.. . واسه کلاس کار : اون دارو کچله بود که صداش میزدن " کولینا"..! . .این پست شاید مخاطبان خاص و محدودی داشته باشه.. پس ضمن پوزش از سایر دوستان عرض میکنم که : " یک سال پیش یخ کلام به گرمای "گپی" و "درد دلی" باز شد.. و امروز به یاد روزش برای نوشتن اینجا آمدم.. اما هیچ حرفی برای گفتن ندارم..." پی نوشت: فقط یک دیالوگ یادم مونده " این یک اتفاق بود یا پروژه..!؟ " . هر نسلی نسبت به نسل قبلی تفاوتهائی داره که از هر نظر قابل بررسی است.. اما تفاوت فهم و درک مسائل روزمره و اجتماعی در هر نسل شاید پررنگ ترین وجه تمایز باشه.. چرا !؟؟ عرض میکنم که : ـ اون موقع ها که "بچه تر " بودم چیز زیادی از چگونگی تولید مثل و راه و روش بارداری نمیدونستم.. ( آخه این جور اطلاعات خیلی مخفی بوده و میگفتن حتی قدیم ترها شرح ماجرا و چگونگی کارهای شب زفاف رو هم درست روز قبل از زمان موعود توسط آدم مطلع و صاحب نظری به دختر و پسر آموزش میدادند..!! ) و من کودک هم در جواب این که :بابا ، مامان من چه جوری بچه شما شدم !؟ میشنیدم که : تو رو خدا به ما داده.. نمیدونم چرا خدا من رو به کسی دیگه ای نداد قرعه کشی بوده یا بر مبنای امتیاز والدین..!!؟ بعد از مدتی مادرم دچار چاقی مفرط در ناحیه شکم شد و یک روز که خونه نبود و بیمارستان بود گفتن مامان رفته برات یه خواهر کوچولو بیاره - جالبه که تازه فهمیدم همون ذهنیت کودکی من دور از واقعیت نبوده و یک مرد آمریکائی "باردار" شده.. کاش همون موقع این نظریه و تئوری خودم رو به ثبت میرسوندم .. . باز دوباره رگ "طنازيمون" گل كرده و تصميم دارم يكي از خاطرات خاك گرفته اما جالب رو واستون نوشتاري كنم... اما پيشآپيش به جهت وجود يه قطعه كالاي "بي ناموسي" در اين مطلب از همه شما عذر خواهم و خواندن مطلب را براي افراد "زير تاهل" به هيچ عنوان توصيه نميكنم.. ( تابستان 1380 در شهرستان "نيشابور" بوديم براي ضبط قسمتهائي از يك فيلم جنگي كه قرار بود صحنه هاي انفجار و شهادت رو داخل پادگاني در حومه شهر ضبط كنيم.. رفته بودم داروخانه براي خريد وسايل كمكهاي اوليه و همچنين تهيه "شربت كرم بچه" كه سفارش مسئول جلوهاي ويژه كار بود براي استفاد از آن به جاي خون مصنوعي.. داروخانه چي محترم آقائي بودند 40-50 ساله با چهره اي كم و بيش مذهبي، به ايشان عرض كردم لطفا" براي ليست خريدهايم يه فاكتور هم بدهيد به نام صدا و سيما.. ايشان كه ظاهرا" كمتر براشون اتفاق افتاده بود براي دارو فاكتور هم بنويسند با اكراه و تعجب مشغول نوشتن فاكتور شدند.. پی نوشت: جهت رفع سوتفاهم شما عزيزان اين توضيح رو اضافه ميكنم كه : " براي نمايش صحنه هاي تير خوردن و زخمي شدن ابتدا يك عدد پليت فلزي در روي بدن بازيگر نصب ميكنند و روي ان يه عدد چاشني انفجاري ضعيف قرار داده و در كنار آن هم كمي خون مصنوعي _ يا مثل همكار ما شربت كرم بچه_ را داخل پلاستيك قابل ارتجاعي _ مثلا" ك...ندم _ قرار ميدهند، تا پس از عمل كردن چاشني و پاره شدن لباس بازيگر خون به بيرون فووران بزند..) البته در ممالك كفر و صنعت پيشرفته سينمایشان، روشهاي به روز تري دارند كه ما هنوز مثل همه چيزمان از آنها عقب تريم...! . همیشه نصيحت ميشديم كه : " بچه خوبي باش / سر به زير و آروم / آسته برو آسته بيا / سر به هوا نباش / و.. و.. " ـ و اينه كه گاهي اسمان به زمين ميآد، تا اين كج فهمي ما رو جبران كنه.. . . مملکت "گل و بلبلی" داریم..ها ! یهو خبر میدن که فلان قانون عوض شده و فلان کار غیر قانونیه و ال و بل و.. - یا مثلا" کلی قرار مدار گذاشتی برای امروزت اما با کمال تعجب ملاحظه میفرمائید که " آقای مخابرات" _ بدون اطلاع قبلی _ شیر فلکه ارتباطات سیار رو بسته که مثلا" تعمیرات کنه یا شاید هم "کنترل امنیت"..! و تو تمام اعصاب و روانت را پریشان میبینی در این مدیریتهای "ایرانی".. بلیط پرواز داری برای سفر اما یهو " آقا " هوس میکنن تشریف بیارند " مشهدشان"..! و خوب قاعدتا" در مسیر پروازها و ساعت پروازها کمی تغییرات _ فقط کمی ، آن هم در حد کنسلی _ رخ میدهد..! . و تو چه کاره هستی که اعتراض کنی و حقوق شهروندی و اجتماعی خودت را بخواهی..!!؟ ..... ......! ( و جالبه که نمیدونم چرا سیستم کامت و اینترنت و بلاگ نویسی هم متاثر از همین تشعشعات مملکت گشته و ما هم مستفیذ از این "تغییرات"..! ) . ميگن دنيا بزرگه و زير اين آسمون ابي رنگ واسه همه "جا" هست.. و واسه من هم يه جاهائي هست كه اگر چه " مال " من نيست اما لذت نگاه كردنش نصيب منه. لذتي كه اگه يك روز اون تكه از زمين "مال " من بشه از بين خواهد رفت.. دوستم مهماني داشته از اون ور آب.. يه روز ميرن بيرون و در حين گشت و گذار چشم خانم مهمان ميفته به ويتريني كه چند ظرف مسي و برنجي با نقش و طرح قديمي داخل اون بوده . مهمانه محترمه دقايقي چند محو تماشاي ان همه زيبائي ظرفها ميشه و با شوق زيادي اونها رو تماشا ميكنه و رد ميشه.. دوست ما واسه نشون دادن اوج مهمانوازي و دست و دلبازيش ميره و به قيمت خون باباش هم كه شده اون ها رو ميخره و دم رفتن هديه ميده به مهمان عزيزش.. مهمان هم برميگرده ميگه : چرا اين كار رو كردين!؟؟ ( اين تپه ها و درختان خلوتكده ايست كه همواره در دلتنگيها و تنهائي ها برايم حرف ميزنند...) بعدا" نوشت: البته یه زمان هائی هم یه نفرهائی شریک این "خلوت " ما میشن..! دزدکی هم عکس میگیرند.. . استمداد از همه اقشار و " آحاد ملت " برای اصلاح الگوی مصرف..! ( شاید در پندار اولم میخواستم برای این پست و استفاده از این عکس به درجه بندی میزان خوشبختی آدمهای این " فریم " اشاره کنم، اما دغدغه "اصلاح الگوی مصرف " را چه کنم.!؟؟) . ... اين روزها "مهرباني " بيشتر از قبل شده و هوائي كه آدمها را مست از بوي خوش زندگي كرده.. يادش بخير كودكي.. سيبهائي كه طعم "سيب زندگي" ميداد.. و سينيهاي كه "محبت" ميآورد.. . ![]()
![]()
![]()
![]()
/ و...و...
سفارشي ..!؟ پيغامي !؟؟ كاري !؟؟ خلاصه ما در خدمتيم بي تعارف..
![]()
![]()
![]()
بخشی از فیلم به اون اختصاص داره که باید محله زندگیشو بازسازی کنیم ..![]()
![]()
![]()
از کجا ؟ فرمودند از بیمارستان ، از توی شکمش..!
و تازه اینجا بود که کشف کردیم از کجا اومدیم.. اتفاقا" عموی ما هم کمی شکم داشتند و من متوجه شدم تورم ناحیه شکم عموی ما هم در حال افزایش است و عنقریب است که او هم بیمارستان رفته و...
تازه در همان ذهن کودکانه ام تصور میکردم حتما" مردها پسر میزایند و زنها دختر..
یه روز که عموی مهربان و شکم گنده ما ، من رو توی بغلش گرفته بود، شهامت کردم و پرسیدم: عمو پس کی شما میرید بیمارستان و از شکمتون بچه میآرید..؟
اون روز همه خندیدند ( احتمالا" به سطح اطلاعات جنسی من..) و حالا دیروز بچه شش ساله میگه: من نمیخوام ازدواج کنم.. چون میخوام راحت باشم تا درس بخونم و فضانورد بشم.. اگه هم بچه خواستم میرم از پرورشگاه یکی رو میآرم و بزرگش میکنم..
![]()
![]()
واسه اينكه از شدت تعجب شان كمتر كنم ، خدمتشان عرض كردم كه ما بايد براي همه هزينه هاي كارمان فاكتور ارائه كنيم... در حال توضيح دادن بودم كه مسئول "جلوهاي ويژه فيلم" كه همراهمان بودند، عرض كردند : لطفا" چند تا ك.ا.ن.دم هم بديد..!
همينطور كه داشتند فاكتور رو مينوشتند پرسيدندكه : چه مدلي ميخواي؟ دوست ما عرض كرد: رنگ و مدلش زياد مهم نيست ، فقط محكم و جون دار باشه..!!
داروخانه چي عزيز نگاهي از روي بي حيائي به دوست ما كرد و از قفسه مربوطه چند تائي ك.ا.ن.دم آورد..
و من فوري گفتم پس لطفا" قبل از بستن ته فاكتور، اينها رو هم به ليست اضافه كنيد.. بنده خدا متعجبانه پرسيد: عجب !!! صدا و سيما پول "ك.ن.م" شما رو هم ميده..!؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دوست جون ما ميگه: ديدم شما از اينها خيلي خوشتون اومده بود گفتم واسه هميشه داشته باشين...ميهمان: نه لازم نبود، من همون روز لذت كافي رو از ديدنشون بردم...![]()
![]()
نوشتم در شنبه 30 خرداد1388
با قلبی ماندگار...| |
سلام.
نوشتم در یکشنبه 24 خرداد1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 6 خرداد1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در سه شنبه 29 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
.
نوشتم در دوشنبه 28 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در یکشنبه 20 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در جمعه 11 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 5 اردیبهشت1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 22 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در شنبه 15 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |
نوشتم در چهارشنبه 5 فروردین1388
با قلبی ماندگار...| |



